عکس های شب یلدا

شب یلدای امسال با پارسال که عکس هاس تو همین وبلاگ موجوده و با یه سرچ ساده تو تاریخ ها میتونید به راحتی بهش برسید یه تفاوت بزرگ داشت و اون نبودن بابابزرگ عزیزم بود.

و یه تفاوت دیگه هم این بود که من امسال نو عروس بودم شب چلم با بقبه فرق داشت ولی به خاطر بابابزرگ مراسم رو ساده برگذار کردبم و من سعی کردم لباسم سنگین باشه و مراسم خیلی معمولی و با احترام برگذار بشه.

به شدت خوش گذشت و خاطره خوبی بود.

اینم عکسامون که کلاژ کردم که تعداد و حجمشون کمتر بشه

پیشاپیش میگم از اب افتادن دهنتون معذورم



همه دسر ها و ژله ها که تو عکس اول میبینید کار خودم هست

به جز کیک چون واقعا وقت کیک درست کردن نداشتم مجبور شدیم سفارش بدیم از بیرون.

ولی بقبه خوراکی ها کار خودمه❤

  • نظرات [ ۱۱ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • چهارشنبه ۸ دی ۹۵

    از این پستای نصفه شبی

    #روز_نوشت

    به یاد اون قدیما

    سلام

    اول ممنونم از چشمای قشنگتون که داره این نوشته رو میخونه

    جمعه

    3/10/1395

    صبح ساعت 10 در حالی که داشتم از شدت wcمنفجر میشدم از خواب بیدار شدم و با چهره خوابالوی اقای شوهر که توی خواب و بیداری داشت به من لبخند میزد مواجه شدم.دلم میخواست یه کم دیگه هم بخوابم ولی چون خیلی اون مورد بالا شدید شده بود لباس پوشیدم و رفتم توی حال و به محمد که وسط حال داشت هم تلویزیون میدید و هم مشقاشو مینوشت سلام کردم.اقای شوهرم هم توی این فاصله بیدار شده بود و رفته بود تو اشپزخونه تا صبحونه رو اماده کنه.منم رفتم و دست و صورتمو شستم و خوشحال و شاد و خندوان اومدم سر میز صبحونه.و از ساعت 10 و 40 تا ساعت 11 و 20 دقیقه صبحونه خوردیم و گپ زدیم.توی این فاصله مامی شوهی هم اومد و همش اصرار که تخم مرغ محلی واستون بپزم بخورید منم چون از تخم مرغ محلی خوشم نمیاد از اون طرف روم نمیشد یگم نمیخوام همش میگفتم نه نه.اون بنده خدا هم همش کره میاورد گردو و پسته و بادوم و ...

    خلاصه بعد از صبحونه اقای شوهر رفت پایین تا حاضر بشه منم رعتم وسایلامو از تو اتاق جمع و جور کنم تا بریم.

    بعدش دم رفتن رفتم اتاق بابی شوهی و سلام و خدافظی رو یکی کردم🙈

    سوار ماشین شدیم و ایشون پرسید کجا بریم

    منم گفتم بریم خونه ما🙈و به سمت منزل روانه شدیم اما یهو ماشین دور خورد و برنامه کلا عوض شد و این زوج جوان سر از کوه در اوردن🙈جای شما خالی رفتیم تا نوک قله و کلی سلفی گرفیم و ادام و مارشمالو خوردیم.ذخیره غذاییمون کم بود دیگه.بدون امادگی اومده بودیم

    بعدش اومد خونه ما و آش و لاش افتادیم.بس که خسته بودیم.یه کم عکس ها رو  نگاه کردیم و بعد رفتیم ناهار.که خیلی بهم چسبید و بعد ناهار هم یکی دو ساعتی همون سریال کره ای که با هم میبینیم trot lovers رو دیدیم و بعد من بفتم پفیلا درست کردم و یه کم پفیلا خوردیم و انار و موز و اناناس.

    مهلا هم میتو رو از قفس اورده بود بیرون یه کم هم با اون سرگرم بودیم.

    ساعت 5 هم ایشون رفت گفت میره اداره کار داره.

    بعدش من یه کم دراز کشیدم و با مامان تعریف کردیم و دم غروی دلم خیلی گرفت

    به مامان گفتم بریم پیاده روی گفت کار دارم

    بزار نمازمو بخونم بعدش میام.که منم به ایشون اس دادم گفت خودم میام الان.گفتم مگه کار ندازی؟گفت اخراشه.زود اماده شو اومدم.منم ذوق مرگ یه مشت اجیل و شکلات ریختم تو جسبم و پالتو و کفش و شلوار اسپرت پوشیدم و با اولین زنگ رفتم در حیاط.دلتونو اب نکنم رفتیم پیاده روی و توی راه کلی تعریف کردیم و موقع برگشت یه گربه وحشت ناک دیدیم که هر چی پیش پیش میکردیمنمیرفت.من که داشتم سکته میکردم.کلی جیغ و داد کردم.ایشونم عوض دلداری فقط فیلم میگرفت و میخندید.گاهی هم گربه رو از من دور میکرد.یه عالمه راه دنبامون اومد نه اخرش بالاخره گم و گور شد.اومدیم خونه و یه کم چایی خوردیم و کلیپ دیدیدم و بعد چون گرسنمون بود من رفتم سیب زمینی مخصوص درست کردم و جاتون خالی سیب زمینی خوردیم.

    و ساعت 7 و نیم ایشون رفت سالن والیبال و منم عکس های شب یلدا رو ریختم تو لپ تاپ و با مامان عکسا رو دیدیم.و یه کم تی وی نگاه کردیم و بابا نون داغ گرفته بود ساعتای 9 و نیم نون و پنیر و گوجه خوردیم و یه کم نسیم دیدم و موقع دور همی هم اینقدر خسته بودم که جلوی تی وی خوابم برد و نصفه شب پا شدم برم تو اتاق بخوابم.



    شنبه

    4/10/1395

    صبح ساعت 10 بیدار شدم و اینقدر که اجیل و تخمه خوردم این مدت زبونم بی حس بود و میسوخت.حس صبحونه نداشتم یه کافی میکس درست کردم و یه کم تی وی دیدم.یهو دلم سوپ خواست.چند تا دستور سوپ خوندم و رفتم تو اشپزخونه دست به کار شدم و همه چیزو ریختم تو قابلمه و رفتم حموم و وقتی برگشتم یه سوپ خوشمزه و جا افتاده نوش جان کردم.

    بعدش ناهار خوردیم و من یه کم سریال کره ای مرد زیبا دیدم و خیلی خوابم میومد خوابیدم تا ساتای 5 و نیم که اقای سوهر هم از خواب لودن من استفاده کرده بودن گویا و تا 6 خواب بودن.بعد نماز خوندم و اماده شدم و اقای شوهر اومد و ما دو تا رفتیم یه مغازه مامان سفارش کرده بود چیزی بگیریم و اونو خریدبم و بعد رفتیم خونه خاله کنیز چون شام دعوت بودیم و همه بودن و ما اخر رسیدیم.و شام خوردیم و بعد از شام قرعه کشی وام توسط عموی مامانم صورت گرفت و این ماه وام افتاد به عالیه خانوم که همتون میشناسیدش چون پست ازدواج شتری نا به هنگاه در مورد ایشون میباشد🙈🙈🙈🙈

    بعد هم که مهمونی تموم سد ساعتای 10 و نیم یه کم دور زدیم و اومدیم خونه چون دور همی تکراری بود یه قسمت trot lovers دیدبم و من چون زبونم خیلی میسوخت اقای شوهر رفت از داروخونه واسم قرص مولتی ویتامین و اسپری بی حسی گرفت و ساعت 12 هم رفت خونشون.منم همون موقع ها دراز کشیدم که بخوابم که تا الان که ساعت 2 میباشد سرحال و بیدار در خدمت شما هستم.








    این بود روزنوشت این دو روز

    عکسای شب یلدا و مراسم خیلی باحالی که داشتیم رو هر وقت نت قوی داستم اپلود میکنم.

    شب یلدا رو هم با تاخیر تبریک میگم

    ما که این روزا خدا رو شکر خوب و خوشحالیم❤💜

    شما چه طورید؟!


  • نظرات [ ۳ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • يكشنبه ۵ دی ۹۵

    عاغا وضعیت اونقدر ها هم خراب و داغون نیس دیگه



    سلام عرض کردندی

    راستش فکر کنم یه بیماری گرفتم به اسم خود ازار دهی

    گفتم این پست رو بزار یه کم فضا رو عکس عکسی کنم دور هم شاد بشیم که فکر نکنید خدایی نکرده از وقتی متاهل شدم هنرام کمرنگ تر شده....

    ایشون که بالا میبینید ژله خرده شیشه هستن عزیز دل همسر😂😂



    یه سری هنر های دیگه هم دارم که چون فعلا نت خونه شارژ نداره نمیتونم رو نمایی کنم.

    پیشاپیش مراتب عذر خواهی رو به جا میارم

  • نظرات [ ۱ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • پنجشنبه ۱۱ آذر ۹۵

    از این پست کپی پست قشنگا

    یک روز صبح سرد در سرمای 
    شدید مونیخ المان من کودکی 8 ساله بودم لباس هایم هم انقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم خانه مان هم که یک اتاق کوچک بود منو خواهرو برادر و مادرم زندگی میکردیم 
    من برادر بزرگتر بودم مادرم از سرطان سینه رنج میبرد تا اینکه انروز صبح نفس کشیدنش کم شد اشک در چشمانش جمع شد نمیدانست با ما چه کند سه کودک زیر 9 سال که نه پدر دارند نه فامیل مادرشان هم هم اکنون رو به مرگ است دم گوشم به من چیزی گفت او گفت که تو باید از برادرو خواهرت مراقبت کنی من که هشت سال بیشتر نداشتم قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم سریع بلند شدم تا پزشکی بیاورم نزدیک ترین درمانگاه به خانه من درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند رفتم التماسشان کردم 
    میخندیدن و میگفتند به پدرت بگو بیاید تا یک پزشک با خود ببرد انقدر التماس کردم انقدر گریه کردم که تمام صورتم قرمز بود اما هیچکس دلش برای من نسوخت چند دارو که نمیدانستم چیست از ان جا دزدیدم و دویدم ان هاهم دنبال من دویدند وقتی رسیدم به خانه برادرم و خواهرم گریه میکردند دستانم لرزید و برادر کوچک گفت مادر نفس نمیکشد آدلف!
    شل شدم دارو ها افتاد ارام ارام به سمتش رفتم وقتی صورت نازنینش را لمس کردم انفدر سرد شده بود که دیگر کار از کار گذشته بود 
    یهودیان وارد خانه شدند و مرا به زندان کودکان بردند انقدر مرا زدند که دیگر خون بالا میاوردم وقتی بعد چند روز ازاد شدم دیدم خواهرو برادر کوچکم نزد همسایه ما هست همسایه مادرم را خاک کرده بود دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم کارم شبو روز درس خواند و گدایی کردن بود چه زمستان چه بهار چه ... 

    وقتی رهبر المان شدم اولین جایی را که با خاک یکسان کردم همان درمانگاه مونیخ بود سنشان بالا رفته بود و مرا نمیشناختند اما هم اکنون من رهبر کشور المان بودم التماسم میکردند دستور دادم زمین را بکنند و هر 6 نفر را درون چاله با دست و پای بسته بیاندازند و چاله را پر کنند 
    تمنا میکردند و میگفتند ما زنو بچه داریم ان قدر بالای چاله پر شده ماندم تا درون خاک نفسشان بریده شود...

    آدلف هیتلر 
    خاطرات کودکی نبرد
  • نظرات [ ۳ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • سه شنبه ۱۱ آبان ۹۵

    اسکرین شـــاتــــز

  • نظرات [ ۴ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • يكشنبه ۲۵ مهر ۹۵

    ببین نبودنت حالمو بد کرد...برگرد



    بابابزرگم این اخریا خیلی خوب غذا نمیخورد
    تموم معدش به خاطر سرطان از بین رفته بود
    و هیچ میلی به غذا خوردن نداشت
    یادمه اخرین باری که اومده بودن خونمون ماهی و قرمه سبزی داشتیم که بابابزرگم به زور دو سه قاشق خورد
    و شبش گفت که هوس پیراشکی کرده و ازم خواست که واسش پیراشکی درست کنم.
    منم ذوق زده رفتم توی آشپزخونه و وسط پیراشکی درست کردنم عموم اومد دنبال بابابزرگم ک با اصرار بردشون خونه.
    منم شب پیراشکی ها رو فرستادم خونشون و به بابام تاکید کردم که بابابزرگ حتما بخوره
    و وقتی برگشت ازش سوال کردم و گفت آره خورد و ازت تشکر کرد
    دو هفته پیش مامان بزرگم اومده بود خونمون چون بابابزرگم حالش خوب نبود و بیمارستان بستری بود.مامانم گفت پیراشکی هم درست کنم
    و سر سفره اینقدر جو سنگین شده بود که هر کدوممون بغضمون رو هم با هر لقمه پیراشکی قورت میدادیم.
    اخرش مامان بزرگم دعا کرد که ان شاالله دفعه بعد که میاد اینجا حال بابابزرگ بهتر بشه و من براش پیراشکی درست کنم.میگفت نمیتونم با اشتها بخورم چون بابابزرگ عاشق پیراشکی هایی بود که تو درست میکردی
    منم گفتم غصه نداره.یه روز درست میکنم و نشونشون میدم و بعد جلوی خودشون میریزیم تو میکسر و بهشون تزریق میکنیم.
    افسوس که اون روز هیچ وقت نرسید
    افسوس که حالت بهتر نشد و دیگه نمیتونم برات پیراشکی درست کنم
    لعنت به این مریضی مزخرف اعصاب خورد کن که ذره ذره آبت کرد و این قدر زجرت داد که اخرش خودت تصمیم گرفتی که بری
    هیچ وقت اون نصیحت هایی که اون شب کردی رو فراموش نمیکنم و تا اخر عمرم آوریزه گوشم میمونه
    دوستت دارم پدر بزرگ مهربونم
    جات خیلی خالیه
    #جای_خالی_اش
    پ.ن:بیماری بابابزرگم اواخر این قدر پیشرفت کرده بود که معدشون رو برداشتن و ما با سرنگ به روده غذا تزریق میکردیم
    شادی روحش #صلوات

    پ.ن تر:امروز دقیقا یک هفته میشه که پدر بزرگ خوبم از پیشمون رفت


  • نظرات [ ۷ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • پنجشنبه ۲۲ مهر ۹۵

    چالش کپی پیست کن

    چالش کپی پیست داریم

    همه هم دعوتن

    مکان چالش هم کامنت های همین پسته

    اولین نفرم خودمم

    کاری هم نداره

    کلیک راست میکنید و پیست رو میزنسد و هر چی بود ارسال میکنید.

    جر زنی هم ممنوعه

    میدونم هیچکس شرکت نمیکنه ولی دلم خواست....

  • نظرات [ ۱۰ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • دوشنبه ۱۲ مهر ۹۵

    چهــارصد و چهـل و چـهــار

    تولد یکسالگی وبلاگم نت نداشتم:(

    الان 444 روزگیتو تبریک میگم دخترم:)

    +همچنان استرس ورود به دانشگاه جدید و اشنایی با همکلاسی های جدید رو دارم

    البته روز ثبت نام با یکیشون آشنا شدم ولی ....

    ایشون کاکتوس جانم میباشن:)

    اولش اینقدری نبودا تازه قد کشیده:)

    وای این جوونه کناری چند وقته دلمو برده

    ایشون قهرمان من هستن

    اخه یه بار از همین نقطه یه جوونه کوچیک زد که قبلا جاش روی قفسه کتابام کنار پنجره اتاقم بود باد اومد افتاد و جوونش شکست....کلی غصه خوردم چند روز بعدش دوباره از همین نقطه جوانه زد و به این سرعت هم رشد کرد:)

    اون هاپوی سبز پشت سریش رو هم تابستون که رفته بودیم مشهد با اقای شوور رفتیم شهر بازی از این بازی شانسی ها کردیم که ایشون از 15 امتیاز 15 گرفتن و ما هم چی میخواستیم انتخاب کردیم:)

    که من این هاپوی شبز رو انتخاب کردم:)

    به جای اتو و سشوار و سینی و ظرف و عروسکای زشت دیگه....

  • نظرات [ ۳ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • شنبه ۱۰ مهر ۹۵

    مثلا یهویی بگو دوستم داری

    یه حس خستگی مونده تو تنم

    مال خیلی وقت پیشه

    هیچ جوره هم از تنم بیرون نمیره

    حتی با 24 ساعت خوابیدن در شبانه روز

    بیا شانستو امتحان

    مثلا یهویی بگو دوستت دارم

    اون موقعست که یا از فرط خستگی میمیرم

    یا یه جون تازه میگیرم

  • نظرات [ ۳ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • چهارشنبه ۷ مهر ۹۵

    پاییزِ جان جانان مبارک




    رمز وبلاگم رو فراموش کرده بودم
    و دختر خاله خل و چلم نیز با دو پای مبارکش رفته بود روی لپ تاپ و لپ تاپ طفلی از وسط به دو نیم تقسیم شد
    و پدر گرامم لج کرد و گفت تا زمانی که شما دو تن(منظورش من و خواهر کوچیکه هستیم)آدم نشوید و وسایلتان را این سو و آن سو نیندازید تا هر طفل بی عقلی که از راه رسید جفت پا بره روش منم نمیبرم درستش کنم:/
    که دیروز با هزاران ترس و لرز رفتم و در لپ تاپ رو با کلی تلق تولوق باز کردم و چون رمز توش سیو بود وارد شدم و رمز عبورم رو عوض کردم:) و امروز با پی سی وارد شدم:*
    زندگب متهلی هم بعد از چندین و چند گره کور کم کم داره به ارامش میرسه
    فقط این وسط توسط موجودی به نام مادرشوهر خیلی اذییت میشم:(
    حالا مفصله بعدا براتون تعریف میکنم
    الان نمیخوام زیاد پر حرفی کنم
    نکته مهم:من از دانشگاه انصراف دادم و امروز رفتم در دانشگاه جدید رشته مورد علاقمو ثبت نام کردم:)
    نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت از اینکه دو سال از عمرم رو بی دلیل و بی هدف سپری کردم .عوضش برنامه نویسی یاد گرفتم:)یه کوچولو هم طراحی وب
    خدا کنه درسام تطبیق بخوره تا نگرانیم از این بابت هم رفع بشه:)
    همینا دیگه
    شما ها چه خبر؟
    خوبید؟
    ایام به کامه؟
    میگما این پاییز فقط حال میده یه لیوان دچایی بریزی لم بدی روی تخت بخزی زیر پتو چاییتو بخوری و صدای بارون گوش بدی:)
    هرچند توی کویر ما که هنوز تابستونه ولی ریختن برگ درختا حس خوبی بهم میده
    پاییزتون مبارک:")))
    پ.ن:عکسدونی اپدیت شد:*
  • نظرات [ ۳ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • يكشنبه ۴ مهر ۹۵

    دیگه دختر خوبی شدم:)

    سلامhttp://up.vbiran.ir/uploads/17307141098170040470_33.png

    خوبید؟

    خوششید سلامتید؟؟؟

    چه خبرا

    یه تصمیم گرفتم اونم اینکه دیگه قولی نمیدم که نتونم انجامش بدم چون شرمنده شما میشم و بعدش هر چه قدرم که دلم بخواد بنویسم خودم روم نمیشه:/

    تولد پـــریـــhttp://up.vbiran.ir/uploads/43103141098170245152_48.pngـــــا  با تاخیر فراوان مبارک:)))

    در مورد پست بالایی هم باید براتون توضیح بدم که چون این حقیر معمولا عادت دارم از همه چیز عکس بگیرم این شد که تو این مدتی که نبودم اینستام پر شد از عکسایی که وقت نکردم توی وبلاگم آپلود کنم و به صورت کاملا انتهاری همه عکسا رو گذاشتم توی پست بالایی  بهش اضافه هم خواهد شد

    حجمشونم بسیار کمهhttp://up.vbiran.ir/uploads/1136141098170032813_35.png

    هر کدومم یه ماجرا و داستان داره

    در مورد هر کدوم توضیح خواستید بگید براتون توضیح میدم:)

    اون پستم مثل تجربه های متالی یه مدت بالا میمونه و بعد میره توی اون نوار بالایی:)

    خونواده همسرم رفتن مسافرت ولی من و شوه جان موندیم:)

    بسی خوش میگذره ها

    در حال آموزش شبانه ی دوچرخه سواری و کمی هم رانندگی هستم

    کلاس زبان میرمhttp://up.vbiran.ir/uploads/3426914523003169217_11.png

    و تصمیم دارم از این هفته کلاس بدنسازی یا پییلاتس رو هم شروع کنم

    تقریبا هر روز آشپزی میکنم

    شدیدا به نرم افزار سر آشپز پاپیون و بازی  TOWNSHIP و همینطور اسم فامیل معتاد شدم و کاملا باهاشون سرگرمم

    در اوقات فراقتمم تاجایی که بتونم میام و میخونمتون ولی خاموش:) دفتر رنگ کردنی رنگی رنگی رو رنگ میکنم و اسکرپ بوک خاطرات عشق و عروسیمو تکمیل میکنم که قربونش برم خیلی خوشکل شده

    خودمم فکر نمیکردم اینقدر بتونم با سلیقه باشم

    دوباره دیدن سریال وارثان رو شروع کردم و اگه وقتی برام موند شکارچی شهر رو میبینمhttp://up.vbiran.ir/uploads/21764141098169737466_19.png

    همینا دیگه

    مواظب خودتون باشید

  • نظرات [ ۱۴ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • يكشنبه ۱۰ مرداد ۹۵

    روزی به رنگ گیلاس:)

    سلامhttp://up.vbiran.ir/uploads/6393141098169927263_27.png

    مرسی از همه اونایی که پست قبل اعلام حضور کردن و مایه دلگرمی من برای ادامه دادن شدنhttp://up.vbiran.ir/uploads/17307141098170040470_33.png

    ماجرا از حدود 8 ماه پیش شروع شده بود که ما متوجه شدیم زانوی آبجی کوچیکه به طرز عجیبی باد کرده و متورم شده

    پیگیر شدیم و تقریبا همه دکتر های بیرجندو رفتیم تا مشخص بشه علتش چیه و بعد از عکس و سونوگرافی همه روی یک کلمه متفق بودن و اون کلمه MRI بودhttp://up.vbiran.ir/uploads/21732142084130020314_43199141098169610749_16.png

    خلاصه به هر دری که زدیم تا نوبت ام ار ای بگیریم نشد که نشد

    و واسه خرداد ماه نوبت دادن حدودا ی هفته قبل اینکه نوبتش بشه از بیمارستان تماس گرفتند و گفتن که دستگاه خرابه و باید برید یه بیمارستان دیگه نوبت بگیریدhttp://up.vbiran.ir/uploads/6060143480345411605_1.png

    ما هم دست از پا دراز تر رفتیم همون بیمارستانی که گفته بودن و واسه اواسط مرداد بمون نوبت دادنhttp://up.vbiran.ir/uploads/23190141098169943293_29.png

    این شد ک به پیشنهاد یه دکتر از یکی از شهرهای اطراف که دستگاه MRIسالم داره(گناباد)نوبت MRI گرفتیمhttp://up.vbiran.ir/uploads/21764141098169737466_19.png

    قصدم از گفتن این قضیه تاسف خوردن نبود و این نبود که بگم واقعا شهرستان ما چه قدر در فقر امکانات به سر میبره و ما چه قد مظلومیم هم نبود حتی قصدم این نبود که بگم مطمئنا ما اگه پارتی میداشتیم همون 8 ماه پیش نوبتمون میشدhttp://up.vbiran.ir/uploads/39179145211153041840_2.png

    اینا رو گفتم تا بگم که امروز ساعت 4 نوبت MRIابجی کوچیکست و مامانم اینا دارن اماده میشن تا برنhttp://up.vbiran.ir/uploads/17307141098170040470_33.png

    به خاطر همین موضوع صبح ساعت 6 با یه خواب وحشتناک در مورد تصادف و جاده و ..... همون کابوس های میشگی که موقع سفر عزیزامون داریم از خواب پرید و با همون چشم ای بسته یه پیام صبح به خیر واسه جناب یار نوشتم و ارسال کردم و با یه لبخند خبیث که اخ جون من اول صبح به خیر گفتم دوباره در خواب عمیق فرو رفتمhttp://up.vbiran.ir/uploads/8351141098169937297_25.png

    آخه توی این حدود 4 و خورده ای ماهی که عقد کردیم جناب یار از اونجایی که هر روز صبح ساعت 7 و نیم تشریف میبرن اداره قبل من بیدارن و همون ساعتای شیش و نیم هفت پیام صبح به خیر میده و ارزوی یه بار اول صبح به خیر گفتن واسه من عقده شده بودhttp://up.vbiran.ir/uploads/13137145230117735778_7.png

    خلاصه جاتون خالی همین ساعت 10 و نیم با 11 تا میس کال از خواب بیدار شدمhttp://up.vbiran.ir/uploads/19511141098169633756_17.png

    راستی واسه تابستونتون چه برنامه ایی دارید؟

    امشب افطار دعوتیم و به احتمال غریب به یقین مامانم ینا تا افطار نمیرسن و من و نیمه مجبوریم تنها بریم مهمونیhttp://up.vbiran.ir/uploads/38489143480345435484_3.pngآدم حس مستقل شدن بهش دست میده:دی

    ماه رمضون امسال با همه ماه رمضون ها فرق داشت.از شب های احیاش بگیر تا مهمونی های افطاری که ما رو با هم دعوت میکردن و من بیشتر به این باور میرسیدم که من واقعا متاهل شدم http://up.vbiran.ir/uploads/3548214523844219781_8.png

    حس جالبیه

    حوصله دارید از دیروز براتون بگم یه نه؟

    خوب میبینم ک یه صدا دارید داد میزنید بگو بگو....

    کاری به اون چند نفری که گفتن بسه مزخرف گفتی تا همینجاشم به زور خوندم ندارم:)

    خیلی مختصر میگمhttp://up.vbiran.ir/uploads/38317141098170216210_39.png

    ساعت 13:30 از خواب بیدار شدمhttp://up.vbiran.ir/uploads/40740141098170220440_47.png

    بعد با مرباهای البایی که مامانِ عشق جان شبش فرستاده بود تارت آلبالو درست کردم که یادم رفت عکس بگیرمhttp://up.vbiran.ir/uploads/21764141098169737466_19.png

    و ساعت 4:30 کار نیمه تموم شد و اومد خونه ما و با هم اسم فامیل بازی کردیمhttp://up.vbiran.ir/uploads/12824145211153228563_3.png

    و کلی خندیدمhttp://up.vbiran.ir/uploads/8351141098169937297_25.png

    اخه تازه براش اکانت ساختم و داشتم بازی کردن رو یادش میداد که چند تا دور اول همش آخر میشد و من اول دوم میشدم و زود استپ میکردم

    ولی بعدش دستش راه افتاد و همش دوم سوم میشدhttp://up.vbiran.ir/uploads/43199141098169610749_16.png

    از اول ماه رمضون این سرگرمی رو پیدا کردیم و تقریبا اکثر ساعت های روز رو با ابجی کوچیکه مشغول بازی هستیم

    شما هم امتحانش کنید.به امتحانش می ارزه

    بعدش حاضر شدم تا برم کلاس زبان چون ساعت 6 کلاس داشتمhttp://up.vbiran.ir/uploads/644114521118235319_1.png

    و ساعت 7.45 شوهی اومد دنبالم و افطار رفتیم خونه مامی شوهیhttp://up.vbiran.ir/uploads/34974141098170231724_43.png

    بعدش ولیبال دیدیم http://up.vbiran.ir/uploads/1746714109816951004_12.png

    و ساعت 11 هم چون شوهی میخواست بره سالن من اومدم خونهhttp://up.vbiran.ir/uploads/21732142084130020314_43199141098169610749_16.png

    و یه کم اسم فامیل بازی کردم و پادری دیدم

    و قرار بود بعد سالن اگه حاش خوب بود بیاد اینجا که چون حالش خوب نبود نیومد.البته این خوب نبودن حال نیمه گم شده(که البته چند ماهیه پیدا شده) خودش یه پست مفصله که براتون مسگم بعدا.تا اینجا علی الحساب داشته باشید که یه مدته گردن و کمرش خیلی درد داره و با ورزش دردش بیشتر هم میشه ولی پسرک لجبار دست بردار نیست و همیشه باید کار خودشو بکنه

    و بعدش برای سحر پاستای ایتالیایی درست کردم و ساعت 2 خوابیدمhttp://up.vbiran.ir/uploads/21764141098169737466_19.png

    ایام به کام

  • نظرات [ ۱۶ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • يكشنبه ۱۳ تیر ۹۵

    تربچه باز میگردد

    سلام

    تابستون رنگی رنگیتون به خیر:)

    حال و احوال چه طوره؟

    یه مدت طولانی نبودم که شدیدا درگیر درس و دانشگاه و امتحانات و هسر داری:) و بچه داری بودم_مورد اخر رو اغراق کردم_

    من خوبم

    همسرمم خوبه

    زندگی جریان دار و ما شاد تر از همیشه داریم با مشکلات دست و پنجه نرم میکنیم:)

    از این به بعد هر روز یا هر هفته روزانه هامو مینویسم.

    کسایی که هنوز هستن اعلام حضور کنن ببینم چند چندیم:)

    #شادی_های_دو_نفره

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • جمعه ۱۱ تیر ۹۵

    حرف زیاده ولی حسش نیست....


    بیخودی نیست که اسم گل ها را از اسم زن ها انتخاب کرده اند ، مثلا آقا هوشنگ جز یک سبیل پر پشت چه دارد که بتواند اسم یک گل باشد ، گل ظرافت دارد ، ظرافت در رنگ ، نقش و دیگری در بو 
    زن ها هم همینند 
    همه ی گل ها آنقدر ها هم که باید زیبا نیستند ، و بعضی خیلی زیبا هستند و آنقدر که باید عطر خوشی از خودشان متساعد نمی کنند ، یکی هم که زیباست و خوشبو شاید آنقدر ها عمر نکند ، زن ها همه شان گلِ گلند 
    یکی زیباست که چشم های همه را خیره می کند ، یکی مهربانی اش جلوه می کند ، یکی دست پخت دارد بیا و ببین ، یا مثلا یکی آنقدر خوش ذوق است ، سبزی پلو را میریزد توی سینی قلم کاری شده ی اصفهان ، ماهی شکم پر را طوری می آراید که ماهی بیچاره اگر جان داشت حتما یک سلفی می گرفت ، یکی هم فقط بلد است حرف بزند ، همین خوب حرف زدن ، کم چیزی نیست ، اینکه خستگی یک شب کشیک را با دو کلمه از تن آقا در کند آخرِ همه ی ظرافت هاست ، بعضی خانم ها هم هستند اهل ساز و آواز و دهل ، یک چنگی به تار بزنند ، قند توی دل مردشان آب می کنند ، یک زن هایی هستند چشم هایشان حکم سلاح دارد ، با همان ریملی که از دوشنبه بازار خریده اند تو را به رگبار می بندند ، دیده اید بعضی گل ها هستند برگ هایشان بهتر از خودشان ، بعضی زن ها هستند موهایشان بهتر از صورت ساده شان ، همین موهای مشکی رنگ نخورده را بلند می کنند ، می گذارند میان یک گلِ سر توپ توپی و تو هلاک می شوی
    زن ها همه از دم گل تشریف دارند ، شما ببین کدام بیشتر به گلدان دلت می آید ، آب و نان از تو ، ریشه از او ، و به همین سادگی عشق گل می کند.
    .
    #مسعود_ممیزالاشجار

  • نظرات [ ۱۷ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • دوشنبه ۳ خرداد ۹۵

    باشه قبوله هر چی که تو بگی فقط نـــرو:)

    سلام

    من اومدم با کلی انرژی مثبت:)

    عشق جانم امروز ساعت 4 رفت #طبس ماموریت و از اونجایی که ما از تاریخ محرمیتمون یعنی 19/11/1394 تا حالا هیچ روزی نبوده که اصلا همدیگه رو نبینیم.حتی اگه شده اخر شب یا 5 صبح یا... همو دیدیم حتی کم.این شد که مامی و ددیمو راضی کردم تا ما هم فردا صبح عازم بشیم تا هم یه زیارتی بکنیم و همم از دلتنگی فرار کنیم:)

    در مورد هدیه روز مرد باید چیزی نمیگم.عکس زیر گویای همه چیز هست:

    فقط این نکته رو بگم که ادکلن تی رز و اون پیراهنی که تو نایلونه ماله ددیمه:) و اون پارچه ها و دو تا جورابا مال ددی و بابی شوهیه و پیراهن سفید-سورمه ایه+دو تا تیشرت+ادکلن ویکتور+یکی از جورابجات مال آقامونه:دی

    خلاصه که چون تجربه نداشتم هر چی اون مدت تو بازارا و مغازه ها دیدم خریدم:دی

    4 اردیبهشت تولدم بود که عشق جانم لطف کرد و منو بسی سورپرایز کرد و یه کیک بــــزرگــــ یا یه تولد خیلی باحال و بزرگ واسم گرفت که کلی خوش گذشت

    و از اونجایی که کنجکاویتونو درک میکنم واستون عکسم گرفتم:)


    اون دختره که رو کیکه خودمم:دی

    عکسمونم لــــو رفت:/ یادم رفت شکلک بزارم جاش:(

    گل و قاب عکس هم که توضیح لازم نداره.اون کادو ها همون کادوهای عکس بالاست که همشونو نشستم و دونه دونه کادو کردم:)

    و عکس آخر هم گوشی جدیدم+النگو که هدیه تولدم از طرف عشق جانم بود میباشد:)

    یه سری عکسای دیگه هم هست که تا شب تو یه پست دیگه میزارم واستون:)

    اینا واجباش بود

    بفرمایید توت سیاه:


    واسه دیدن یه سری عکس های دیگه هم تشریف ببرید اینجا==>{کلیک}

    عنوان:{کلیک}

  • نظرات [ ۱۶ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • چهارشنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۵

    منو یه عالمه حرف...نیست نای گفتنش

    سلام

    اومدم بگم بنده چند روزه کاملا تحت تاثیر ماجرای ساسی اینام:دی

    و به همین دلیل یه کم ان نرمال رفتار میکنم:)

    زیاد به دل نگیرید:)

    قضیه پست قبلم خیلی با کامنتاتون کمک کردین.در بد ترین موقع اون پستو ارسال کردم و در بهترین موقع کامنتای پر مهرتون رسید:)

    که یه چیزایی رو برام روشن کرد:)

    و یه تصمیمایی گرفتیم:)

    پست قبلو پیشنویس میکنم:)

    اینم موقته

    میام و پر انرژی مینویسم:)

    مرسی که همیشه در صحنه هستید

  • نظرات [ ۳ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • سه شنبه ۱۴ ارديبهشت ۹۵

    بازم از اون پستایی که شما باید بهم مشاوره بدین:)

    سلام:)

    هنوز فرصت نکرم کامنتای پست قبلو تایید کنم

    ولی این یه پست فوریه

    یادتونه موقع خاستگاریم چه قد کمکم کردین؟؟؟و ازتون سپاس گذارم

    حالا هم کمک میخوام:)

    چند روز دیگه روز مـــرده

    و من نمیدونم واس همسرم چی بگیرم

    هدیه های روز زن رو هم پست قبل دیدین

    حالا من بضاعتم در اون حد نیست

    شما حداقل بودجه رو لحاظ کنید:دی

    یه چیزی که خاص باشه و خوشش بیاد و براش بمونه:/

    از تجربیاتتون بگید

    i need help:|

  • نظرات [ ۲۱ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • چهارشنبه ۲۵ فروردين ۹۵

    وقتی نیمه گمشدت بگه کیک دوست دارم....


    سلام:)

    من اومدم با کلی انرژی مثبت

    مرسی که اینقدر خوبید.دیروز با خودم میگفتم دوستای مجازی من واقعا معرکن و با بقیه فرق دارن و واقعا تز لایک=لایک و فالو=فالو و کامنت= کامنت رو لگد مال کردن و با وجود همه بی معرفتی های من وبلاگمو تنها نمیزارن و با کامنتای قشنگ و پر مهرشون کلی انرژی مثبت رو روونه قلب من میکنن:)

    اولش بگم کیک بالا رو توی تعطیلات عید درست کردم و قرار بود روش هلو کیتی باشه.ولی خوب چون عجله داشتم تا با همسر جان برم مهمونی صورتش افتاد و لباسش موند.خوب اینم یه مدله دیگه:دی

    عیدتون چه طور گذشت؟

    اولین سال نو متاهلی واسه من این قدر خوب و پر خاطره گذشت که دلم نمیخواست هیچ وقت تموم بشه:)

    شیش روز اول عیدو که درگیر دید و بازدید خونه اقوام من و همسرم بودیم و از روز شیشم جاتون خالی رفتیم زیارت و پا بوس آقا:)

    از اونجایی که 5 عدد دایی همسرم هم مشهد بودن رفتیم دیدنشون و کلی هم ازشون کادوهای خوشکل موشکل گرفتم.مثل لباسای بافتنی که زن دایی مهربون شوهر جان بهم هدیه داد و پلاک *جواد*ی که اون یکی زن دایی دادن و.....

    روز اخرم مامانم اینا برگشتن بیرجند و من و همسرم و خونوادشون موندیم:)

    البته یه کم بهم سخت گذشت و شوهر جانو اذیتت کردم:(اما خوش گذشت:)))

    روز زن هم مشهد بودم دور از مادر و در کنار همسر:)

    خلاصه واستون بگم همون روز همسر جان لطف کردن یه کیف پول بنفش❤ بهم هدیه دادن:)

    و منم فکر کردم این همشه

    اما نگو که عشق جان قصد سورپرایز کردن منو داشته و دو روز بعد سیزده بدر در یک عمل کاملا غافلگیرانه یه گوشی موبایل بهم هدیه داد:)

    و منم کلی ذوق زده شدم و نمیتونستم حتی حرف بزنم تا ازش تشکر کنم....

    خدا رو شکر همه چیز خوبه:)

    زندگیم بعد از متاهل شدن کم کم داره به آرامش و ثبات میرسه

    نیمه گمشده امروز رفته ماموریت و الانشم کلی دلتنگشم:(

    خواهر جانم مریضه و حالش بده:(

    +امروز از سر دلتنگی و بی حصلگی دست به کار شدم و کیک درست کردم:)

    ++اینم عکس کیک و بافتنی ها و گوشی جدید و کیف پول:)پرانتز باز-عکس همه چیزایی که تو پست دربارشون گفتم-پرانتز بسته

  • نظرات [ ۱۷ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • پنجشنبه ۱۹ فروردين ۹۵

    :)

    زن ها فریب کارترینند ...
    همه چیزشان را پنهان میکنند 
    تنهایی را 
    دلتنگی را 
    گریه ها را 
    دوست داشتن را
    زن ها قوی ترینند ...
    هنگام شکستن صدایشان در نمی آید 
    درد که دارند به خود نمیپیچند 
    نهایتا تسکین درد یک زن ....
    گریه های یواشکی ست ...
    زن بودن درد سختیست....

    +کلی حرف هست:)
    ++ایشالا تو پست بعدی
    • تُــربــچِــه :)
    • جمعه ۱۳ فروردين ۹۵

    تو نزدیکی که ماهی ها به سمت خونه برگشتن.....


    سلام بر همه

    دلم نیومد توی این تاریخ قشنگ وبم بدون پست بمونه:|

    این شد که دست به کار شدم:)

    بهار همه مبارک:)

    امیدوارم سال  1395 براتون پر از شادی و خیر و برکت باشه

    کلی ارزو های خوب خوب برای این سال واستون دارم:)

    ان شاالله ما هم توی این سال جدید 

    بتونیم اخلاقا و رفتارای بدمونو کنار بزاریم و نو بشیم

    همه بی خونه ها خونه دار بشن

    بی ماشینا ماشین بخرن

    فقیرا پولدار بشن

    و پولدارا پولدار تر بشن

    بیکارا کار پیدا کنن

    بی اولادا دامنشون سبز بشه

    مریضا شفا پیدا کنن

    کنکوریا جاهای خوب خوب قبول بشن

    دل همه شاد و لب همه خندون باشه

    خلاصه کلی ارزوهای خوب خوب توی این سال جدید براتون دارم:)

  • نظرات [ ۱۷ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • يكشنبه ۱ فروردين ۹۵
    ♥بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحیمْ♥
    وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ✿
    وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ ✿
    💋💋💋💋❤💚💜💙💕💖💞😍😘
    اینجا من مینویسمـ❤
    روزانه هایمـ را❤
    خستگی هایمـ را❤
    شادی هایمـ را❤
    اتفاقات را❤
    مطالب جالبی که جایی میخوانمـ❤
    همه و همه را مینویسمـ❤
    تا زنده امـ مینویسمـ❤
    +با ما همراه باشید❤
    💋💋💋💋❤💚💜💙💕💖💞😍😘
    پیوندهای روزانه