همیشه این بالاست

اگـــر 
مایل به
 خوانـــدن 
قبل تر هایمان
 هــــســـتـــیــــد
{کلیک} کــــنـــــیــــد:)
۶ نظر

سال نو مبارک

سلام چیزی به سال تحویل نمونده

فقط اومدم بدو بدو عیدو بهتون تبریک بگم و برم تو افق محو بشم

مواظب خودتون و خوبیاتون باشید

۰ نظر

گلکسی کوکیز


سلام

احوالات چه طوره؟

چهارشنبه یه امتحان سخت دارم🙈

هیچی هم نخوندم

بوی عید هم که داره میاد

اون شیرینی هایی که بالا میبینید گلکسی کوکیز هستن که دستورش از شف طیبه نازنینه.البته من گلیز نزدم روی بیسکوییت هام و با رویال ایسینگ کار کردم.بیسکوییتمم با یه دستور دیگه درست کردم ولی خب ایده اولیش مال شف طیبس

دیگه جونم بگه براتون ما خوبیم

خدا رو شکر مشکلی هم نیست همه چیز در ارامشه و این ارامش منو یه کم نگران میکنه نه این که اتفاق بدی قراره بیوفته نه ولی ته دلم یه کم شور میزنه😍

کلی حرف داشتم ها ولی همین که دستم رسید به وبلاگ همه چیز یادم رفت.

دارم یه سریال کره ای جیگر نگاه میکنم به اسم افسانه دریای ابی که خیلی قشنگه

کلا هر وقت سریال کره ای نگاه میکنم اروم میشم و حسم به زندگی مثبت میشه

دیروز توی دانشگاه 2 ساعت بیکار بودیم ب پیشنهاد من با چند تا از بچه ها که نسبتا صمیمی ترم حقیقت جرئت بازی کردیم خیلی حال داد.😂

اولش که تغییر رشته دادم فکر میکردم چون 2 سال از بچه ها بزرگ ترم سخت میشه باهاشون رابطه برقرار کرد ولی خدا رو شکر همه چیز خوبه و دوستای خوبی پیدا کردم.مخصوصا 2 نفر از بچه ها ب اسم مهلا و زینب.راستش ی دختری هم هست که فکر میکنم باید اینجا درموردش صحبت کنم چون این وبلاگ یه قدرت جادویی داره که هر چی رو که اینجا مینویسم به فاصله یک هفته کاملا حل میشه نثل همون پستی که چند ماه پیش گذاشتم و حسابی با کامنتاتون منو دلگرم کردید و الان همه چیز رو به راه شده در حدی که 🙈🙈🙈از وسطای بهمن همه خریدای عیدمو کردم گذاشتم کنار.اونم نه یه دست بلکه چند دست🙈🙈🙈حالا بعدا سر فرصت ازشون عکس میگیرم میزارم اینجا.

راجع به اون دختر

راستش یه مدلیه.خیلی حساسه خیلی زود رنجه همش سعی میکنه با من و مهلا و زینب دوست بشه یه جورایی مرموزه.فکر میکنه اینجا دبستانه.و اینکه روابط اجتماعیش در حدیه که اصلا حرف نمیزنه ولی دوست داره حرف همه رو بشنوه و همش میگه احساس میکنم شما از من خوشتون نمیاد

در حالی ک محیط دانشگاه اخه فرق داره با مدرسه.ما ک نمیتونیم همش بگیم فلانی میای بریم اب بخوریم یا فلانی میای بریم بوفه؟اخه این ب نظرم توقع بیجاییه.یه بار که داشتم باهاش حرف میزدم میگفت بچه های این دانشگاه ب نظرم مغرور و فیس و افاده ای ان و خودشونو میگیرن.اخه اونم مثل من دو ترم ی دانشگاه دیگه میخونده و این ترم ترم اولیه که میاد این دانشگاه.میدونم که تنهاست و ابجی هم نداره و دوست صمیمی هم تا جایی که من میدونم مطمئنن نداره البته شایدم داشته باداشب نظرتون چ جور رفتاری باهاش داشته باشم؟خیلی رو اعصابه

حالم خوب نیس فکر کنم چون دارم با گوشی مینویسم زیاد نمیتونم چک کنم شاید غلط ملط هم داشته باشه.

ادامه مطلب عکس اون جعبه که پست پیش گفتم رو میزارم

راستی سبزه عید گذاشتین؟؟؟

۲ نظر

به این زودی یه سال گذشت:)


سلام:)

بفرمایید شیرینی پاپاتیا داغ:)

چه قدر دلم واسه این خونه تنگ شده بود:)))

خوبید؟

خوشید؟چه خبرا؟

25 بهمن سالگرد عقدمون بود:)به همین زودی یه سال شد

با اینکه 100 درصدش خوشی نبود ولی قبول دارم تو مسائلی که به خودمون دو تا مربوط میشد جدای از دخالت های بقیه 99% مواقع من مقصر بودم و البته این کاملا طبیعیه:)و اقتضای سنمه:)

توی این یک سال من یه تصمیم مهم تر هم گرفتم و اون انصراف از رشته کامپیوتر و شروع کردن رشته زبان بود و یه تصمیم مهم تر هم دارم و اون اینه که این دو تا رشته رو همزمان با هم از ترم بعد ادامه بدم:) خدا کنه اموزش قبول کنه:)))

در ادامه هم عکسای سالگرد و کیکی که خودم درست کردم رو میزارم براتون

هدایامم میگم(شکلک اون میمونه که دستاش رو چشماشه)

مامانم بهم یه النگو داد:) و واقعا شوکه شدم چون صبحشش رفته بودیم بیرون و به مناسبت سالگرددمون برام ی جفت ال استار هم گرفت

بابام یه کارت هدیه داد

اقای شوهر یه لباس و یه دسته گل و عروسک و کلی خورده ریزه داد و یه النگو که از طرف مامانش اینا هم بود:)

مامانم به اقای شوهر کفش داد:)
و منم عکسای دوتاییمونو دادم رو لیوان جادویی زدن:) و یه ادکلن به مناسسبت محرم شدنمون19/11 و یه جعبه خوراکی که فرستادم ادارش:)

۷ نظر

عکس های شب یلدا

شب یلدای امسال با پارسال که عکس هاس تو همین وبلاگ موجوده و با یه سرچ ساده تو تاریخ ها میتونید به راحتی بهش برسید یه تفاوت بزرگ داشت و اون نبودن بابابزرگ عزیزم بود.

و یه تفاوت دیگه هم این بود که من امسال نو عروس بودم شب چلم با بقبه فرق داشت ولی به خاطر بابابزرگ مراسم رو ساده برگذار کردبم و من سعی کردم لباسم سنگین باشه و مراسم خیلی معمولی و با احترام برگذار بشه.

به شدت خوش گذشت و خاطره خوبی بود.

اینم عکسامون که کلاژ کردم که تعداد و حجمشون کمتر بشه

پیشاپیش میگم از اب افتادن دهنتون معذورم



همه دسر ها و ژله ها که تو عکس اول میبینید کار خودم هست

به جز کیک چون واقعا وقت کیک درست کردن نداشتم مجبور شدیم سفارش بدیم از بیرون.

ولی بقبه خوراکی ها کار خودمه❤

۱۱ نظر

از این پستای نصفه شبی

#روز_نوشت

به یاد اون قدیما

سلام

اول ممنونم از چشمای قشنگتون که داره این نوشته رو میخونه

جمعه

3/10/1395

صبح ساعت 10 در حالی که داشتم از شدت wcمنفجر میشدم از خواب بیدار شدم و با چهره خوابالوی اقای شوهر که توی خواب و بیداری داشت به من لبخند میزد مواجه شدم.دلم میخواست یه کم دیگه هم بخوابم ولی چون خیلی اون مورد بالا شدید شده بود لباس پوشیدم و رفتم توی حال و به محمد که وسط حال داشت هم تلویزیون میدید و هم مشقاشو مینوشت سلام کردم.اقای شوهرم هم توی این فاصله بیدار شده بود و رفته بود تو اشپزخونه تا صبحونه رو اماده کنه.منم رفتم و دست و صورتمو شستم و خوشحال و شاد و خندوان اومدم سر میز صبحونه.و از ساعت 10 و 40 تا ساعت 11 و 20 دقیقه صبحونه خوردیم و گپ زدیم.توی این فاصله مامی شوهی هم اومد و همش اصرار که تخم مرغ محلی واستون بپزم بخورید منم چون از تخم مرغ محلی خوشم نمیاد از اون طرف روم نمیشد یگم نمیخوام همش میگفتم نه نه.اون بنده خدا هم همش کره میاورد گردو و پسته و بادوم و ...

خلاصه بعد از صبحونه اقای شوهر رفت پایین تا حاضر بشه منم رعتم وسایلامو از تو اتاق جمع و جور کنم تا بریم.

بعدش دم رفتن رفتم اتاق بابی شوهی و سلام و خدافظی رو یکی کردم🙈

سوار ماشین شدیم و ایشون پرسید کجا بریم

منم گفتم بریم خونه ما🙈و به سمت منزل روانه شدیم اما یهو ماشین دور خورد و برنامه کلا عوض شد و این زوج جوان سر از کوه در اوردن🙈جای شما خالی رفتیم تا نوک قله و کلی سلفی گرفیم و ادام و مارشمالو خوردیم.ذخیره غذاییمون کم بود دیگه.بدون امادگی اومده بودیم

بعدش اومد خونه ما و آش و لاش افتادیم.بس که خسته بودیم.یه کم عکس ها رو  نگاه کردیم و بعد رفتیم ناهار.که خیلی بهم چسبید و بعد ناهار هم یکی دو ساعتی همون سریال کره ای که با هم میبینیم trot lovers رو دیدیم و بعد من بفتم پفیلا درست کردم و یه کم پفیلا خوردیم و انار و موز و اناناس.

مهلا هم میتو رو از قفس اورده بود بیرون یه کم هم با اون سرگرم بودیم.

ساعت 5 هم ایشون رفت گفت میره اداره کار داره.

بعدش من یه کم دراز کشیدم و با مامان تعریف کردیم و دم غروی دلم خیلی گرفت

به مامان گفتم بریم پیاده روی گفت کار دارم

بزار نمازمو بخونم بعدش میام.که منم به ایشون اس دادم گفت خودم میام الان.گفتم مگه کار ندازی؟گفت اخراشه.زود اماده شو اومدم.منم ذوق مرگ یه مشت اجیل و شکلات ریختم تو جسبم و پالتو و کفش و شلوار اسپرت پوشیدم و با اولین زنگ رفتم در حیاط.دلتونو اب نکنم رفتیم پیاده روی و توی راه کلی تعریف کردیم و موقع برگشت یه گربه وحشت ناک دیدیم که هر چی پیش پیش میکردیمنمیرفت.من که داشتم سکته میکردم.کلی جیغ و داد کردم.ایشونم عوض دلداری فقط فیلم میگرفت و میخندید.گاهی هم گربه رو از من دور میکرد.یه عالمه راه دنبامون اومد نه اخرش بالاخره گم و گور شد.اومدیم خونه و یه کم چایی خوردیم و کلیپ دیدیدم و بعد چون گرسنمون بود من رفتم سیب زمینی مخصوص درست کردم و جاتون خالی سیب زمینی خوردیم.

و ساعت 7 و نیم ایشون رفت سالن والیبال و منم عکس های شب یلدا رو ریختم تو لپ تاپ و با مامان عکسا رو دیدیم.و یه کم تی وی نگاه کردیم و بابا نون داغ گرفته بود ساعتای 9 و نیم نون و پنیر و گوجه خوردیم و یه کم نسیم دیدم و موقع دور همی هم اینقدر خسته بودم که جلوی تی وی خوابم برد و نصفه شب پا شدم برم تو اتاق بخوابم.



شنبه

4/10/1395

صبح ساعت 10 بیدار شدم و اینقدر که اجیل و تخمه خوردم این مدت زبونم بی حس بود و میسوخت.حس صبحونه نداشتم یه کافی میکس درست کردم و یه کم تی وی دیدم.یهو دلم سوپ خواست.چند تا دستور سوپ خوندم و رفتم تو اشپزخونه دست به کار شدم و همه چیزو ریختم تو قابلمه و رفتم حموم و وقتی برگشتم یه سوپ خوشمزه و جا افتاده نوش جان کردم.

بعدش ناهار خوردیم و من یه کم سریال کره ای مرد زیبا دیدم و خیلی خوابم میومد خوابیدم تا ساتای 5 و نیم که اقای سوهر هم از خواب لودن من استفاده کرده بودن گویا و تا 6 خواب بودن.بعد نماز خوندم و اماده شدم و اقای شوهر اومد و ما دو تا رفتیم یه مغازه مامان سفارش کرده بود چیزی بگیریم و اونو خریدبم و بعد رفتیم خونه خاله کنیز چون شام دعوت بودیم و همه بودن و ما اخر رسیدیم.و شام خوردیم و بعد از شام قرعه کشی وام توسط عموی مامانم صورت گرفت و این ماه وام افتاد به عالیه خانوم که همتون میشناسیدش چون پست ازدواج شتری نا به هنگاه در مورد ایشون میباشد🙈🙈🙈🙈

بعد هم که مهمونی تموم سد ساعتای 10 و نیم یه کم دور زدیم و اومدیم خونه چون دور همی تکراری بود یه قسمت trot lovers دیدبم و من چون زبونم خیلی میسوخت اقای شوهر رفت از داروخونه واسم قرص مولتی ویتامین و اسپری بی حسی گرفت و ساعت 12 هم رفت خونشون.منم همون موقع ها دراز کشیدم که بخوابم که تا الان که ساعت 2 میباشد سرحال و بیدار در خدمت شما هستم.








این بود روزنوشت این دو روز

عکسای شب یلدا و مراسم خیلی باحالی که داشتیم رو هر وقت نت قوی داستم اپلود میکنم.

شب یلدا رو هم با تاخیر تبریک میگم

ما که این روزا خدا رو شکر خوب و خوشحالیم❤💜

شما چه طورید؟!


۳ نظر

عاغا وضعیت اونقدر ها هم خراب و داغون نیس دیگه



سلام عرض کردندی

راستش فکر کنم یه بیماری گرفتم به اسم خود ازار دهی

گفتم این پست رو بزار یه کم فضا رو عکس عکسی کنم دور هم شاد بشیم که فکر نکنید خدایی نکرده از وقتی متاهل شدم هنرام کمرنگ تر شده....

ایشون که بالا میبینید ژله خرده شیشه هستن عزیز دل همسر😂😂



یه سری هنر های دیگه هم دارم که چون فعلا نت خونه شارژ نداره نمیتونم رو نمایی کنم.

پیشاپیش مراتب عذر خواهی رو به جا میارم

۱ نظر

از این پست کپی پست قشنگا

یک روز صبح سرد در سرمای 
شدید مونیخ المان من کودکی 8 ساله بودم لباس هایم هم انقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم خانه مان هم که یک اتاق کوچک بود منو خواهرو برادر و مادرم زندگی میکردیم 
من برادر بزرگتر بودم مادرم از سرطان سینه رنج میبرد تا اینکه انروز صبح نفس کشیدنش کم شد اشک در چشمانش جمع شد نمیدانست با ما چه کند سه کودک زیر 9 سال که نه پدر دارند نه فامیل مادرشان هم هم اکنون رو به مرگ است دم گوشم به من چیزی گفت او گفت که تو باید از برادرو خواهرت مراقبت کنی من که هشت سال بیشتر نداشتم قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم سریع بلند شدم تا پزشکی بیاورم نزدیک ترین درمانگاه به خانه من درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند رفتم التماسشان کردم 
میخندیدن و میگفتند به پدرت بگو بیاید تا یک پزشک با خود ببرد انقدر التماس کردم انقدر گریه کردم که تمام صورتم قرمز بود اما هیچکس دلش برای من نسوخت چند دارو که نمیدانستم چیست از ان جا دزدیدم و دویدم ان هاهم دنبال من دویدند وقتی رسیدم به خانه برادرم و خواهرم گریه میکردند دستانم لرزید و برادر کوچک گفت مادر نفس نمیکشد آدلف!
شل شدم دارو ها افتاد ارام ارام به سمتش رفتم وقتی صورت نازنینش را لمس کردم انفدر سرد شده بود که دیگر کار از کار گذشته بود 
یهودیان وارد خانه شدند و مرا به زندان کودکان بردند انقدر مرا زدند که دیگر خون بالا میاوردم وقتی بعد چند روز ازاد شدم دیدم خواهرو برادر کوچکم نزد همسایه ما هست همسایه مادرم را خاک کرده بود دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم کارم شبو روز درس خواند و گدایی کردن بود چه زمستان چه بهار چه ... 

وقتی رهبر المان شدم اولین جایی را که با خاک یکسان کردم همان درمانگاه مونیخ بود سنشان بالا رفته بود و مرا نمیشناختند اما هم اکنون من رهبر کشور المان بودم التماسم میکردند دستور دادم زمین را بکنند و هر 6 نفر را درون چاله با دست و پای بسته بیاندازند و چاله را پر کنند 
تمنا میکردند و میگفتند ما زنو بچه داریم ان قدر بالای چاله پر شده ماندم تا درون خاک نفسشان بریده شود...

آدلف هیتلر 
خاطرات کودکی نبرد
۳ نظر
About Me
♥بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحیمْ♥
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ✿
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ ✿
💋💋💋💋❤💚💜💙💕💖💞😍😘
اینجا من مینویسمـ❤
روزانه هایمـ را❤
خستگی هایمـ را❤
شادی هایمـ را❤
اتفاقات را❤
مطالب جالبی که جایی میخوانمـ❤
همه و همه را مینویسمـ❤
تا زنده امـ مینویسمـ❤
+با ما همراه باشید❤
💋💋💋💋❤💚💜💙💕💖💞😍😘
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان