اصلا دیگه با همه قهرم:(




اصلا حوصلا پست گذاشتن ندارم اما خوب از طرفی هم اگه الان این عکسا رو آپ نکنم یادم میره قضیشون چی بود بنا بر این در کمال خستگی روحی دست به قلم شدم:)

واسه فاینالم اصلا نخوندم و همش سرم گرم بازیگوشی بود:)و طبیعیه که وقتی درس نخونی میوفتی:(و من خیلی ناراحت و افسرده شدم و بسیار شرمگین شدم و گفتم: مامان، من دیگه نمیرم کلاس زبان! و ننمان هم بسی ما را دعوا نمود و قرار بر این شد که دوباره همین ترمو بخونم و این بار تمام تلاشم را بنمایم:(

اما من خیلی ناراحت شدم.اخه خواهر کلی کلاس جور وا جور میره و شهریه مدرسشم هست و من همینجوریشم دوست نداشتم که شهریه کلاس زبان من هم قوز بالا قوز بشه اما خوب خودمو دلداری دادم که عوضش دانشگاه شهریه نداره و از این ترم کلاس زبانمم جدی میگیرم و میشینم میخونم:)

عکس بالا هم شب قبل امتحانه که خواهر هوس بستنی کرده بود و ددی جونم رفت واسمون شیرینی و بستنی گرفت و رفتیم یه جای فوق با صفا خوردیم و بعد برگشتیم من نشستم پای کتاب و دفتر و چون حس درس خوندن نداشتم مشغول عکاسی شدم:)روش کلیک کنید بزرگ هم میشه:)

چند روز پیش خودم دست به کار شدم و از روی یه دستو خیلی خیلی سخت نون باگت درست کردم که فر زیاد بود و منم حواسم پرت شده بود و متاسفانه تهش سوخت{کلیک}اما طعم و مزش عالی شده بود:)ظاهرشم که همون طور که توی عکس میبینید بد نیست:)

اما چون تهش یه کم سوخته بود بر آن شدیم تا دست به ابداعی جدید بزنیم:Dو این شد نتیجه{کلیک}

+پیتزا روی نون تست:)

{کلیک}و بعد از بیرون آمدن از فر:)طعم و مزش که عالی شده بود:) با ادم حرف میزد:))

معرفی میکنم:

{کلیک}توپک سیب زمینی بچه ها:)بچه ها توپک سیب زمینی

و اما پریشب پیتزا درست کردم:)ولی چون حوصله فر رو نداشتم زدم تو کار پیتزای ماهیتابه ای!که هم خیلی آسونه و هم خیلی خوشمزه:)

و از اونجایی که دفعه های قبل که پیتزا درست میکردم حس و حال عکس گذاشتن نداشتم این بار قبل خوردن بدو بدو رفتم دوربین آوردم و عکس گرفتم{کلیک}و بعد از پختن{کلیک}تعریف از خود نباشه ها اما طعم و مزش با ادم حرف میزد:)

+حیاطمون بسی شکل و شمایل پاییزی به خودش گرفته{کلیک}

++با نوشتن این پست قشنگ بهم تفهیم شد چرا فاینال پاس نشم:(آخه فقط مشغول آشپزی و پخت و پز بودم:دی

+++در مورد عنوان هم منظورم با اون رفقای ملعونی بود که فاینال پاس شدن:/

  • هایـــــدی
  • يكشنبه ۱۵ آذر ۹۴

آهـنــــگ پــیــشــنــهــادی:)


+در صورت تمایل روی عکس کلیک کنید:)

++اربعین رو هم تسلیت میگم:(ایشالا قسمت بش ما هم یه سال این موقع کربلا باشیم:)

+++شنبه فاینال دارم.ایشالا پاس بشم:)هنوز که وقت نکردم بخونم.عصر شروع میکنم به خوندن:)

  • هایـــــدی
  • چهارشنبه ۱۱ آذر ۹۴

اندر احــوالات آشــپــزی:)

از اونجایی که بعد از پختن اون ذرت مکزیکی منحوس که روز تاسوعا درست کردم و مادر و خواهر رو روونه بیمارستان کردم تصمیم گرفتم تجربه جدید در زمینه فست فود و غذاهای گرم کمتر کسب کنم الانا زدم تو خط شیرینی و کیک و کلی هم طرفدار داره البته پیتزا و پیراشکی و بشقاب داغ و ....رو هم گاهی اوقات اگر حوصله کنم و حالشو داشته باشم و ازم درخواست بشه درست میکنم:)
با این مقدمه میریم سراغ این عکسا
{کلیک} این شیرینی رو قبلا دستورشو تو یکی از پستا گذاشتم{کلیک}عکسشم هست.همون دستور و همون مواد اولیست فقط وسطشو با انگشت سوراخ کردم و مربای هویج گذاشتم:)
در مورد عکسشم باید بگم که بس که پریا جون ماشالا هنرمند و عکسی قشنگ میگیره منم جو گیر شدم گفتم یه لاک بزارم کنارش و مث عکسای پریا بگیرم.اما خوب این معلومه که غیر ممکنه و عکسای شلخته من عمرا به پای عکسای خوجل پریا برسه:(
ایشون هم{کلیک} کیک یخچالی هستن که در وبگردی های شبانه یا روزانه(یادم نیست)دیدم که یکی از دوستان هنرمندمان:دی درست کرد و منم که شیفته یادگیری چیز های جدید فورا دستور گرفتم و درست کردم:)
فقط نمیدونستم که روشم باید بیسکوییت بچینم یا نه که در آخر به این نتیجه رسیدم که بیسکوییت بزارم روش تا موزها سیاه نشه:)اما از اونجایی که یه جای دستورو کج فهمیده بودم و موادو نصف کرده بودم مایه واسه روش نداشتم که از اون سُس های معروف شکلاتیم درست کردم و ریختم روش:)
و نتیجه{کلیک}اینم نماش از بغل{کلیک} 
+عینکمو واسه این گذاشتم که قبلا در موردش به ریحان توضیح داده بودم دیگه دیدم رو میزه گفتم بزارمش تو کادر ریحان ببینه:)
++ببخشید عکسا شلختس و میز شلوغه آخه یهویی گرفتم:)
+++کیک یخچالی عالی بود فقط کم بود به نظرم.اخه سرش دعوا بود:دی
  • هایـــــدی
  • سه شنبه ۱۰ آذر ۹۴

بیکاری نوشت:)

سلام علیکم خوب هستید؟؟؟
وای که این مدت چه قدر بنده درگیر بودم!پنج شنبه که لکچر داشتم و بالاخره دادمو خیالم راحت شد:)
استعداد تیچر زبان شدن خودمو محک زدم و خیلی هم از عملکردم راضی بودم
دیروز خونه عمه جان روضه بود که به دلیل اینکه دیروز اولین روز از نحس ترین هفته این ماه بود:دی نرفتم و موندم خونه و استراحت کردم
این قد دیروز خوابیدم که حد نداشت
اولش که خواهر جان صبح ساعت 8 ازمون داشت و پدر جان ساعت 6 رفته بود کله پاچه گرفته بود و منم بیدار شدم و کله پاچه خوردم.بعدش خوابیدم تا ساعت 11.دوباره بیدار شدم ناهار خوردم خوابیدم تا 4 یه کم تی وی دیدم دوباره 7 خوابیدم تا 9
حالا شب مگه خوابم میبرد؟خودمو کشتم.اولش که داشتم کتاب میخوندم تو اتاقم ددی اومد گفت برق اتاقتو خاموش کنم.منم گوش به فرمان
بعد ترش گفتم خوب یه کم از نذر های عقب افتادمو انجام بدم نشستم با گوشیم زیارت عاشورا بخونم که گوشی جان خودشو خر کرد و باتریش تموم شد و خاموش شد
منم جاتون خالی تا نصفه شب این قد با لپ تاپ تو نت چرخیدم و چرخیدم و کلی هم به وبلاگم رسیدم و سر و سامونش دادم و پروفایلمو مرتب کردم و قالب و هدرمو عوض کردم و خلاصه بالاخره بعد از کلی ساعت شارژ لپ تاپم تموم شد.منم دیگه حال نداشتم پا شم برم دنبال شارژر بگردم.با هزار زحمت ساعتای 4 کپیدم:)
صبحم ساعت 9 بیدار شدم.مامان مربای کدو حلوایی درست کرده بود .عکس میگیرم میزارم:)
منم که این روزا این قدر شلوغ پلوغه سرم که وقت آشپزی ندارم
کلی میانترم دارم
این هفته 2 شنبه هم یه میانترم سخت دارم با یه استاد احمق:(
دعا کنید به خیر بگذره!
+این که با اس ام اس وبلاگتو آپ میکنی خعلی(به قول ریحان :خی لی )باحاله.ادم حس میکنه تو سواحل هاوایی داره زندگی میکنه!
++دارم به این فک میکنم که موضوع اون خاستگاره که دو پست قبل گفتم رو مفصل واستون تو یه پست رمز دار یا شایدم بدون رمز بگم.تا هم ابهامات ذهنی همه رفع بشه.همم واسه خودم یادگاری بمونه:)
+++یا حق
  • هایـــــدی
  • شنبه ۷ آذر ۹۴

هنوزم پــر تشویشم:(

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • هایـــــدی
  • پنجشنبه ۵ آذر ۹۴

آینده مجهول پیش رو

تصمیم گرفتم فعلا به آینده فکر نکنم

و در لحظه زندگی کنم

بیخیال آینده

راستش فکر کردن به آینده به دنیای آدمی که اصلا تا حالا ندیدمش و نمیشناسمش منو میترسونه

ترجیح میدم فعلا حتی به اون قضیه فکر هم نکنم

و دربارش حرف نزنم

تا وقتی تکلیفم با خودم و آیندم معلوم بشه:)

  • هایـــــدی
  • چهارشنبه ۲۷ آبان ۹۴

حس خوب

حس خوب یعنی

امتحان ریاضیات مهندسی به دلیل به دنیا اومدن نی نی استادبه جای فردا بیوفته سه شنبه هفته اینده

حس خوب یعنی

بهتر شدن حال مامان بزرگم

حس خوب یعنی 

شنیدن یه خبر فوق العاده خوب

حس خوب یعنی

داشتن دوستای خوب

حس خوب یعنی

داشتن شماهای توی این کافه اسمونی:)

  • هایـــــدی
  • سه شنبه ۲۶ آبان ۹۴

التماس دعا

تا حالا به واژه التماس دعا فکر کردید؟

یعنی التماستون میکنم که عا کنید

دوستای گلم من امروز التماستون میکنم واسه مامان بزرگم دعا کنید.

حالش اصلا خوب نیست

متاسفم واسه خانوم عموم که صب زنگ زده بهم میگه کم کم لباس مشکیتو رو به راه کن من که پالتو مشکیمو دادم خشکشویی....

خدا میدونه چه قد حالم بده و دارم این پستو با چشم گریون میزارم

میشه التماستون کنم واسه مامان بزرگم دعا کنید حالش خوب بشه؟

من خیلی بهش وابستم

نباشه نیستم

+مهربون ترین و دوست داشتنی ترین زنیه که میشناسم.هنوزم سنی نداره فقط 57 سالشه

تو رو خدا هر کی با خدا دوسته واسش دعا کنه که بمونه

میدونم محاله و پررویی که اینو بخوام اما میشه در گوش خدا اروم بگید که حالش خوب بشه؟که سالم بشه؟مثل دو سال پیشش بشه؟مثل وقتی بچه بودم واسمون چایی میریخت غذاهای خوشمزه میپخت قصه میگفت منو با خودش میبرد بازار.برام چیز میز میخرید.ماه رمضونایی که میرفتیم مسجد.اون همه مهربونیا و دوست داشتناس.عشق بی ریاش ماچای شیرین و نمکیش


*چند روزه حالم خوب نیست.خاموش میخونمتون:)

  • هایـــــدی
  • يكشنبه ۲۴ آبان ۹۴

چه زود یه سال شد

دلم نیومد سالگر مرتضی پاشایی رو تسلیت نگم

+واسه شادی روحش یه دونه صلوات لطفا:)

یادش به خیر پارسال این موقع....





یه نمه بارون زده

حالم بده

بی معرفت نیستی؟

بد جوری جات خالیه

بد حالیه

چرا همش نیستی؟

چرا فقط نیستی؟

+در صورت تمایل روی عکس زیر کلیک کنید:)

  • هایـــــدی
  • جمعه ۲۲ آبان ۹۴

^__^اخ جون هدی شیرینی پخته^__^

ســــــــــــلـــامــ

صبح جمعتون به خیر

یه پیشی چند روزه اومده تو انباریمون که درست پشت اتاق منه نی نی به دنیا اورده.{کلیک }ببخشید اگه شلوغ پلوغه اخه گفتم که تو انباری نی نی به دنیا اورده.انباری هم که دیگه وضعیتش همینه.ای جانم چشماشوونو...

هر چند که من میترسم ازشون اما بازم عکساشونو دوکست دارم.خوجلن...

و اما یه روزی که بیکار بودم یه چیزی درست کردم.حالا چیه؟خیلی اسون و خوشمزست.اسم خاصی روش نذاشتم.یه مایع پیتزا درست کردم و ریختم رو یه خمیر فوق العاده نرم و لطیف و روش پنیر پیتزا ریختم.(دستور خمیر:150 گرم ارد 100 گرم کره 50 گرم پنیر (معمولی)رو با هم مخلوط میکنید.بعد قاشق قاشق اب اضافه میکنید.حدودا 4 قاشق تا خمیر سفت بمونه.نیم ساعت بره تو یخچال بعدش با وردنه بازش کنی قالب بزنید و مواد پیتزا رو بریزید روش و بعدشم پنیر پیتزا و بزارید تو فر بپزه)نتیجه؟{کلیک شاید یه کم بی ریخته اما فوق العاده خوشمزست.

و اما هیچی به اندازه خوردن یه سیب قرمز تو یه عصر پاییزی بارونی حال ادمو خوب نمیکنه. {کلیک}

در مورد عنوان هم باید بگم که یکشنبه صبح خونه موندم تا واسه میانترم زبان بخونم.اما حال درس خوندن نداشتم عوضش یه سرچ تو گوگل کردم شیرینی اسون پیدا کردم و شیرینی درست کردم.باورم نمیشد اما این قدر خوب و خوشمزه شده بود که در کسری از ثانیه همشو خوردن و به اصرار پدر از اون روز دو بار دیگه هم درست کردم که عکساشو بعدا واستون میزارم.خوب از اونجایی که قول دادم هر چی درست میکنم طرز تهیشو هم بزارم پس طرز تهیه شیریتنی فوری هدایی: (150 گرم کره 150 گرم شیکر رو خوب با هم مخلوط میکنید .میزارید کره ی کم نرم بشه تا شکر توش حل بشه و مرتب هم میزنید.بعد یه دونه تخم مرغ اضافه میکنید با نصف قاشق چای خوری وانیل با هم زن خوب خوب هم میزنید تا مثل کرم بشه و پف کنه و شکر توش حل بشه و دونه هاش دیده بشه.حالا حدود 200 گرم ارد لازم داریم.یه قاشق قاشق به موادمون اضافه میکنیم تا کاملا سفت بشه و بعد ته سین فر رو کاغذ روغنی میندازیم و میزاریم و گلوله های کوچیک درست میکنید و با دستمون گرد میکنیم و بعد صاف میکنیم و میزاریم 20 دقیقه توی فر بپزه)اینم نتیجه:{کلیک} و از نمایی دیگر:{کلیک} (کرم روش:4 قاشق شیر 1 قاشق ارد یه قاشق شکر بزارید رو حرارت تا غلیط بشه)


همین دیگه

سرماخوردم حسابی

چهار شنبه میانترم ریاضیات مهندسی دارم

یه موضوعی هم پیش اومده که سر فرصت میگم براتون

مواظب خودتون و خوبیاتون باشید

  • هایـــــدی
  • جمعه ۲۲ آبان ۹۴

دردســر هـــای تـــلگــرامی

سلام

شب جمعتون به خیر!

این تلگرامم ما رو تو یه دردسریایی انداخته ها.

حدودا یه سال پیش همین موقع ها یه روز وقتی داشتم از دانشگاه میومدم خونه(با اتوبوس.اون روز از سرویس جا موندم)یه اقا پسری که تا حالا ندیده بودمش و بعد ها فهمیدم ک همکلاسی بنده بودن اومد جلومو گرفت و گفت میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟منم گفتم من با کسایی که نمیشناسم حرف نمیزنم.گفت:منو نمیشناسید؟من همکلاسیتونم.همین یه رب پیش سر کلاس با هم بودیم.منم وا ندادم و گفتم امرتونو بگید.چی شما رو تا اینجا کشونده؟اقا این یارو هم اصلا حرف نمیزد.فقط همش میگفت چند دیقه وایسید الان میگم

حالا کجا؟سر کوچه خونمون.منم استرس که شاید یکی بیاد و سو تفاهم بشه.

یه ربع معطلم کرد و من گفتم من میدونم چی میخواید بگید.در هر صورت جواب من منفیه(این قد خجالت کشیدم بعدش که نگو)

کلی حرف دیگم بش زدم که کارتون درست نبوده و ....

اون بنده خدام با این که تقریبا هر روز تو دانشگاه میدیدمش هیچی نمیگفت...

چند وقت پیش دوستم منو برد تو گپ بچه های دانشگاه و  ایشون از طریق همون گپ و به لطف دوستاشون به ایدی من رسیدن.حالا بماند که من اصلا اهل گروه مختلط نیستم و دو روز بعدش لفت دادم.همون دو روزم به خاطر اصرار یکی از دوستام موندم.

خب حالا با این مقدمه این اسکرین شات ها رو ببینید:

{1}

{2}

{3}

{4}

{5}

{6}

+من دیگه چیزی نمیگم خودتون قضاوت کنید!

دوست مرموزم امروز لکچر داد.فهمیدم که پیش دانشگاهیه.اصلا بهش نمیاد.من فکر میکردم دانشجویه.یا حتی تموم کرده

بر خلاف من که همه دوستای کلاس زبانیم میگن نهایتا بهت میاد سوم دبیرستان باشی و خیلی بیبی فیسی:)

خیلی زیاد حرف زدم؟

بخوای دیر به دیر آپ کنی همین میشه دیگه

با توجه به اسکرین شاتا:بدرود(یه سه چار تا بدرود دیگم ازم فروارد کرده بود ک دیگه حوصله نداشتم آپلود کنم.گفتم بیشتر پیش شما ضایع نشم)

  • هایـــــدی
  • پنجشنبه ۱۴ آبان ۹۴

هـــوای بــــارونـــی

دم رفتنت آسمون ابریه

میدونم که بعد از تو بارون میاد....

منم زیر بارون دعا میکنم

خدا بهترینا رو واست بخواد.....


پ.ن:روی عکس کلیک کنید!


  • هایـــــدی
  • سه شنبه ۱۲ آبان ۹۴

این پست عنوان ندارد:/

به اطلاع دوستان و همراهان عزیز میرساند که این حقیر پنج شنبه این هفته نه پنج شنبه هفته بعد لکچر دارم.

دوست مرموزم پنج شنبه این هفته میخواد لکچر بده.کاش میشد دوربین ببرم و ازش فیلم بگیرم و بیام واستون اپلود کنم شمام ببینید.هاهاها

اگه دوست دارید بیشتر در مورد دوست مرموزم بدونید برید به{اینجا}

یه مشکلی دارم که موضوع واسه لکچر پیدا نمیکنم:(نمیدونم چه موضوعی لکچر بدم

کسی ی سایت خوب سراغ نداره که توش مطلبای انگلیسی باشه؟کوتاهم باشه در حد 10 دیقه تا یه رب.سختم نباشه.مثل این:{اینجا} اما اخه این زیاده حوصله ندارم همشو حفظ کنم.میترسم وسطش یادم بره:(

همین دیگه

شاد باشید:*

  • هایـــــدی
  • يكشنبه ۱۰ آبان ۹۴

:/

متنفرم از فیلمایی که اخرش همه ادم بدا میمیرن

این قد دیشب عصبانی شدم بعد دیدن آمین 

همیشه تو فیلما باید ادم بدا یا بمیرن یا م دستگیر بشن!همه فیلما همینطوره

خب البته عادیه چون تو جامعه ای که ما زندگی میکنیم همیشه باید پلیسا برنده بشن و فیلما هم که واسه همه الگوی

تا اخر فیلم همش خدا خدا میکردم که بتونن فرار کنن

اما حیف:(

امروز با مادری رفتم روضه خونه دایی جان.یه نفری رو هم دیدم:دی که مشتاق بودم ببینم.یوهاهاها.بهم گفتن پاشو گلاب بده من خنگم که بلد نبودم کلی سوتی دادم گلابا رو ریختم رو سر حاج اقا بعد خیلی سرد بود بیچاره حاجیه یخ زد چنان بهم چشم قره رفت که فاتحمو خوندم.خوب بلد نبودم نمیدونستم باید بریزم کف دست ادما فک کردم مثل حرم باید ریخت رو سر آدما.توقعتونو بالا نبرید دیگه حالا یه بار تو عمرم اومدم روضه.تا حالا اصلا نرفته بودم روضه.فقط یک بار پارسال اونم با دختر خالم تو اتاق موبایل بازی میکردیم.بعدش حلوا هم تعارف کردم.این بار مثل یه دختر خوب:)چادرم پوشیده بودم:))فقط دو سه بار زیر پام گیر کرد و پخش زمین شد!

امروز من ناهار درست کردم:)

پیتزا:))

+حس اپلود کردن عکس نیست

  • هایـــــدی
  • جمعه ۸ آبان ۹۴

پنج شنبه شکلاتی:)

پنج شنبه ها شلوغ ترین روز هفتست

این قد هی در رفت و امد بودم که اصلا حوصله نوشتن ندارم:(

متاسفانه

هستم

ولی خستم

امروز واسه این که هفته خیلی از خودم راضی بودم یه لاک کادو گرفتم!خودم واسه خودم گرفتم یعنی!

صبح ساعت 10 تا 12 یونی کلاس داشتم

اومدم خونه مهمون داشتیم

ناهار خوردم

2 تا 4 کلاس داشتم

4 تا 6 کلاس داشتم اما نموندم

اومدم خونه رفتم کلاس زبان

5 تا 6.45 کلاس زبان بودم

بعدش رفتیم فروشگاه کلی خرید کردم

بعدش پسر خاله گلمان دستشو زده از 5 جا! شیکونده با خاله ا رفتیم عیادتش

یه رب پیش اومدیم خونه

الانم میرم آمین ببینم

سی یو لیتر


  • هایـــــدی
  • پنجشنبه ۷ آبان ۹۴

امروز اولین روز از نحس ترین هفته ماه است

امروز اولین روز از نحس ترین هفته ماه است.

امروز کلی کمردرد و دلدرد داشتم

و از همه بد تر از صبح هم دانشگاه بودم تا همین الان

دو هفته پیش همینطوری یهویی به دوستام گفتم شاید محرمو چادر بپوشم اونام گرفتن و ول نکردن و گفتن دوس داریم با چادر ببینیمت.خلاصه دو شب قبل تاسوعا با مامان رفتم واس خودم یه چادر مشکی گرفتم.کلی هم ذوق داشتم که قراره محرمو چادر بپوشیم اما خداییش فکر نمیکردم این قدر سخت باشه.این چند روز هزار بار چادر و مقعنم با هم دیگه جلو همه افتاد زمین هزار بار چادر زیر پام و اومد و پخش زمین شدم و کلی خاکی شد و ..... 

اما تجربه جالبیه

با اینکه به نظرم چادر گرفتن سخت ترین کار دنیاس.بین خودمون باشه اما میتونم مانتوهایی که دوسشون دارم و بیرون میپوشمو تو دانشگاهم بپوشم.مانتو هایی که شاید یه کم تنگ تر یا کوتاه تر یا جیغ ترن!اینم یه حسنه

اما امروز با چادر و اون وعضی که من داشتم و 12 ساعت کلاس واقعا وحشتناک و روانی کننده بود

خوشحالم که میتونم یه هفته بدون اینکه نگرانی پاک کردن لاک موقع نمازو داشته باشم ناخونامو خوشکل کنم.پس پیش به سوی زیبایی.

دست و جیغ و هوراااا

  • هایـــــدی
  • چهارشنبه ۶ آبان ۹۴

عنوان رفته گل بچینه:دی

بد شانسی یعنی:

درست همون شبی که تصمیم گرفتی روزانه هاتو بنویسی شارژ اینترنت تموم بشه:/

و امروز بالاخره وقت کردم شارژ کنم!

خوبی بلاگ اینه که وقتی نیستی با وقتی هستی زیاد فرقی نداره.

دارم ب این نتیجه میرسم که مثل قدیم حس و حال روزانه نوشتن و نوشتن اینکه صبح ساعت چند پا شدم و صبحونه چی خوردم و توی راه چی شد و توی دانشگاه کی چی گفت و ... رو ندارم

پس هر چی واسم جالب بود رو مینویسم

مثل سابق

  • هایـــــدی
  • دوشنبه ۴ آبان ۹۴

من روانی بی ثبات



خووووووووووب

از امروز به بعد دیگه میخوام روزانه هامو بنویسم

سعی میکنم هر روز بنویسم

+با ما همراه باشید

  • هایـــــدی
  • دوشنبه ۲۷ مهر ۹۴

قهوه مبادا

با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم... بسمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند... و سفارش دادند: پنج‌تا قهوه لطفا... دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا... سفارش‌شان را حساب کردند، و دوتا قهوه‌شان را برداشتند و رفتند... از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه‌های مبادا چی بود؟ دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو می‌فهمی... آدم‌های دیگری وارد کافه شدند... دو تا دختر آمدند، نفری یک قهوه سفارش دادند، پرداخت کردند و رفتند... سفارش بعدی هفت‌تا قهوه بود از طرف سه تا وکیل... سه تا قهوه برای خودشان و چهارتا قهوه مبادا... همان‌طور که به ماجرای قهوه‌های مبادا فکر می‌کردم و از هوای آفتابی و منظره‌ی زیبای میدان روبروی کافه لذت می‌بردم، مردی با لباس‌های مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت داشت... با مهربانی از قهوه‌چی پرسید: قهوه‌ی مبادا دارید؟ خیلی ساده‌ ست! مردم به جای کسانی که نمی‌توانند پول قهوه و نوشیدنی گرم بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا می‌خرند...سنت قهوه‌ی مبادا از شهرناپل ایتالیا شروع شد و کم‌کم به همه‌جای جهان سرایت کرد...بعضی‌ جاها هست که شما نه تنها می‌توانید نوشیدنی گرم به جای کسی بخرید، بلکه می‌توانید پرداخت پول یک ساندویچ یا یک وعده غذای کامل را نیز تقبل کنید...

  • هایـــــدی
  • دوشنبه ۲۷ مهر ۹۴

خطرناک ترین سلاح(از سری پست های اندر متفکرانه)

داشتم فکر میکردم خطرناک ترین سلاحی که روی زمین وجود دارد چیست؟در اولین نظر تفنگ به نظرم خطرناک امد.ان تفنگ های بزرگ که بوم بوم صدا میدهند و مثل اب خوردن میشود باهاشان ادم کشت. بعد به یاد حوادث هیروشیما و ناکازاکی یا چرا راه دور برویم همین سردشت خودمان افتادم و با قاطعیت اعلام کردم که خطرناک سلاح قطعا بمب های شیمیایی هستند اما دیدم یک جای کار میلنگد.این صلاح ها کشنده و مرگبار هستند اما در دسترس همه افراد نیستند.من به دنبال یک سلاح خطرناک میگشتم که حتی کودکان شش ساله هم بتوانند به راحتی از ان استفاده کنند.

همین طور فکر کردم و فکر و فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که خطرناک ترین سلاح زبان خودمان است.سلاحی است تیز و برنده و به اصطلاح شمشیریست دو لبه.گاهی انقدر نرم و لطیف و ارام و عاشقانه صحبت میکنیم که باورمان هم نمیشود همین زبان بتواند حرف های دردناک و نیشدار و زجر اور بزند

اما امروز با قاطعیت اعلام میکنم حرف های ما خطرناک ترین سلاحی است که در دست داریم.خودم هم گاهی چنان حرفایی با این زبان بیچاره زده ام و خواسته یا ناخواسته چنان اثری رو قلب عده ای گذاشته ام که بعید میدانم حالا حالا خوب شوند.و البته اقرار میکنم با همین زبانم چنان حرفای عاشقانه و محبت امیزی زده ام که خودم هم تعجب کرده ام

حالا که چنین سلاح خطرناکی در زبان خود داریم دیگر لازم نیست به دنبال دیگر سلاح های خطرناک باشیم چرا که اثری که حرف های ما روی دیگران میگذارد تا ابد باقیست

اگر کسی با حرف هایش شما را رنجاند نگران نباشید چرا که زمان طولانی طول میکشد تا ادم ها درست صحبت کردن را یاد بگیرند و برای ورزیده شدن در درست و به جا صحبت کردن هیچ روشی جز ازمون و خطا وجود ندارد

باشد که رستگار شویم!

  • هایـــــدی
  • شنبه ۲۵ مهر ۹۴
♥بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحیمْ♥
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ✿
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ ✿
💋💋💋💋❤💚💜💙💕💖💞😍😘
اینجا من مینویسمـ❤
روزانه هایمـ را❤
خستگی هایمـ را❤
شادی هایمـ را❤
اتفاقات را❤
مطالب جالبی که جایی میخوانمـ❤
همه و همه را مینویسمـ❤
تا زنده امـ مینویسمـ❤
+با ما همراه باشید❤
💋💋💋💋❤💚💜💙💕💖💞😍😘
پیوندهای روزانه