همیشه این بالاست

اگـــر 
مایل به
 خوانـــدن 
قبل تر هایمان
 هــــســـتـــیــــد
{کلیک} کــــنـــــیــــد:)
۵ نظر

عکس های شب یلدا

شب یلدای امسال با پارسال که عکس هاس تو همین وبلاگ موجوده و با یه سرچ ساده تو تاریخ ها میتونید به راحتی بهش برسید یه تفاوت بزرگ داشت و اون نبودن بابابزرگ عزیزم بود.

و یه تفاوت دیگه هم این بود که من امسال نو عروس بودم شب چلم با بقبه فرق داشت ولی به خاطر بابابزرگ مراسم رو ساده برگذار کردبم و من سعی کردم لباسم سنگین باشه و مراسم خیلی معمولی و با احترام برگذار بشه.

به شدت خوش گذشت و خاطره خوبی بود.

اینم عکسامون که کلاژ کردم که تعداد و حجمشون کمتر بشه

پیشاپیش میگم از اب افتادن دهنتون معذورم



همه دسر ها و ژله ها که تو عکس اول میبینید کار خودم هست

به جز کیک چون واقعا وقت کیک درست کردن نداشتم مجبور شدیم سفارش بدیم از بیرون.

ولی بقبه خوراکی ها کار خودمه❤

۴ نظر

از این پستای نصفه شبی

#روز_نوشت

به یاد اون قدیما

سلام

اول ممنونم از چشمای قشنگتون که داره این نوشته رو میخونه

جمعه

3/10/1395

صبح ساعت 10 در حالی که داشتم از شدت wcمنفجر میشدم از خواب بیدار شدم و با چهره خوابالوی اقای شوهر که توی خواب و بیداری داشت به من لبخند میزد مواجه شدم.دلم میخواست یه کم دیگه هم بخوابم ولی چون خیلی اون مورد بالا شدید شده بود لباس پوشیدم و رفتم توی حال و به محمد که وسط حال داشت هم تلویزیون میدید و هم مشقاشو مینوشت سلام کردم.اقای شوهرم هم توی این فاصله بیدار شده بود و رفته بود تو اشپزخونه تا صبحونه رو اماده کنه.منم رفتم و دست و صورتمو شستم و خوشحال و شاد و خندوان اومدم سر میز صبحونه.و از ساعت 10 و 40 تا ساعت 11 و 20 دقیقه صبحونه خوردیم و گپ زدیم.توی این فاصله مامی شوهی هم اومد و همش اصرار که تخم مرغ محلی واستون بپزم بخورید منم چون از تخم مرغ محلی خوشم نمیاد از اون طرف روم نمیشد یگم نمیخوام همش میگفتم نه نه.اون بنده خدا هم همش کره میاورد گردو و پسته و بادوم و ...

خلاصه بعد از صبحونه اقای شوهر رفت پایین تا حاضر بشه منم رعتم وسایلامو از تو اتاق جمع و جور کنم تا بریم.

بعدش دم رفتن رفتم اتاق بابی شوهی و سلام و خدافظی رو یکی کردم🙈

سوار ماشین شدیم و ایشون پرسید کجا بریم

منم گفتم بریم خونه ما🙈و به سمت منزل روانه شدیم اما یهو ماشین دور خورد و برنامه کلا عوض شد و این زوج جوان سر از کوه در اوردن🙈جای شما خالی رفتیم تا نوک قله و کلی سلفی گرفیم و ادام و مارشمالو خوردیم.ذخیره غذاییمون کم بود دیگه.بدون امادگی اومده بودیم

بعدش اومد خونه ما و آش و لاش افتادیم.بس که خسته بودیم.یه کم عکس ها رو  نگاه کردیم و بعد رفتیم ناهار.که خیلی بهم چسبید و بعد ناهار هم یکی دو ساعتی همون سریال کره ای که با هم میبینیم trot lovers رو دیدیم و بعد من بفتم پفیلا درست کردم و یه کم پفیلا خوردیم و انار و موز و اناناس.

مهلا هم میتو رو از قفس اورده بود بیرون یه کم هم با اون سرگرم بودیم.

ساعت 5 هم ایشون رفت گفت میره اداره کار داره.

بعدش من یه کم دراز کشیدم و با مامان تعریف کردیم و دم غروی دلم خیلی گرفت

به مامان گفتم بریم پیاده روی گفت کار دارم

بزار نمازمو بخونم بعدش میام.که منم به ایشون اس دادم گفت خودم میام الان.گفتم مگه کار ندازی؟گفت اخراشه.زود اماده شو اومدم.منم ذوق مرگ یه مشت اجیل و شکلات ریختم تو جسبم و پالتو و کفش و شلوار اسپرت پوشیدم و با اولین زنگ رفتم در حیاط.دلتونو اب نکنم رفتیم پیاده روی و توی راه کلی تعریف کردیم و موقع برگشت یه گربه وحشت ناک دیدیم که هر چی پیش پیش میکردیمنمیرفت.من که داشتم سکته میکردم.کلی جیغ و داد کردم.ایشونم عوض دلداری فقط فیلم میگرفت و میخندید.گاهی هم گربه رو از من دور میکرد.یه عالمه راه دنبامون اومد نه اخرش بالاخره گم و گور شد.اومدیم خونه و یه کم چایی خوردیم و کلیپ دیدیدم و بعد چون گرسنمون بود من رفتم سیب زمینی مخصوص درست کردم و جاتون خالی سیب زمینی خوردیم.

و ساعت 7 و نیم ایشون رفت سالن والیبال و منم عکس های شب یلدا رو ریختم تو لپ تاپ و با مامان عکسا رو دیدیم.و یه کم تی وی نگاه کردیم و بابا نون داغ گرفته بود ساعتای 9 و نیم نون و پنیر و گوجه خوردیم و یه کم نسیم دیدم و موقع دور همی هم اینقدر خسته بودم که جلوی تی وی خوابم برد و نصفه شب پا شدم برم تو اتاق بخوابم.



شنبه

4/10/1395

صبح ساعت 10 بیدار شدم و اینقدر که اجیل و تخمه خوردم این مدت زبونم بی حس بود و میسوخت.حس صبحونه نداشتم یه کافی میکس درست کردم و یه کم تی وی دیدم.یهو دلم سوپ خواست.چند تا دستور سوپ خوندم و رفتم تو اشپزخونه دست به کار شدم و همه چیزو ریختم تو قابلمه و رفتم حموم و وقتی برگشتم یه سوپ خوشمزه و جا افتاده نوش جان کردم.

بعدش ناهار خوردیم و من یه کم سریال کره ای مرد زیبا دیدم و خیلی خوابم میومد خوابیدم تا ساتای 5 و نیم که اقای سوهر هم از خواب لودن من استفاده کرده بودن گویا و تا 6 خواب بودن.بعد نماز خوندم و اماده شدم و اقای شوهر اومد و ما دو تا رفتیم یه مغازه مامان سفارش کرده بود چیزی بگیریم و اونو خریدبم و بعد رفتیم خونه خاله کنیز چون شام دعوت بودیم و همه بودن و ما اخر رسیدیم.و شام خوردیم و بعد از شام قرعه کشی وام توسط عموی مامانم صورت گرفت و این ماه وام افتاد به عالیه خانوم که همتون میشناسیدش چون پست ازدواج شتری نا به هنگاه در مورد ایشون میباشد🙈🙈🙈🙈

بعد هم که مهمونی تموم سد ساعتای 10 و نیم یه کم دور زدیم و اومدیم خونه چون دور همی تکراری بود یه قسمت trot lovers دیدبم و من چون زبونم خیلی میسوخت اقای شوهر رفت از داروخونه واسم قرص مولتی ویتامین و اسپری بی حسی گرفت و ساعت 12 هم رفت خونشون.منم همون موقع ها دراز کشیدم که بخوابم که تا الان که ساعت 2 میباشد سرحال و بیدار در خدمت شما هستم.








این بود روزنوشت این دو روز

عکسای شب یلدا و مراسم خیلی باحالی که داشتیم رو هر وقت نت قوی داستم اپلود میکنم.

شب یلدا رو هم با تاخیر تبریک میگم

ما که این روزا خدا رو شکر خوب و خوشحالیم❤💜

شما چه طورید؟!


۳ نظر

عاغا وضعیت اونقدر ها هم خراب و داغون نیس دیگه



سلام عرض کردندی

راستش فکر کنم یه بیماری گرفتم به اسم خود ازار دهی

گفتم این پست رو بزار یه کم فضا رو عکس عکسی کنم دور هم شاد بشیم که فکر نکنید خدایی نکرده از وقتی متاهل شدم هنرام کمرنگ تر شده....

ایشون که بالا میبینید ژله خرده شیشه هستن عزیز دل همسر😂😂



یه سری هنر های دیگه هم دارم که چون فعلا نت خونه شارژ نداره نمیتونم رو نمایی کنم.

پیشاپیش مراتب عذر خواهی رو به جا میارم

۱ نظر

از این پست کپی پست قشنگا

یک روز صبح سرد در سرمای 
شدید مونیخ المان من کودکی 8 ساله بودم لباس هایم هم انقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم خانه مان هم که یک اتاق کوچک بود منو خواهرو برادر و مادرم زندگی میکردیم 
من برادر بزرگتر بودم مادرم از سرطان سینه رنج میبرد تا اینکه انروز صبح نفس کشیدنش کم شد اشک در چشمانش جمع شد نمیدانست با ما چه کند سه کودک زیر 9 سال که نه پدر دارند نه فامیل مادرشان هم هم اکنون رو به مرگ است دم گوشم به من چیزی گفت او گفت که تو باید از برادرو خواهرت مراقبت کنی من که هشت سال بیشتر نداشتم قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم سریع بلند شدم تا پزشکی بیاورم نزدیک ترین درمانگاه به خانه من درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند رفتم التماسشان کردم 
میخندیدن و میگفتند به پدرت بگو بیاید تا یک پزشک با خود ببرد انقدر التماس کردم انقدر گریه کردم که تمام صورتم قرمز بود اما هیچکس دلش برای من نسوخت چند دارو که نمیدانستم چیست از ان جا دزدیدم و دویدم ان هاهم دنبال من دویدند وقتی رسیدم به خانه برادرم و خواهرم گریه میکردند دستانم لرزید و برادر کوچک گفت مادر نفس نمیکشد آدلف!
شل شدم دارو ها افتاد ارام ارام به سمتش رفتم وقتی صورت نازنینش را لمس کردم انفدر سرد شده بود که دیگر کار از کار گذشته بود 
یهودیان وارد خانه شدند و مرا به زندان کودکان بردند انقدر مرا زدند که دیگر خون بالا میاوردم وقتی بعد چند روز ازاد شدم دیدم خواهرو برادر کوچکم نزد همسایه ما هست همسایه مادرم را خاک کرده بود دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم کارم شبو روز درس خواند و گدایی کردن بود چه زمستان چه بهار چه ... 

وقتی رهبر المان شدم اولین جایی را که با خاک یکسان کردم همان درمانگاه مونیخ بود سنشان بالا رفته بود و مرا نمیشناختند اما هم اکنون من رهبر کشور المان بودم التماسم میکردند دستور دادم زمین را بکنند و هر 6 نفر را درون چاله با دست و پای بسته بیاندازند و چاله را پر کنند 
تمنا میکردند و میگفتند ما زنو بچه داریم ان قدر بالای چاله پر شده ماندم تا درون خاک نفسشان بریده شود...

آدلف هیتلر 
خاطرات کودکی نبرد
۳ نظر

اسکرین شـــاتــــز

۴ نظر

ببین نبودنت حالمو بد کرد...برگرد



بابابزرگم این اخریا خیلی خوب غذا نمیخورد
تموم معدش به خاطر سرطان از بین رفته بود
و هیچ میلی به غذا خوردن نداشت
یادمه اخرین باری که اومده بودن خونمون ماهی و قرمه سبزی داشتیم که بابابزرگم به زور دو سه قاشق خورد
و شبش گفت که هوس پیراشکی کرده و ازم خواست که واسش پیراشکی درست کنم.
منم ذوق زده رفتم توی آشپزخونه و وسط پیراشکی درست کردنم عموم اومد دنبال بابابزرگم ک با اصرار بردشون خونه.
منم شب پیراشکی ها رو فرستادم خونشون و به بابام تاکید کردم که بابابزرگ حتما بخوره
و وقتی برگشت ازش سوال کردم و گفت آره خورد و ازت تشکر کرد
دو هفته پیش مامان بزرگم اومده بود خونمون چون بابابزرگم حالش خوب نبود و بیمارستان بستری بود.مامانم گفت پیراشکی هم درست کنم
و سر سفره اینقدر جو سنگین شده بود که هر کدوممون بغضمون رو هم با هر لقمه پیراشکی قورت میدادیم.
اخرش مامان بزرگم دعا کرد که ان شاالله دفعه بعد که میاد اینجا حال بابابزرگ بهتر بشه و من براش پیراشکی درست کنم.میگفت نمیتونم با اشتها بخورم چون بابابزرگ عاشق پیراشکی هایی بود که تو درست میکردی
منم گفتم غصه نداره.یه روز درست میکنم و نشونشون میدم و بعد جلوی خودشون میریزیم تو میکسر و بهشون تزریق میکنیم.
افسوس که اون روز هیچ وقت نرسید
افسوس که حالت بهتر نشد و دیگه نمیتونم برات پیراشکی درست کنم
لعنت به این مریضی مزخرف اعصاب خورد کن که ذره ذره آبت کرد و این قدر زجرت داد که اخرش خودت تصمیم گرفتی که بری
هیچ وقت اون نصیحت هایی که اون شب کردی رو فراموش نمیکنم و تا اخر عمرم آوریزه گوشم میمونه
دوستت دارم پدر بزرگ مهربونم
جات خیلی خالیه
#جای_خالی_اش
پ.ن:بیماری بابابزرگم اواخر این قدر پیشرفت کرده بود که معدشون رو برداشتن و ما با سرنگ به روده غذا تزریق میکردیم
شادی روحش #صلوات

پ.ن تر:امروز دقیقا یک هفته میشه که پدر بزرگ خوبم از پیشمون رفت


۷ نظر

چالش کپی پیست کن

چالش کپی پیست داریم

همه هم دعوتن

مکان چالش هم کامنت های همین پسته

اولین نفرم خودمم

کاری هم نداره

کلیک راست میکنید و پیست رو میزنسد و هر چی بود ارسال میکنید.

جر زنی هم ممنوعه

میدونم هیچکس شرکت نمیکنه ولی دلم خواست....

۱۰ نظر
About Me
♥بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحیمْ♥
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ✿
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ ✿
💋💋💋💋❤💚💜💙💕💖💞😍😘
اینجا من مینویسمـ❤
روزانه هایمـ را❤
خستگی هایمـ را❤
شادی هایمـ را❤
اتفاقات را❤
مطالب جالبی که جایی میخوانمـ❤
همه و همه را مینویسمـ❤
تا زنده امـ مینویسمـ❤
+با ما همراه باشید❤
💋💋💋💋❤💚💜💙💕💖💞😍😘
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان