دردســر هـــای تـــلگــرامی

سلام

شب جمعتون به خیر!

این تلگرامم ما رو تو یه دردسریایی انداخته ها.

حدودا یه سال پیش همین موقع ها یه روز وقتی داشتم از دانشگاه میومدم خونه(با اتوبوس.اون روز از سرویس جا موندم)یه اقا پسری که تا حالا ندیده بودمش و بعد ها فهمیدم ک همکلاسی بنده بودن اومد جلومو گرفت و گفت میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟منم گفتم من با کسایی که نمیشناسم حرف نمیزنم.گفت:منو نمیشناسید؟من همکلاسیتونم.همین یه رب پیش سر کلاس با هم بودیم.منم وا ندادم و گفتم امرتونو بگید.چی شما رو تا اینجا کشونده؟اقا این یارو هم اصلا حرف نمیزد.فقط همش میگفت چند دیقه وایسید الان میگم

حالا کجا؟سر کوچه خونمون.منم استرس که شاید یکی بیاد و سو تفاهم بشه.

یه ربع معطلم کرد و من گفتم من میدونم چی میخواید بگید.در هر صورت جواب من منفیه(این قد خجالت کشیدم بعدش که نگو)

کلی حرف دیگم بش زدم که کارتون درست نبوده و ....

اون بنده خدام با این که تقریبا هر روز تو دانشگاه میدیدمش هیچی نمیگفت...

چند وقت پیش دوستم منو برد تو گپ بچه های دانشگاه و  ایشون از طریق همون گپ و به لطف دوستاشون به ایدی من رسیدن.حالا بماند که من اصلا اهل گروه مختلط نیستم و دو روز بعدش لفت دادم.همون دو روزم به خاطر اصرار یکی از دوستام موندم.

خب حالا با این مقدمه این اسکرین شات ها رو ببینید:

{1}

{2}

{3}

{4}

{5}

{6}

+من دیگه چیزی نمیگم خودتون قضاوت کنید!

دوست مرموزم امروز لکچر داد.فهمیدم که پیش دانشگاهیه.اصلا بهش نمیاد.من فکر میکردم دانشجویه.یا حتی تموم کرده

بر خلاف من که همه دوستای کلاس زبانیم میگن نهایتا بهت میاد سوم دبیرستان باشی و خیلی بیبی فیسی:)

خیلی زیاد حرف زدم؟

بخوای دیر به دیر آپ کنی همین میشه دیگه

با توجه به اسکرین شاتا:بدرود(یه سه چار تا بدرود دیگم ازم فروارد کرده بود ک دیگه حوصله نداشتم آپلود کنم.گفتم بیشتر پیش شما ضایع نشم)

  • هایـــــدی
  • پنجشنبه ۱۴ آبان ۹۴

هـــوای بــــارونـــی

دم رفتنت آسمون ابریه

میدونم که بعد از تو بارون میاد....

منم زیر بارون دعا میکنم

خدا بهترینا رو واست بخواد.....


پ.ن:روی عکس کلیک کنید!


  • هایـــــدی
  • سه شنبه ۱۲ آبان ۹۴

این پست عنوان ندارد:/

به اطلاع دوستان و همراهان عزیز میرساند که این حقیر پنج شنبه این هفته نه پنج شنبه هفته بعد لکچر دارم.

دوست مرموزم پنج شنبه این هفته میخواد لکچر بده.کاش میشد دوربین ببرم و ازش فیلم بگیرم و بیام واستون اپلود کنم شمام ببینید.هاهاها

اگه دوست دارید بیشتر در مورد دوست مرموزم بدونید برید به{اینجا}

یه مشکلی دارم که موضوع واسه لکچر پیدا نمیکنم:(نمیدونم چه موضوعی لکچر بدم

کسی ی سایت خوب سراغ نداره که توش مطلبای انگلیسی باشه؟کوتاهم باشه در حد 10 دیقه تا یه رب.سختم نباشه.مثل این:{اینجا} اما اخه این زیاده حوصله ندارم همشو حفظ کنم.میترسم وسطش یادم بره:(

همین دیگه

شاد باشید:*

  • هایـــــدی
  • يكشنبه ۱۰ آبان ۹۴

:/

متنفرم از فیلمایی که اخرش همه ادم بدا میمیرن

این قد دیشب عصبانی شدم بعد دیدن آمین 

همیشه تو فیلما باید ادم بدا یا بمیرن یا م دستگیر بشن!همه فیلما همینطوره

خب البته عادیه چون تو جامعه ای که ما زندگی میکنیم همیشه باید پلیسا برنده بشن و فیلما هم که واسه همه الگوی

تا اخر فیلم همش خدا خدا میکردم که بتونن فرار کنن

اما حیف:(

امروز با مادری رفتم روضه خونه دایی جان.یه نفری رو هم دیدم:دی که مشتاق بودم ببینم.یوهاهاها.بهم گفتن پاشو گلاب بده من خنگم که بلد نبودم کلی سوتی دادم گلابا رو ریختم رو سر حاج اقا بعد خیلی سرد بود بیچاره حاجیه یخ زد چنان بهم چشم قره رفت که فاتحمو خوندم.خوب بلد نبودم نمیدونستم باید بریزم کف دست ادما فک کردم مثل حرم باید ریخت رو سر آدما.توقعتونو بالا نبرید دیگه حالا یه بار تو عمرم اومدم روضه.تا حالا اصلا نرفته بودم روضه.فقط یک بار پارسال اونم با دختر خالم تو اتاق موبایل بازی میکردیم.بعدش حلوا هم تعارف کردم.این بار مثل یه دختر خوب:)چادرم پوشیده بودم:))فقط دو سه بار زیر پام گیر کرد و پخش زمین شد!

امروز من ناهار درست کردم:)

پیتزا:))

+حس اپلود کردن عکس نیست

  • هایـــــدی
  • جمعه ۸ آبان ۹۴

پنج شنبه شکلاتی:)

پنج شنبه ها شلوغ ترین روز هفتست

این قد هی در رفت و امد بودم که اصلا حوصله نوشتن ندارم:(

متاسفانه

هستم

ولی خستم

امروز واسه این که هفته خیلی از خودم راضی بودم یه لاک کادو گرفتم!خودم واسه خودم گرفتم یعنی!

صبح ساعت 10 تا 12 یونی کلاس داشتم

اومدم خونه مهمون داشتیم

ناهار خوردم

2 تا 4 کلاس داشتم

4 تا 6 کلاس داشتم اما نموندم

اومدم خونه رفتم کلاس زبان

5 تا 6.45 کلاس زبان بودم

بعدش رفتیم فروشگاه کلی خرید کردم

بعدش پسر خاله گلمان دستشو زده از 5 جا! شیکونده با خاله ا رفتیم عیادتش

یه رب پیش اومدیم خونه

الانم میرم آمین ببینم

سی یو لیتر


  • هایـــــدی
  • پنجشنبه ۷ آبان ۹۴

امروز اولین روز از نحس ترین هفته ماه است

امروز اولین روز از نحس ترین هفته ماه است.

امروز کلی کمردرد و دلدرد داشتم

و از همه بد تر از صبح هم دانشگاه بودم تا همین الان

دو هفته پیش همینطوری یهویی به دوستام گفتم شاید محرمو چادر بپوشم اونام گرفتن و ول نکردن و گفتن دوس داریم با چادر ببینیمت.خلاصه دو شب قبل تاسوعا با مامان رفتم واس خودم یه چادر مشکی گرفتم.کلی هم ذوق داشتم که قراره محرمو چادر بپوشیم اما خداییش فکر نمیکردم این قدر سخت باشه.این چند روز هزار بار چادر و مقعنم با هم دیگه جلو همه افتاد زمین هزار بار چادر زیر پام و اومد و پخش زمین شدم و کلی خاکی شد و ..... 

اما تجربه جالبیه

با اینکه به نظرم چادر گرفتن سخت ترین کار دنیاس.بین خودمون باشه اما میتونم مانتوهایی که دوسشون دارم و بیرون میپوشمو تو دانشگاهم بپوشم.مانتو هایی که شاید یه کم تنگ تر یا کوتاه تر یا جیغ ترن!اینم یه حسنه

اما امروز با چادر و اون وعضی که من داشتم و 12 ساعت کلاس واقعا وحشتناک و روانی کننده بود

خوشحالم که میتونم یه هفته بدون اینکه نگرانی پاک کردن لاک موقع نمازو داشته باشم ناخونامو خوشکل کنم.پس پیش به سوی زیبایی.

دست و جیغ و هوراااا

  • هایـــــدی
  • چهارشنبه ۶ آبان ۹۴

عنوان رفته گل بچینه:دی

بد شانسی یعنی:

درست همون شبی که تصمیم گرفتی روزانه هاتو بنویسی شارژ اینترنت تموم بشه:/

و امروز بالاخره وقت کردم شارژ کنم!

خوبی بلاگ اینه که وقتی نیستی با وقتی هستی زیاد فرقی نداره.

دارم ب این نتیجه میرسم که مثل قدیم حس و حال روزانه نوشتن و نوشتن اینکه صبح ساعت چند پا شدم و صبحونه چی خوردم و توی راه چی شد و توی دانشگاه کی چی گفت و ... رو ندارم

پس هر چی واسم جالب بود رو مینویسم

مثل سابق

  • هایـــــدی
  • دوشنبه ۴ آبان ۹۴

من روانی بی ثبات



خووووووووووب

از امروز به بعد دیگه میخوام روزانه هامو بنویسم

سعی میکنم هر روز بنویسم

+با ما همراه باشید

  • هایـــــدی
  • دوشنبه ۲۷ مهر ۹۴

قهوه مبادا

با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم... بسمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند... و سفارش دادند: پنج‌تا قهوه لطفا... دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا... سفارش‌شان را حساب کردند، و دوتا قهوه‌شان را برداشتند و رفتند... از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه‌های مبادا چی بود؟ دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو می‌فهمی... آدم‌های دیگری وارد کافه شدند... دو تا دختر آمدند، نفری یک قهوه سفارش دادند، پرداخت کردند و رفتند... سفارش بعدی هفت‌تا قهوه بود از طرف سه تا وکیل... سه تا قهوه برای خودشان و چهارتا قهوه مبادا... همان‌طور که به ماجرای قهوه‌های مبادا فکر می‌کردم و از هوای آفتابی و منظره‌ی زیبای میدان روبروی کافه لذت می‌بردم، مردی با لباس‌های مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت داشت... با مهربانی از قهوه‌چی پرسید: قهوه‌ی مبادا دارید؟ خیلی ساده‌ ست! مردم به جای کسانی که نمی‌توانند پول قهوه و نوشیدنی گرم بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا می‌خرند...سنت قهوه‌ی مبادا از شهرناپل ایتالیا شروع شد و کم‌کم به همه‌جای جهان سرایت کرد...بعضی‌ جاها هست که شما نه تنها می‌توانید نوشیدنی گرم به جای کسی بخرید، بلکه می‌توانید پرداخت پول یک ساندویچ یا یک وعده غذای کامل را نیز تقبل کنید...

  • هایـــــدی
  • دوشنبه ۲۷ مهر ۹۴

خطرناک ترین سلاح(از سری پست های اندر متفکرانه)

داشتم فکر میکردم خطرناک ترین سلاحی که روی زمین وجود دارد چیست؟در اولین نظر تفنگ به نظرم خطرناک امد.ان تفنگ های بزرگ که بوم بوم صدا میدهند و مثل اب خوردن میشود باهاشان ادم کشت. بعد به یاد حوادث هیروشیما و ناکازاکی یا چرا راه دور برویم همین سردشت خودمان افتادم و با قاطعیت اعلام کردم که خطرناک سلاح قطعا بمب های شیمیایی هستند اما دیدم یک جای کار میلنگد.این صلاح ها کشنده و مرگبار هستند اما در دسترس همه افراد نیستند.من به دنبال یک سلاح خطرناک میگشتم که حتی کودکان شش ساله هم بتوانند به راحتی از ان استفاده کنند.

همین طور فکر کردم و فکر و فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که خطرناک ترین سلاح زبان خودمان است.سلاحی است تیز و برنده و به اصطلاح شمشیریست دو لبه.گاهی انقدر نرم و لطیف و ارام و عاشقانه صحبت میکنیم که باورمان هم نمیشود همین زبان بتواند حرف های دردناک و نیشدار و زجر اور بزند

اما امروز با قاطعیت اعلام میکنم حرف های ما خطرناک ترین سلاحی است که در دست داریم.خودم هم گاهی چنان حرفایی با این زبان بیچاره زده ام و خواسته یا ناخواسته چنان اثری رو قلب عده ای گذاشته ام که بعید میدانم حالا حالا خوب شوند.و البته اقرار میکنم با همین زبانم چنان حرفای عاشقانه و محبت امیزی زده ام که خودم هم تعجب کرده ام

حالا که چنین سلاح خطرناکی در زبان خود داریم دیگر لازم نیست به دنبال دیگر سلاح های خطرناک باشیم چرا که اثری که حرف های ما روی دیگران میگذارد تا ابد باقیست

اگر کسی با حرف هایش شما را رنجاند نگران نباشید چرا که زمان طولانی طول میکشد تا ادم ها درست صحبت کردن را یاد بگیرند و برای ورزیده شدن در درست و به جا صحبت کردن هیچ روشی جز ازمون و خطا وجود ندارد

باشد که رستگار شویم!

  • هایـــــدی
  • شنبه ۲۵ مهر ۹۴

عـــــــشــــــق

  • هایـــــدی
  • جمعه ۲۴ مهر ۹۴

bad mood

چرا هیچکس اینجا نیس؟

خب اخه من دلم گرفته:(

  • هایـــــدی
  • پنجشنبه ۲۳ مهر ۹۴

تسلیت

ارباب صدای قدمت می آید
هنگامه اوج ماتمت می آید
ما در تب داغ و غم تو میسوزیم
یک روز درگر محرمت می آید.
صلی الله علی الباکین

  • هایـــــدی
  • چهارشنبه ۲۲ مهر ۹۴

FEELING DEP

_بازم گند زدم

خوب نیستم
حالم بده
حس میکنم بازم قلب یه نفرو شکستم
خدایا چرا همیشه ادمای مهربون تر از خودم سر راهم قرار میدی که اینجوری بشه؟
*کلیک*
  • هایـــــدی
  • چهارشنبه ۲۲ مهر ۹۴

چگونه مرموز باشیم؟

 

همیشه با خودم فکر میکنم چه میشود که بعضی ادم ها از اینجا تا بینهایت مرموزند.یا ایا برای مرموز بودن تلاش میکنند؟اصلا مرموز بودن یک صفت اکتسابی است؟یا از همان اول اول باید مرمو به دنیا بیایی؟البته ادم های مرموز کمی در اطرافم است اما همان تعداد انگشت شمار به قدری مرموزند که جای هزار نفر ادم عادی را پر میکنند

مرموز ترین کسی که میشناسم دختری است در کلاس زبان که از ترم پیش با هم همکلاسی شده ایم.اما در طول این حدودا چهار ماه جز سلام و گاها خداحافظی "که هر دو توسط من گفته میشود و پاسخی سرد و سرسری هم توسط همان دوست مذکور داده میشود که اغلب از همین سلام کردن هم پشیمان میشود و احساس میکنم موذبش میکنم "حرف دیگری بینمان رد و بدل نشده است.

بگذارید برایتون بگویم چگونه مرموز باشید.البته خودم اصلا ادم مرموزی نیستم و متاسفانه هر جایی که میرسم با لبخند وارد میشود و بلند سلام میکنم و بعد از چند ثانیه کوتاه گوش کردن وارد بحث میشود اما دوست مذکور که درصد مرموزیتش از اینجا تا خداست درست خلاف من و بقیه انسان هاست.وقتی وارد میشود ارام ترین و خلوت ترین گوشه را انتخاب میکند و تنها انجا می ایستد.گاها سرش را با کتابی جزوه ای یا مثلا موبایلی چیزی گرم میکند.حتی یک کلمه هم از زبانش خارج نمیشود

سر کلاس هم جایی مینشید که هیچ کس انجا نیست.معمولا تهِ ته.من هم هر جلسه برای اینکه قدری از مرموزیتش کم کنم میروم و درست کنارش مینشینم.

 

اخیرا احساس میکنم کمی یخش اب شده چون این جلسه که به کلاس رفتم با لبخند جواب سلامم را داد و در وسط کلاس هم ساعت را از من پرسید

شاید برای شما عادی به نظر بیاید اما برای من موفقیت بزرگی است.یک چیز جالب تر:این ترم استاد همه را مجبور کرده با لکچر بدهند و من مشتاقانه منتظر روز لکچر دوست مرموزم هستم.بسیار بسیار برایم جالب است!

گاهی وقتی خیلی خیلی بیکارم با خودم فکر میکنم چه میشود که ادم ها تا این حد مرموز میشند و کنجکاوی دیگران را بر می انگیزند.شاید از همان اول اولشان مرموز بوده اند از همان وقتی که به دنیا امده اند از کودکی.اصلا شاید خیلی درون فعالی داشته باشند شاید نقاش خوبی اند یا حتی خوب اواز میخوانند.شاید قلم خوبی دارند و خوب مینویسند.شاید هم مثل شخصیت اصلی سریال "گل پسر همسایه"یک اتفاق تلخ در زندگیشان باعث شده تا منزوی شوند.

همیشه تنها ماندن به نظرم کسالت اور و خسته کننده است.اما با خودم میگویم شاید هدف های والاتری دارد که دوستی وشرکت در بحث های عادی و روز مره پییش چشمش بی رنگ و مسخره است و واقعا دوست دارم بدانم ان اهداف چیست.

این افراد در نگاه اول بسیار بسیار مغرور به نظر می ایند اما وقتی دقیق میشوی رویشان میبینی ان قدر ها هم مغرور نیستند بیشتر از مغرور بودن کم رو هستند.و بیشتر از کم رو بودن مرموز

به نظر من این افراد روی نخ باریکی از غرور کم رویی و مرموزیت راه میروند و هر لحظه ممکن است بیوفتند پایین

شاید یک دوست خوب بتواند از سقوطشان جلو گیری کند

اگر فردی با مشخصات بالا در اطرافتان هست هوایش را بیشتر داشته باشید

شاید این گره کور به دست شما باز شود!

پاورقی:اگر به مرموزیت علاقه دارید حتما سریال 16 قسمتی گل پسر همسایه را ببینید!

  • هایـــــدی
  • دوشنبه ۲۰ مهر ۹۴

ازدواج شتری نا به هنگام:/

پسر خالم از اولش با بقیه فرق داشت.از اون اول اولش
18 سالگی عاشق شد بعد هم به جای اینکه مثل خیلیای دیگه وقتشو صرف درس خوندن و دانشگاه رفتن و ... کنه همون 18 سالگی استخدام نیروی انتظامی شد و بعد از 2 سال رسمی شد
بلافاصله بعد از همون دو سال هم اومد خاستگاری همون دختره و ازدواج کردن
از خانومش واستون بگم
اون موقع دو سال پیش که ازدواج کرد فقط 18 سالش بود و چون همو دوست داشتن خونواده ها هم مخالفتی نداشتن و خیلی زود عقد کردن.قبل از کنکور خانومش عقد کردن و وقتی نتایج اومد ازدواج کردن و رفتن سر خونه زندگیشون
پسر خالمم وقتی خانومش کنکور قبول شد رفت و واسه خودشم دانشگاه ثبت نام کرد
سال بعد هم بچه دار شدن و الان یه پسر شیش ماهه دارن
خانوم پسر خالم با اینکه دو سال از من بزرگتره (متولد 1373) ازدواج کرده و ی بچه شیش ماهه داره
ممکنه بقیه با دیدنش حسادت کنن اما به نظر من 18 سالگی خیلی زود واسه مستقل شدن واسه دوری از مامان وبابا واسه شیطنتای دخترونه واسه خل بازی واسه دور دور مجردی واسه کلی کارای دیگه و از اون بد تر 19 سالگی خیلی زوده واسه مامان شدن واسه پذیرفتن مسئولیت یه فرشته کوچولو
درسته که خیلی زود ازدواج کردن و از نظر خیلی ها خیلی تو زندگیشون جلو افتادن اما وقتی زیر میشم توی صورت خانوم پسر خالم یه غم بزرگ توی چشماشه انگار ناخواسته خیلی زود بزرگ شده و از دنیای شیرین دخترونش فاصله گرفته اون قدر چهرش بی روح و افسردست که باید کلی تلاش کنی تا نور کمرنگ  عشقو از ته چشماش ببینی
دانشگاه رفتن و درس خوندن بچه داری و همسر داری توی 20 سالگی خیلی سخت به نظر میاد.به نظرم حق داره!
نمیخوام کسی رو قضاوت کنم
+نمیدونم در اینده قراره چه اتفاق هایی بیوفته اما امیدوارم در اینده که یه دختر مجرد زوم میکنه توی صورتم توی چشمام حسرت نباشه غم نباشه غصه نباشه فقط و فقط شادی باشه:)
  • هایـــــدی
  • شنبه ۱۱ مهر ۹۴

از لاک جیغ تا کتاب:/

جدیدا حسی در درونم قلقلم میدهد که بیشتر مطالعه کنم

معمولا بعد از کلاس زبان هر هفته به خودم جایزه میدهم

اگر دختر خوبی بود باشم در هفته ماضی برای خوم هدیه ای میخرم تا به بیشتر خوب بودن ترقیب شوم

شما هم حتما اینکار را بکنید ب ادم انگیز ادامه حیات میدهد

هر کس هر چیزی که دوست دارد به خودش هدیه بدهد کسی که گل دوست دارد اخر هفته برای خودش گل بخرد یا روان نویس حتی یک تیشرت و کسی که مثل من عاشق لاک است لاک اگر لوازم ارایش دوست دارید که فبها و......(هر کسی ان ته ته قلبش خوب میداند که چه دوست دارد.)لازم هم نیست گران باشد حتی یک شکلات یا خوراکی ارزان

فقط نام جایزه را حتما برایش به کار ببرید

در طول هفته اگر جایی تمایل به بد شدن داشتید اگر خواستید غیبت کنید دروغ بگویید یا حتی بیشتر بخوابید و کمتر درس بخوانید جایزه اخر هفته را به خودتان گوشزد کنید

مطمئنا پشیمان خواهید شد.

امروز که به عنوان هدیه خوب بودن هفته قبل برای خودم کادو لاک جدید خریدم به این نتیجه رسیدم که لاکهایم اوردوز کرده و کم کم دارم لاک تکراری میخرم

از هر رنگی دو سه تا دارم

به اندازه ای که به نقل از خاله جان پسر خاله سه ساله ام به مادرش گفته:"فکر نکنم توی دنیا هیچ کس ب اندازه هدی لاک داشته باشه"

خوب بیش از این هم اصراف است به نظرم

تصمیم گرفتم از این هفته به بعد به جای لاک کتاب بخرم و فقط و فقط اگر دختر خوبی بودم حق خرید کتاب جدید دارم.

از روح تشنه ام هم قول میگیرم تا صبر کند و نتیجه جدال من با درونم را ببیند

فول میدهم به همین زودی سیرابش کنم

  • هایـــــدی
  • شنبه ۱۱ مهر ۹۴

اندر احوالات اشپزی

و باز هم اشپزی

+پنج شنبه عصر به جای رفتن به کلاس زبان در خانه ماندم و پای گوشت درست کردم

+بسی عالی شد حتی پدر هم استقبال کرد

++بر همگان واضح و مبرهن است که این حقیر آشپزی را بیشتر از زبان انگلیسی دوست دارمـ

[کلیک]
از نمایی دیگر:[کلیک]
  • هایـــــدی
  • شنبه ۱۱ مهر ۹۴

پست شانزدهم:)

..ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺁﺧﺮﺵ ﭼﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ...

ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﻃﻔﯽ
ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻗﯿﺪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ
ﺑﻌﺪ ﯾﮏ ﮐﻢ، ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻢ ﻏﺼﻪ ﻣﯽﺧﻮﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽﺭﻭﺩ...
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮐﻪ ﻧﻪ ، ﻭﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰ ﻫﺎ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ.
ﺑﻌﺪﺵ ﻻﺑﺪ ﻃﺒﻖ ﻧﻈﺮ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﻋﻠﻮﻡ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻧﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﯾﮏ
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﻌﻘﻮﻝ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ، ﻭ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ "ﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻋﺸﻖ "، ﻭ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﻣﺎﻟﯽ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺗﺤﺼﯿﻠﯽ ﺍﺵ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﯿﻢ.
ﺑﻌﺪﺵ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ:
ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ، ﻗﻮﺭﻣﻪ ﺳﺒﺰﯼ ﻣﯽ ﭘﺰﻡ، ﺟﺮﯾﺎﻥ ﻣﻌﺼﻮﻣﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻏﺶﻏﺶ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻡ؛
ﻭ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺖ ﮔﻞ ﻣﯽ ﺧﺮﯼ ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﺮﯼ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻫﻨﺪﯼ ﻭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻤﮑﺎﺭﺕ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ﻭ ﻏﺶ ﻏﺶ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ.
ﺑﻌﺪﺗﺮﺵ ﻫﻢ ﻻﺑﺪ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ.

ﺑﻌﺪ ﻫﯽ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﺻﺪﻗﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﯾﻢ... ﻣﻦ ﭘﺴﺮﻡ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﻭ ﮐﻼﺱ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ، ﺑﻌﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮐﻪ ﻻﺑﺪ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍﻣﺒﺪ ﺍﺳﺖ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺑﻬﻤﺎﻥ ﺧﻮﺵ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ ﻭ ﺍﺻﻼ ﻫﻢ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺍﻓﺘﻢ؛
ﺗﻮ ﻫﻢ ﺣﺘﻤﺎ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯼ ﮐﻼﺱ ﮊﯾﻤﻨﺎﺳﺘﯿﮏ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ، ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺯﻧﺖ تأﮐﯿﺪ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺮﻭﺩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺑﭽﻪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮﻫﻦﻫﺎﯼ ﭼﯿﻦ ﺩﺍﺭ ﺭﻧﮕﯽ ﻣﯽ ﺧﺮﯼ ﻭ ﻋﯿﻦ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻡ ﯾﺎ ﻧﻪ!

ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ...؟ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ.
ﺑﻌﺪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ ﭘﺴﺮﻡ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﻟﺪﺵ ﺍﺯ ﺭﺍﻣﺒﺪ ﯾﮏ ﺟﻮﺟﻪ ﺗﯿﻐﯽ ﻫﺪﯾﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﻣﻈﻔر! ﺑﻌﺪ ﻣﻦ ﯾﮑﻬﻮ ﯾﮏ ﺑﻤﺐ ﺗﻮﯼ ﺳﺮﻡ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ...!
ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﺳﻢ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﺘﺎﻥ ﻣﻈﻔﺮ ﺑﻮﺩ، ﻭ ﻣﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﺧﺎﻃﺮﻩء ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺗﻮﯼ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻣﻈﻔﺮ.
ﺑﻌﺪ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﭘﺴﺮﻡ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﻈﻔﺮ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﺪ ﯾﺎ ﺑﻬﺶ ﻏﺬﺍ ﺑﺪﻫﺪ ﯾﺎ ﻫﺮ ﮐﻮﻓﺖ ﺩﯾﮕﺮﯼ، ﻣﻦ ﻫﺰﺍﺭﺗﺎ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻤﺐ ﻫﺎ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺗﻮﯼ ﺳﺮﻡ،ﻭﻟﯽ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ؛ ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﻣﻈﻔﺮ ﻫﻢ ﺯﯾﺎﺩ ﻓﺮﻗﯽ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ.
ﺗﻮ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺁﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻻﺑﺪ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺍﺯ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺍﺑﺮﻭ ﺑﺮﻣﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﺑﻌﺪ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﺪﻭ ﺑﺪﻭ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﭘﯿﺸﺖ ﻭ ﺍﺑﺮﻭﻫﺎﯼ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﻭ ﺗﻮﯾﮏ ﺩﻓﻌﻪ ﺟﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯼ، ﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺷﺒﯿﻪ ﻣﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﺵ، ﻭ ﻫﯽ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﺕ ﺁﻭﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ،
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻩء ﺩﺧﺘﺮﺕ. ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻧﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ.
ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﻪ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ
ﻭ ﻫﯽ ﺗﻘﯽ ﺑﻪ ﺗﻮﻗﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﯾﺎﺩ ﻫﻢ ﻣﯿﻔﺘﯿﻢ...
ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻫﺎ ﯾﮑﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻌﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﺧﻮﺍﻧﯽ ﮐﻨﺪ، ﻭ ﻣﺎ ﻣﯿﻨﺸﯿﻨﯿﻢ ﭘﺎﯼ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﻭ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻏﺼﻪء ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺑﻪ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺁﻫﻨﮓ.
ﺑﻌﺪ ﺷﺎﯾﺪ ﭘﺴﺮ ﻣﻦ ﺑﺮﻭﺩ ﺗﻮﯼ ﻭﺑﻼﮔﺶ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ:
" ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪء ﭘﺴﺮﯼ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻌﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ"! ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﻮ ﺑﺮﻭﺩ ﺗﻮﯼ ﻭﺑﻼﮔﺶ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ:
" ﺑﺎﺑﺎ ﺣﺘﻤﺎ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﻮﯼ ﮐﻠﯿﭗ ﺑﺎﺯﺧﻮﺍﻧﯽ ﺷﺪﻩ ﻣﻌﯿﻦ ﺍﺳﺖ".
ﻣﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﻫﻢﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ؛ ﺷﺎﯾﺪ ﻧﻮﻉ ﻋﺎﺩﺗﺶ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻭﻟﯽ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ...!


+نیلوفر نیک بنیاد
  • هایـــــدی
  • جمعه ۱۰ مهر ۹۴

اندر احوالات خوانندگی:/

سرگرمی جدید:

با ذوق میشینم جلو تلویزیون منتظر میمونم تا شب کوک شروع بشه

ب محض اینکه اون ادمه شروع میکنه به خوندن صدامو ب عرش میرسونم و باهاش میخونم(صدای من خیلی بلند تره عمدا صدای تلویزیونم کم میکنم که فقط صدای خودمو بشنم)

یه حالی میده که نگو

مخصوصا با اون پیانو ریزی که زیر صدام میاد:/

  • هایـــــدی
  • جمعه ۱۰ مهر ۹۴
♥بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحیمْ♥
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ✿
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ ✿
💋💋💋💋❤💚💜💙💕💖💞😍😘
اینجا من مینویسمـ❤
روزانه هایمـ را❤
خستگی هایمـ را❤
شادی هایمـ را❤
اتفاقات را❤
مطالب جالبی که جایی میخوانمـ❤
همه و همه را مینویسمـ❤
تا زنده امـ مینویسمـ❤
+با ما همراه باشید❤
💋💋💋💋❤💚💜💙💕💖💞😍😘
پیام‌های‌ کوتاه
پیوندهای روزانه