دغدغه های فکری خر است:|فاینال خر تر:(


سلام علیکم

بفرمایید ژله رولی:)

خوب هستید؟

احوالاتتون؟

میبینم که نزدیک عیده و همه در حال تلاش و تکاپو واسه خرید عید

این وسط من طفلی گیر کردن باید با همسر برم خرید؟با پدر برم خرید؟با خونواده شوهر برم خرید؟رومم نمیشه به هیشکدوم بگم:|

دهنمم سرویس شده.هی به خودم میگم عیبی نداره

یا مثلا فردا فاینال دارم ولی شهریمو هنو پرداخت نکردم

نه روم میشه به ددی بگم بره پرداخت کنه نه روم میشه به شوهی بگم:|

باز خوبه ددی سر برج یه مبلغی میریزه به کارتم وگرنه که میمردم.ولی خب حس خوبی ندارم که هنوزم از بابام پول تو جیبی میگیرم.این اقامونم که فکر میکنه من ماهی ام و ابشش دارم و پول لازمم نمیشه:دی

خودمم که کلا گیجم اخه نمیدونم باید خرجکردمو از پدرم بگیرم یا همسرم؟یکی بیاد تکلیفمو روشن کنه:|

ببخشید این پست اصلا قرار نبود در مورد این موضوع صحبت کنه.خودش بچه بدی شد:(

حالا شما نظراتونو بگید شاید پیشنویسش کردم و عکسو گذاشتم پست بعدی:)

ببخشید که نمیرسم زود زود بهتون یر بزنم و کامنتا رو هم دیر به دیر تایید میکنم:|

به جز همون مورد بالا خدا رو شکر همه چیز بینمون خوبه و با هم دیگه داریم نهال عشق که بینمون به وجود اومده رو به یه درخت خوب و بزرگ و پربار تبدیل میکتیم:)

ممنونم بابت دعاها و کامنتای قشنگتون

+جهت پیشدستی کردن در پاسخ به کامنت ها:

طرز تهیه ژله رولی:

[کلیک]

اولین پُست متاهــــلی:)

سلام:)

یه پست طولانی نوشتم و کلی حرف زدم ولی خب ثبت نکردم و پرید

خوبید؟

چه خبرا؟

دلم براتون تنگ شده بود.

وای که من عاشق ارامش اینجام:)

چه خبر انتخابات؟ما که رفتیم و رای دادیم:دی

از زندگی متاهلی براتون بگم همه چیز بین من و همسرم خوبه اما یه چیزی خیلی اذیتم میکنه اونم اینه که پدرم هنوز قلبا راضی به این ازدواج نیست:(

هر چند که من عقد کردم و اون مرد الان دیگه رسما و شرعا و قانونا همسر منه اما دل بابام راضی نیست و این خیلی منو ناراحت و نگران میکنه:(

البته میدونم یعنی مطمئنم که از دوست داشتن زیادیشه چون نگرانی هاش کاملا طبیعیه و من حساشو کاملا درک میکنم

اما نمیدونم باید با این وضعیت چیکار کنم:|

تو رو خدا دعا کنید درست بشه این قضیه و دل بابام نرم بشه:|

بقیه چیزا تقریبا رو به راهه

یعنی از اونجایی که من ادم بسیار منعطفی هستم میتونم خودمو با شرایط و موقعیت های عجیب غریب و تازه وفق بدم.

یه چیز دیگه هم هست نمیدونم چرا اصلا خونه مادر شوهرم احساس راحتی نمیکنم.یعنی دلم میخواد هر چی میشه کمتر برم و اونجا خیلی موذبم:|

دلمم خیلی زود زود واسه مامان و بابام تنگ میشه:|||

وای من خیلی حرف دارم.ولی ترجیح میدم کمتر حرف بزنم و حرفامو بزارم تو پستای بعدی بگم:)

عکس بالا کاپ کیک رنگین کمانه

اولین شیرینی که بعد از کلی مشغله وقت کردم دو سه روز پیش درست کنم:)

مزش خوب بود فقط یه کم سفت شده بود.

آره قاطی فرشته هاییم ولی شیطونیم ما

دیروز در تاریخ 19/11/1394

ساعت چهار بعد از ظهر

مزار شهدا

رو به روی قبر مطهر یکی از شهدا

دوستتون رفت قاطی مرغا:)

+البته محرم شدیم فقط.بقیه کارا و مراسما موند واسه یکشنبه تولد حضرت زینب:)

++پیشاپیش معذرت بابت تایید نشدن همه کمنتای پشت قبل.بسیار بسیار درگیر بودم و هستم:|

==>اولش با ایده مزار شهدا مخالف بودم ولی وقتی رفتم خیلی خوشم اومد:)

+++دیروز برای اولین با تنها با همسر جان رفتم خونه مامی شوهی:)

ستارهای روشنی که قسمت نیست خاموش بشن:|

امروز همشونو خاموش میکنم:)

قــول

هرچه گویی دوستت دارم به جز تکرار نیست:|خو نمیگیرم به این تکرار طوطی وار نه


بفرمایید قطاب:)

امرو ظهر خوابم نمیبرد

میخواستم کیک سه رنگ درست کنم گفتم بیخیال این رنگ های خوراکی مضر بشم حداقل بین دو تا کیک رنگی دو هفته فاصله بشه:)

به اندازه کافی مواد مضر از طریق رد ولوت به بدن خونواده وارد کردم:دی

دیگه گفتم این دفعه بزنم تو خط شیرینی سنتی:)

و این شد حاصل کار

بچه ها قطاب

قطاب بچه ها

طرز تهیه آسونه:)

فقط علاقه میخواد و حوصله:)

دست به کار بشید

+دارم به دستورای آشپزیم یه سر و سامونی میدم تا همشونو بزارم توی وبلاگ تا هم خودم بتونم بعدنا ازشون استفاده کنم هم به درد اون دو سه نفری که شاید در آینده تصمیم دارن درست کنن بخوره:)

++دیروز یه روز بسیار بسیار عالی بود هر چند آخرش یه کوچولو تلخ شد ولی خیلی از اولین ها برام اتفاق افتاد:)

+++اینم قطاب های خودم پز از یه نمای دیگه:)

یه سری از عکسا رو که حوصله نکردم بزارم تو وبلاگ گذاشتم اینستا

یه سری یا رو هم که گذاشتم وبلاگ حوصله نکردم بزارم اینستا

کلا اینجا همه چی درهمه:)

به دل نگیرید:)

*عنوان مخاطب خاص نداره:)متن شعرو خیلی دوست دارم

در پناه حق:))

چالش عکس کارنامه:)

خوب 

همه نمره هام اعلام شد:)

روزی که پستِ چالش کارنامه نمو رو دیدم با خودم گفتم من عمرا عکس کارناممو بزارم:|

ولی جرئت به خرج دادم و این حرکت بزرگ رو انجام دادم

مدار منطقی رو که همه افتادن:دی

اخه امتحان اصلا یه وعضی بود:(

ولی ریاضیات داغونم کرد:(

آشفتم کرد:(

خرابم کرد

هی گفتم دعا کنید دعا کنید

دعا نکردید این شد:دی

{کلیک}

این اهنگ کلیک فول اف انرژیه ها

اصلا بترکون:)

کارنامم برای جلوگیری از ابروریزی گذاشتم ادامه:دی

به روی خودتون نیارید دیگه

شما که همه میدونید چه قدر این ترم مشغله فکری در خصوص اون موضوع خاص رو داشتم و هنوزم دارم:|

تازشم درسامم خیلی سخت بود.استادا هم خیلی سخت میگرفتن:(

هر کیم گفت تنبل پیشاپیش بگم خودتی:)))

پ.ن:ببخشید که کم سر میزنم.به خدا خیلی درگیرم.این چهل تا ستاره روشنو تا خاموش میکنم باز روشن میشن:|سر فرصت میام میخونمتون:)

پست موقت:|

سوال فنی:)

آیا این که من وبلاگ مینویسم به نیمه گمشده مربوطه؟

یعنی باید بهش بگم که وبلاگ مینویسم و نظرشو بپرسم؟

چون شاید درآینده بخوام خاطراتمونو هم اینجا ثبت کنم و این موضوع به نحوی به ایشون هم مربوط میشه:دی

و اینکه اگه گفت دوست ندارم وبلاگ بنویسی(که عمرا اگه بگه:دی)آیا وبلاگ نویسی رو کنار بزارم؟

چون با توجه به پیشرفتی که تا الان داشتم این قد جو گیرم که اگه بهم بگه بمیر هم میمیرم:دی

خاطره یعنی سکوت یعنی عذاب خاطره درد منه تو بیداری و خواب:|

دوباره سلام:)

دینگ دینگ اینم کیک قرمز مخملی من:)

چه طوره؟

میدونم به خوبی عکس پست قبل نشده ولی خوب اینم ورژن هدا گونشه:دی

از اونجایی که حجم تک تک عکسا خیلی زیاد میشد گذاشتمشون کنار هم تا هم همه رو سر جمع یه جا داشته باشم و هم حجمش خیلی کم بشه:)

فقط فر میزون نبود زیاد پف نکرد یه سمتش بیشتر پف کرد یه سمتش کمتر که مجبور شدم لایه روشو ببرم تا سطحش یکسان بشه:)

از اونجایی که حسو حال درست کردن خامه فرم گرفته رو نداشتم و از اون طرف توی رسپی اصلی هم کیکو با کرم چیز فراستینگ پوشیده بودن و ددی بنده پنیر خامه ای دوست ندارن بر آن شدیم وتنبلی ترین راهو انتخاب کردیم و در عرض دو دقیقه یه رویال آیسینگ تُپل درست کردیم مالیدیم روش:)

از مزشم نمیگم هم دهنتون آب میوفته هم تعریف از خود میشه:)

عکس نی نی خاله ادامه مطلب:)

تشریف ببرید:))

+عنوانم چیز خاصی نمیگه کلا:)حاصل افکار پریشان نویسندست:دی

میگما قــرمــز هم رنگ قشنگیه ها:)



همه چیز امادست:)

میریم که درست کنیم که کیک رد ولوت:)

انتخاب واحد داره به صورت کاملا فجیعی پیش میره:(

در حالی که از امروز شروع شده فقط دو تا نمره تایید شده

که اونا هم نه پیشنیازن نه همنیاز

و درس های ضروری هنوز تایید نشده:(

امیدوارم زود تر همه چیز درست بشه:)

حالمم خوبه

ایام به کام و زندگی بر وفق مراد

دقیقا داره همون اتفاقی میوفته که همیشه دوست داشتم بیوفته:)

از اونجایی که در امر خظیر اشپزی زیاد نمیشه به دستورات سایت های داخلی اعتماد کرد

ترجیح میدم دستورای کیک ها رو از اینجا بردارم:)

هم عکس داره هم واضح توضیح داده:|

همم به تقویت زبانم کمک میکنه:)

نتیجه کیک رو توی پست بعدی اعلام میکنم

خدا کنه خوب بشه و نخوره تو ذوقم:)

نمیدونم چرا حالم الکی این قدر خوبه

عصر جمعتون به خیر و شادی:)

صرفا جهت خالی نبودن عریضه



یه کم خوبم

یه کم خوب نیستم

دست و دلم به نوشتن نمیره

پست صندلی داغو ثبت موقت کردم

اخه خیلی یخش کردین.فک نمیکردم این قد صندلی داغ تو بیان خنک باشه به هوای بلاگفا بودم

حالم خوبه

شایدم خوب نیست

نمیدونم

نی نی خالم ده روز میشه که زمینی شده:)

اون بالاییم شیرینی تولدشه

45 تا ستاره روشن دارم که باید بشینم سر فرصت خاموششون کنم.

اصلا از وقتی برگشتم نه دست و دلم به نوشتن میر نه به وب خوندن:(

قطعا بعد از انتخاب واحد حالم خوب میشه

هنوز کلی از نمره هام اعلام نشده و من بسی استرس دارم

و همچنان حالم خوبه

شایدم خوب نیس

کلی حرفای خصوصی دارم شاید نشستم یه پست رمز دار کردم و همه چیو نوشتم:)

اخه جدیدا ادم به وبلاگ خودشم نمیتونه اعتماد کنه

+همینا دیگه

++شیرینیا سلیقه بابامه:)

میرقصد زندگی در جام چشم تو

سلــــام

من اومدم:)

امتحانامو دادم اما هنوز نتایج هیچکدوم به جز یه دونه تربیت یک واحدی نیومده

نمیدونم چیکار کردم اما امیدوارم همه رو پاس بشم:/

شما خوبید؟احوالات شما؟چه خبرا؟چیکارا کردین این مدت؟؟؟

دیروز تولد خواهریم بود اما چون وفات بود امروز تولدشو گرفتیم و بسیار بسیار زیاد خوش گذشت:)جای شما خالی:))

کلی از همه چیز عکس گرفتم میزارم در آینده ی زود ان شاالله:)

عکس بالا هم شوگر کوکیه که شنبه ی هفته پیش درست کردم:)خیلی هم ذوق کردم

کلی حرف دارم ولی الان میخوام برم استیج ببینم

مرسی که توی این مدت بودین و وبلاگمو تنها نزاشتید

اعتراف میکنم منم همتونو خاموش میخوندم گاهی هم که واقعا نمیشد سکوت کرد کامنت میزاشتم

اینم اوضاع من در این مدت:

مرسی از اونایی که یادم دادن حجم عکسامو کم کنم.کمک بزرگی بود:)ممنون:)

مواظب خودتون باشید:)

اطلاعیه

سلام

اومد بگم از امروز دوازدهم دی ماه امتحانام شروع میشه و تا سی دی ماه هم پشت سر هم امتحان دارم

دیگه نمیرسم به وبلاگ داری و این حرفا

مخصوصا که توی فرجه ها خیلی کم کاری کردم

منو از لیست دنبال کنندهاتون خارج نکنید بعد امتحانا میام و سر میزنم و جبران میکنم

مواظب خودتون باشید

خوب درس بخونید

فعلا خدانگهدار

00:01:10

به تکرار یک فصل دائم رسیدم

زمستان

زمـسـتـان

زمــســتـــان

زمــــســــتــــان

کــیـــمـــیـــآ

از مسئولین محترم خواهشمندیم این قدر سریال کمیا را گریه دار نکنند.

بنده الان دو شبه فقطط جلوی تلوزیون در حال گریه کردنم:(

حتی امشب که حالم خیلی خوبه:|

تَصمــیـــمِ هُـــــــدی


اینم از دسرِ پستِ قبل:)

ریختمش توی قالب گذاشتمش توی یخچال تا ببنده:)

خُب هدفم از گذاشتن این پست این بود که تصمیممو اعلام عمومی گنم:

وقتی که ترم یک بودم لاین خیلی باب شده بود مثل الانه تلگرام:)منم به اصرار دوستام لاینمو نصب کردم تا توی گروه بچه های دانشگاه عضو بشم.البته فقط گروه دخترونه:)بعد ترا گروه مختلط هم زدن که من لاینمو پاک کرده بودم:|بعد دقیقا توی دی ماه بنده دچار تبِ لاین شدم در حدی که صبح تا شب و حتی شب تا صبح فقط سرم توی گوشی بود.تند تند پست میزاشتم پستامم صد تا دویستا لایک میخورد:)کلی دوست مجازی_ البته مونث ها _پیدا کرده بودم و واسه خودم توی لاین قلمروی داشتم:)

اما درس رو بوسیده بودم گذاشته بودم کنار:|

حتی شب امتحانم در حالی درس میخوندم که گوشی در دست راست و مداد در دست چپم بود(الان همه فهمیدین من چپ دستم یا واضح تر بگم)

نتیجه اون ترم چی شد؟از 18 واحدی که ترم یک داشتم 9 واحد تخصصی بود و 9 واحد عمومی و من هم اون 9 واحد تخصصی که همشون پیشنیازه درس های ترم بعد بودن رو متاسفانه افتادم:(

خدا رحم کرد که مشروط نشدم:|

البته ترم دو فهمیدم چه غلطی کردم و 20 واحد برداشتم و همشو پاس شدم:) ترم تابستونی هم درسایی که افتاده بودم رو برداشتم و این ترم به دوستام رسیدم:)

اما کم کاری و درس نخوندن توی یک ماه باعث شد سه ماه تابستون  صبح ساعت 8 تا 12 و عصر ها ساعت 4 تا 8 کلاس داشته باشم:( 

اینم بگم که همون ترم یک بعد از دیدنِ نتیجه آخرین امتحانم لاینمو پاک کردم و دیگه هم سمت اون نرم افزار خانمان ســـوز نرفتم:)

حالا چرا اینا رو گفتم؟چون الان هم دقیقا در همون دی ماهِ سرنوشت ساز به سر میبریم و من امسال نمیخوام مثل پارسال تابستونمو به گند بکشم:|پس باید همین الان درس بخونم و دوست ندارم بلایی که لاین سرم آورد و باعث شد تا واسه همیشه بببوسمش و بذارمش کنار بیان هم سرم بیاره:|

حالا چه تصمیمی گرفتم؟تصمیم گرفتم از فردا(همون فردای معروف)فقط شب ها از ساعت 9 تا 11 (بسته به حجم درس ها شاید کمتر یا بیشتر بشه)آنلاین باشم و در همون ساعت ها پست بزارم و کامنتامو تایید کنم و به شما عزیزان سر بزنم

چون احساس میکنم دارم خودمو وقف وبلاگم میکنم:|

هر چند الانم احساس میکنم خیلی دیر شد و خیلی از دوستام عقب افتادم اما تلاشمو میکنم که نه تنها خودمو بهشون برسونم بلکه ازشون جلو هم بزنم

آشپزی به روایت من:|


سلام:)

امروز نتیجه گرفتم که چه قدر زندگیم تحت الشعاع اون موضوعه که همتون میدونید:)قرار گرفته:|

و طی یک اقدام انتهاری تصمیم گرفتم سرچی در نت بکنم و یه چیز آسون درست کنم تا یه کم روحیم عوض بشه:)

آخه اشپزی حتی توی بد ترین شرایط هم حالمو خوب میکنه:)

نتیجه رو توی پست بعد توضیح میدم:)

+قاشق چرا رنگی رنگیه؟

_آخه اون چند وقت پیشا که توی کرمان انفولانزا خیلی همه گیر شده بود و اینجا هم چندین نفر مبتلا شدن منم سرماخوردگی گرفتم بعد به خاطر اینکه قاشقم با قاشق بقیه اشتباه نشه رنگی رنگی کردمش:)البته الانا دیگ یه کم رنگش رفته:(

آیا کسی نیست که مرا یاری کند:دی

هدرمو دوست ندارم:|

حوصله هم ندارمم:(

سلیقمم ته کشیده

ایا کسی نیست که مرا یاری کند در راه رضای خدا یه هدر برام درست کنه؟

از خجالتش در میام:|

ترجیحا سفید باشه:دی(چه قد پرروئم نه؟)

+ثواب داره ها

++کره بادم زمینی درست کردم:)عالی شده:)))

خوب نیستم:|همین:||

عرضم به حضورتون که:|

امروز مریضم:|

حالت تهوع دارم:||

فکر کنم مسموم شدم اما جرئت نمیکنم برم دکتر:|

اتاقم کثیفه:|

درسام مونده:|

خونه نامرتبه(حالا الکی مثلا من خانومه خونم):|

کلاس زبانم دارم:|

اما با این شرایط فکر نکنم بتونم برم:|

فردا هم ک از اون مهمونیا داریم که وجود من توش الزامیه:|

+چه قدر بده منتظر یه ایمیل مهم از طرف یه گولاخی باشی ک دو روزه الافت کنه:|

++واسم دعا کنید تا فردا خوب بشم:|


روایت هایی از یک جمعه ی فراتر از کاملا معمولی:)


این عکسه این قدر بزرگ نیستا.نمیدونم چرا این قدر بزرگ شده:|(درستش کردم:دی)

امروز روز خوبی بود:)

ار همون اولش خوب شروع شد.ساعت هشت با مامان رفتیم خواهرو رسوندیم آزمون و توی راه برگشت نم نم بارون میومد

بعدش مامان گفت میخواد ظهر آش درست کنه:)

مامانِ من ان قدر اشاش خوشمزست که وقتی درست میکنه اصولا واسه همه میره

ساعتای حدودا 11 همون خانومه زنگ زد و گفت گل پسرشون تهران ماموریت بوده و تازه امروز اومده الانم شوهرش مشهد ماموریته و فردا شب میاد و قرار شد یکشنبه شب بیان که من و پسرشون همدیگه رو ببینیم:|

نمیدونم خوبه یا بد:|اما امیدوارم زود تر بیان و برن تا منم با خیال راحت برسم به درسام:)

همین پست قبل داشتم در مورد مضرات ازدواج حرف میدم خدا انداخت تو کاسم:دی


بفرمایید آش:)

خلاصه بعدش من با پدر رفتیم و آشا رو بین فامیل پخش کردیم و اومدیم خونه و خودمون آش خوردیم

پس از آن با مادر رفتیم پیاده روی که توی نم نم بارون کلی چسبید

بعدش دیدیم همه ماشینا دارن میرن بند دره(یه جای دیدنیه!البته فکر کنم)و اونجا چایی خوردیم و هوا خوب خوب بود کلی خوش گذشت:)

عکس اول پست هم متعلق به همونجاست:)

الانم که خونه ایم

صرف نظر از تماس اون خانوم امروز پر از اتفاقای کوچولوی خوب بود که وقتی کنار هم قرار میگیرن یه روز عالی رو به وجود میاره:)

+روزاتون پر از خیر و خوشی و شادی:)

++امروز اصلا درس نخوندم:(

+++واسم دعا کنید:)

پ.ن:راستی لطفا روی عکس آش کلیک نکنید که دانلود میشه:| از من گفتن بود.الانم حوصله ندارم درستش کنم:|حجمشم زیاده.دیگه خود دانید:دی

انـــدر مـــکـــالـمــات:|


شنبه 28 آذر:

+سلام

_سلام هدی جان یه زحمتی برات دارم

+چه زحمتی عزیزم؟

_من شوهرم تازه از مشهد اومده خونه مادر شوهرم دعوتم میشه بری با استاد مدار منطقی صحبت کنی بگی مامانش مریضه نمیتونه بیاد؟

+یعنی دروغ بگم؟

_تو رو خدا خواهش میکنم.یه بار که چیزی نمیشه به خدا نمیتونم بیام.خواهش میکنم برو باهاش حرف بزن.تو رو خدا

+باشه ببینم چیکار میتونم بکنم

شنبه 28 آذر

+سلام استاد ببخشید خانوم فلانی مامانشون مریضه نتونستن بیان گفتن بهتون بگم براشون غیبت نزنید

_کاش خودشون میومدن باهام صحبت میکردن حالا این یه بار اشکال نداره.غیبن تمیزنم.

+ممنون


دوشنبه 30 آذر:

+سلام هدی جان خوبی؟

_سلام ممنون تو خوبی؟

+ببین عزیزم شرمندتم امشب شبِ یلداییمه مهمون داریم نمیتونم کلاس مدار منطقی رو بیام میشه بری با استاد صحبت کنی بگی سرما خورده؟

_ای بابا من که پریروز باهاش حرف زدم

+"کلی خواهش و التماس که دیگه حوصله ندارم بنویسم"

_باش ببیینم چی میشه

+مرسی عزیزم ایشالا بتونم جبران کتم

دوشنبه 30 آذر:

من با کلی خجالت رو به استاد:

+ببخشید استاد خانوم فلانی گفتن بهتون بگم

استاد به محض شنیدن فامیل فلانی با قیافه نگران پرید وسط حرفم:

_وای حال مامانشون بهتر نشد؟اشکالی نداره پیش میاد.بگید نگران نباشن.اگه توی این مطلبایی ک درس دادم اشکالی داشتن بگید ایمیل بزنن

+خیلی ممنون


چهارشنبه 2 دی:

+سلام هدی جان شوهرم امروز میخواد بره مشهد نمیتونم کلاس زبان تخصصی رو بیام

_خُب؟

+خب دیگه بری به استاد بگی مامانم عمل کرده حالش بده نمیتونم بیام

_ای بابا:|

+تو رو خدا به خدا امشب دیگه میره

_باشه ببینم چی میشه


چهارشنبه 2 دی:

(استاد زبان تخصصی بسیار خوف ناکه در حدی که هیچ دانشجویی جرئت نداره باهاش حرف بزنه)

_سلام استاد ببخشید من کلاس زبان دارم میشه ساعت 6:30 برم؟

+عیبی نداره بمونید اول حضور غیاب میکنم برید

_ممنون.راستی خانوم فلانی یه مشکلی داشتن گفتن بهتون بگم....

+بهشون بگید وقتی این قدر واسه استادشون ارزش قائل نیستن که بیان باهام حرف بزنن توقع نداشته باشن که حاضری بخورن

_باشه چشم

+غیبتاشونم زیاد شده.بگید درسو حذف کنن

_حذف؟نمیشه یه ارفاقی بکنید؟

+نه خانوم فلانی بهشون بگید احترام کلاس بیشتر از این حرفاس که پیغام و پسغام بفرستن

_چشم.ممنون


بعد از اینکه حرفای استادو بهش منتقل کردم و گفتم من دیگه نمیرم با این استاد و اون استاد حرف بزنم دیرو به اون یکی دوستم بهم میگه فلانی بهم زنگ و گفت برم با استاد مدار منطقی صحبت کنم.من که رو نمیشه نمیرم بگم.میخواست خودش میومد

و این داستان ادامه دارد

هی میگم شوهر نکنید از درساتون میمونید کیه که حرف گوش کنه

در مورد اون مکالمات هیچ حرفی نمیزنم.خودتون قضاوت کنید:|

+عکس بالا:

یک عدد ام پی تری پلیر میباشد که دو سال پیش خریداری شده

دیروز خواهری رفت اوردش گفت میخوام اهنگ گوش بدم رَم گوشیتو بهم بده

منم بعد از کلی مقاومت رمِ عزیزمو دادم دستش که اشتباهی به جای اینکه بزاره بالای اون شیار گذاشته پایین و رَم توش گیر کرده:(هیچ جوره هم در نمیاد:(

نمیدونم باید چیکار کنم:||

{کلیک}با این وضعیت کسی میدونه باید چیکار کنم؟؟؟؟


درباره من
♥بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحیمْ♥
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ✿
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ ✿
💋💋💋💋❤💚💜💙💕💖💞😍😘
اینجا من مینویسمـ❤
روزانه هایمـ را❤
خستگی هایمـ را❤
شادی هایمـ را❤
اتفاقات را❤
مطالب جالبی که جایی میخوانمـ❤
همه و همه را مینویسمـ❤
تا زنده امـ مینویسمـ❤
+با ما همراه باشید❤
💋💋💋💋❤💚💜💙💕💖💞😍😘
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan