FEELING DEP

_بازم گند زدم

خوب نیستم
حالم بده
حس میکنم بازم قلب یه نفرو شکستم
خدایا چرا همیشه ادمای مهربون تر از خودم سر راهم قرار میدی که اینجوری بشه؟
*کلیک*
  • نظرات [ ۰ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • چهارشنبه ۲۲ مهر ۹۴

    چگونه مرموز باشیم؟

     

    همیشه با خودم فکر میکنم چه میشود که بعضی ادم ها از اینجا تا بینهایت مرموزند.یا ایا برای مرموز بودن تلاش میکنند؟اصلا مرموز بودن یک صفت اکتسابی است؟یا از همان اول اول باید مرمو به دنیا بیایی؟البته ادم های مرموز کمی در اطرافم است اما همان تعداد انگشت شمار به قدری مرموزند که جای هزار نفر ادم عادی را پر میکنند

    مرموز ترین کسی که میشناسم دختری است در کلاس زبان که از ترم پیش با هم همکلاسی شده ایم.اما در طول این حدودا چهار ماه جز سلام و گاها خداحافظی "که هر دو توسط من گفته میشود و پاسخی سرد و سرسری هم توسط همان دوست مذکور داده میشود که اغلب از همین سلام کردن هم پشیمان میشود و احساس میکنم موذبش میکنم "حرف دیگری بینمان رد و بدل نشده است.

    بگذارید برایتون بگویم چگونه مرموز باشید.البته خودم اصلا ادم مرموزی نیستم و متاسفانه هر جایی که میرسم با لبخند وارد میشود و بلند سلام میکنم و بعد از چند ثانیه کوتاه گوش کردن وارد بحث میشود اما دوست مذکور که درصد مرموزیتش از اینجا تا خداست درست خلاف من و بقیه انسان هاست.وقتی وارد میشود ارام ترین و خلوت ترین گوشه را انتخاب میکند و تنها انجا می ایستد.گاها سرش را با کتابی جزوه ای یا مثلا موبایلی چیزی گرم میکند.حتی یک کلمه هم از زبانش خارج نمیشود

    سر کلاس هم جایی مینشید که هیچ کس انجا نیست.معمولا تهِ ته.من هم هر جلسه برای اینکه قدری از مرموزیتش کم کنم میروم و درست کنارش مینشینم.

     

    اخیرا احساس میکنم کمی یخش اب شده چون این جلسه که به کلاس رفتم با لبخند جواب سلامم را داد و در وسط کلاس هم ساعت را از من پرسید

    شاید برای شما عادی به نظر بیاید اما برای من موفقیت بزرگی است.یک چیز جالب تر:این ترم استاد همه را مجبور کرده با لکچر بدهند و من مشتاقانه منتظر روز لکچر دوست مرموزم هستم.بسیار بسیار برایم جالب است!

    گاهی وقتی خیلی خیلی بیکارم با خودم فکر میکنم چه میشود که ادم ها تا این حد مرموز میشند و کنجکاوی دیگران را بر می انگیزند.شاید از همان اول اولشان مرموز بوده اند از همان وقتی که به دنیا امده اند از کودکی.اصلا شاید خیلی درون فعالی داشته باشند شاید نقاش خوبی اند یا حتی خوب اواز میخوانند.شاید قلم خوبی دارند و خوب مینویسند.شاید هم مثل شخصیت اصلی سریال "گل پسر همسایه"یک اتفاق تلخ در زندگیشان باعث شده تا منزوی شوند.

    همیشه تنها ماندن به نظرم کسالت اور و خسته کننده است.اما با خودم میگویم شاید هدف های والاتری دارد که دوستی وشرکت در بحث های عادی و روز مره پییش چشمش بی رنگ و مسخره است و واقعا دوست دارم بدانم ان اهداف چیست.

    این افراد در نگاه اول بسیار بسیار مغرور به نظر می ایند اما وقتی دقیق میشوی رویشان میبینی ان قدر ها هم مغرور نیستند بیشتر از مغرور بودن کم رو هستند.و بیشتر از کم رو بودن مرموز

    به نظر من این افراد روی نخ باریکی از غرور کم رویی و مرموزیت راه میروند و هر لحظه ممکن است بیوفتند پایین

    شاید یک دوست خوب بتواند از سقوطشان جلو گیری کند

    اگر فردی با مشخصات بالا در اطرافتان هست هوایش را بیشتر داشته باشید

    شاید این گره کور به دست شما باز شود!

    پاورقی:اگر به مرموزیت علاقه دارید حتما سریال 16 قسمتی گل پسر همسایه را ببینید!

  • نظرات [ ۹ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • دوشنبه ۲۰ مهر ۹۴

    ازدواج شتری نا به هنگام:/

    پسر خالم از اولش با بقیه فرق داشت.از اون اول اولش
    18 سالگی عاشق شد بعد هم به جای اینکه مثل خیلیای دیگه وقتشو صرف درس خوندن و دانشگاه رفتن و ... کنه همون 18 سالگی استخدام نیروی انتظامی شد و بعد از 2 سال رسمی شد
    بلافاصله بعد از همون دو سال هم اومد خاستگاری همون دختره و ازدواج کردن
    از خانومش واستون بگم
    اون موقع دو سال پیش که ازدواج کرد فقط 18 سالش بود و چون همو دوست داشتن خونواده ها هم مخالفتی نداشتن و خیلی زود عقد کردن.قبل از کنکور خانومش عقد کردن و وقتی نتایج اومد ازدواج کردن و رفتن سر خونه زندگیشون
    پسر خالمم وقتی خانومش کنکور قبول شد رفت و واسه خودشم دانشگاه ثبت نام کرد
    سال بعد هم بچه دار شدن و الان یه پسر شیش ماهه دارن
    خانوم پسر خالم با اینکه دو سال از من بزرگتره (متولد 1373) ازدواج کرده و ی بچه شیش ماهه داره
    ممکنه بقیه با دیدنش حسادت کنن اما به نظر من 18 سالگی خیلی زود واسه مستقل شدن واسه دوری از مامان وبابا واسه شیطنتای دخترونه واسه خل بازی واسه دور دور مجردی واسه کلی کارای دیگه و از اون بد تر 19 سالگی خیلی زوده واسه مامان شدن واسه پذیرفتن مسئولیت یه فرشته کوچولو
    درسته که خیلی زود ازدواج کردن و از نظر خیلی ها خیلی تو زندگیشون جلو افتادن اما وقتی زیر میشم توی صورت خانوم پسر خالم یه غم بزرگ توی چشماشه انگار ناخواسته خیلی زود بزرگ شده و از دنیای شیرین دخترونش فاصله گرفته اون قدر چهرش بی روح و افسردست که باید کلی تلاش کنی تا نور کمرنگ  عشقو از ته چشماش ببینی
    دانشگاه رفتن و درس خوندن بچه داری و همسر داری توی 20 سالگی خیلی سخت به نظر میاد.به نظرم حق داره!
    نمیخوام کسی رو قضاوت کنم
    +نمیدونم در اینده قراره چه اتفاق هایی بیوفته اما امیدوارم در اینده که یه دختر مجرد زوم میکنه توی صورتم توی چشمام حسرت نباشه غم نباشه غصه نباشه فقط و فقط شادی باشه:)
  • نظرات [ ۴ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • شنبه ۱۱ مهر ۹۴

    از لاک جیغ تا کتاب:/

    جدیدا حسی در درونم قلقلم میدهد که بیشتر مطالعه کنم

    معمولا بعد از کلاس زبان هر هفته به خودم جایزه میدهم

    اگر دختر خوبی بود باشم در هفته ماضی برای خوم هدیه ای میخرم تا به بیشتر خوب بودن ترقیب شوم

    شما هم حتما اینکار را بکنید ب ادم انگیز ادامه حیات میدهد

    هر کس هر چیزی که دوست دارد به خودش هدیه بدهد کسی که گل دوست دارد اخر هفته برای خودش گل بخرد یا روان نویس حتی یک تیشرت و کسی که مثل من عاشق لاک است لاک اگر لوازم ارایش دوست دارید که فبها و......(هر کسی ان ته ته قلبش خوب میداند که چه دوست دارد.)لازم هم نیست گران باشد حتی یک شکلات یا خوراکی ارزان

    فقط نام جایزه را حتما برایش به کار ببرید

    در طول هفته اگر جایی تمایل به بد شدن داشتید اگر خواستید غیبت کنید دروغ بگویید یا حتی بیشتر بخوابید و کمتر درس بخوانید جایزه اخر هفته را به خودتان گوشزد کنید

    مطمئنا پشیمان خواهید شد.

    امروز که به عنوان هدیه خوب بودن هفته قبل برای خودم کادو لاک جدید خریدم به این نتیجه رسیدم که لاکهایم اوردوز کرده و کم کم دارم لاک تکراری میخرم

    از هر رنگی دو سه تا دارم

    به اندازه ای که به نقل از خاله جان پسر خاله سه ساله ام به مادرش گفته:"فکر نکنم توی دنیا هیچ کس ب اندازه هدی لاک داشته باشه"

    خوب بیش از این هم اصراف است به نظرم

    تصمیم گرفتم از این هفته به بعد به جای لاک کتاب بخرم و فقط و فقط اگر دختر خوبی بودم حق خرید کتاب جدید دارم.

    از روح تشنه ام هم قول میگیرم تا صبر کند و نتیجه جدال من با درونم را ببیند

    فول میدهم به همین زودی سیرابش کنم

  • نظرات [ ۱ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • شنبه ۱۱ مهر ۹۴

    اندر احوالات اشپزی

    و باز هم اشپزی

    +پنج شنبه عصر به جای رفتن به کلاس زبان در خانه ماندم و پای گوشت درست کردم

    +بسی عالی شد حتی پدر هم استقبال کرد

    ++بر همگان واضح و مبرهن است که این حقیر آشپزی را بیشتر از زبان انگلیسی دوست دارمـ

    [کلیک]
    از نمایی دیگر:[کلیک]
  • نظرات [ ۰ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • شنبه ۱۱ مهر ۹۴

    پست شانزدهم:)

    ..ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺁﺧﺮﺵ ﭼﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ...

    ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﻃﻔﯽ
    ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻗﯿﺪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ
    ﺑﻌﺪ ﯾﮏ ﮐﻢ، ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻢ ﻏﺼﻪ ﻣﯽﺧﻮﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽﺭﻭﺩ...
    ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮐﻪ ﻧﻪ ، ﻭﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰ ﻫﺎ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ.
    ﺑﻌﺪﺵ ﻻﺑﺪ ﻃﺒﻖ ﻧﻈﺮ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﻋﻠﻮﻡ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻧﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﯾﮏ
    ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﻌﻘﻮﻝ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ، ﻭ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ "ﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻋﺸﻖ "، ﻭ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﻣﺎﻟﯽ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺗﺤﺼﯿﻠﯽ ﺍﺵ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﯿﻢ.
    ﺑﻌﺪﺵ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ:
    ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ، ﻗﻮﺭﻣﻪ ﺳﺒﺰﯼ ﻣﯽ ﭘﺰﻡ، ﺟﺮﯾﺎﻥ ﻣﻌﺼﻮﻣﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻏﺶﻏﺶ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻡ؛
    ﻭ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺖ ﮔﻞ ﻣﯽ ﺧﺮﯼ ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﺮﯼ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻫﻨﺪﯼ ﻭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻤﮑﺎﺭﺕ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ﻭ ﻏﺶ ﻏﺶ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ.
    ﺑﻌﺪﺗﺮﺵ ﻫﻢ ﻻﺑﺪ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ.

    ﺑﻌﺪ ﻫﯽ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﺻﺪﻗﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﯾﻢ... ﻣﻦ ﭘﺴﺮﻡ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﻭ ﮐﻼﺱ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ، ﺑﻌﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮐﻪ ﻻﺑﺪ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍﻣﺒﺪ ﺍﺳﺖ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺑﻬﻤﺎﻥ ﺧﻮﺵ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ ﻭ ﺍﺻﻼ ﻫﻢ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺍﻓﺘﻢ؛
    ﺗﻮ ﻫﻢ ﺣﺘﻤﺎ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯼ ﮐﻼﺱ ﮊﯾﻤﻨﺎﺳﺘﯿﮏ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ، ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺯﻧﺖ تأﮐﯿﺪ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺮﻭﺩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺑﭽﻪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮﻫﻦﻫﺎﯼ ﭼﯿﻦ ﺩﺍﺭ ﺭﻧﮕﯽ ﻣﯽ ﺧﺮﯼ ﻭ ﻋﯿﻦ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻡ ﯾﺎ ﻧﻪ!

    ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ...؟ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ.
    ﺑﻌﺪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ ﭘﺴﺮﻡ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﻟﺪﺵ ﺍﺯ ﺭﺍﻣﺒﺪ ﯾﮏ ﺟﻮﺟﻪ ﺗﯿﻐﯽ ﻫﺪﯾﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﻣﻈﻔر! ﺑﻌﺪ ﻣﻦ ﯾﮑﻬﻮ ﯾﮏ ﺑﻤﺐ ﺗﻮﯼ ﺳﺮﻡ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ...!
    ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﺳﻢ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﺘﺎﻥ ﻣﻈﻔﺮ ﺑﻮﺩ، ﻭ ﻣﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﺧﺎﻃﺮﻩء ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺗﻮﯼ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻣﻈﻔﺮ.
    ﺑﻌﺪ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﭘﺴﺮﻡ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﻈﻔﺮ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﺪ ﯾﺎ ﺑﻬﺶ ﻏﺬﺍ ﺑﺪﻫﺪ ﯾﺎ ﻫﺮ ﮐﻮﻓﺖ ﺩﯾﮕﺮﯼ، ﻣﻦ ﻫﺰﺍﺭﺗﺎ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻤﺐ ﻫﺎ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺗﻮﯼ ﺳﺮﻡ،ﻭﻟﯽ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ؛ ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﻣﻈﻔﺮ ﻫﻢ ﺯﯾﺎﺩ ﻓﺮﻗﯽ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ.
    ﺗﻮ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
    ﺁﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻻﺑﺪ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺍﺯ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺍﺑﺮﻭ ﺑﺮﻣﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
    ﺑﻌﺪ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﺪﻭ ﺑﺪﻭ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﭘﯿﺸﺖ ﻭ ﺍﺑﺮﻭﻫﺎﯼ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﻭ ﺗﻮﯾﮏ ﺩﻓﻌﻪ ﺟﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯼ، ﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺷﺒﯿﻪ ﻣﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﺵ، ﻭ ﻫﯽ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﺕ ﺁﻭﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ،
    ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
    ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻩء ﺩﺧﺘﺮﺕ. ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻧﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ.
    ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﻪ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ
    ﻭ ﻫﯽ ﺗﻘﯽ ﺑﻪ ﺗﻮﻗﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﯾﺎﺩ ﻫﻢ ﻣﯿﻔﺘﯿﻢ...
    ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻫﺎ ﯾﮑﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻌﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﺧﻮﺍﻧﯽ ﮐﻨﺪ، ﻭ ﻣﺎ ﻣﯿﻨﺸﯿﻨﯿﻢ ﭘﺎﯼ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﻭ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻏﺼﻪء ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺑﻪ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺁﻫﻨﮓ.
    ﺑﻌﺪ ﺷﺎﯾﺪ ﭘﺴﺮ ﻣﻦ ﺑﺮﻭﺩ ﺗﻮﯼ ﻭﺑﻼﮔﺶ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ:
    " ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪء ﭘﺴﺮﯼ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻌﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ"! ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﻮ ﺑﺮﻭﺩ ﺗﻮﯼ ﻭﺑﻼﮔﺶ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ:
    " ﺑﺎﺑﺎ ﺣﺘﻤﺎ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﻮﯼ ﮐﻠﯿﭗ ﺑﺎﺯﺧﻮﺍﻧﯽ ﺷﺪﻩ ﻣﻌﯿﻦ ﺍﺳﺖ".
    ﻣﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﻫﻢﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ؛ ﺷﺎﯾﺪ ﻧﻮﻉ ﻋﺎﺩﺗﺶ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻭﻟﯽ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ...!


    +نیلوفر نیک بنیاد
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • جمعه ۱۰ مهر ۹۴

    اندر احوالات خوانندگی:/

    سرگرمی جدید:

    با ذوق میشینم جلو تلویزیون منتظر میمونم تا شب کوک شروع بشه

    ب محض اینکه اون ادمه شروع میکنه به خوندن صدامو ب عرش میرسونم و باهاش میخونم(صدای من خیلی بلند تره عمدا صدای تلویزیونم کم میکنم که فقط صدای خودمو بشنم)

    یه حالی میده که نگو

    مخصوصا با اون پیانو ریزی که زیر صدام میاد:/

  • نظرات [ ۳ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • جمعه ۱۰ مهر ۹۴

    پست چهاردهم:))))))

    ی جایی هست که وقتی خسته ام کسلم بی حوصل ام حالمو جا میاره

    مث یه دنیای بزرگ میمونه

    وقتی میرم اونجا انگار تک تک اون وسایل توی دستمه کنارمه روی میزمه تو اتاقمه

    همه چیزم هست از لاک و رژ لب و خط چشم و ریمل و کرم دور چشم گرفته تا کتاب های ان شرلی و رمان و ترسناک و علمی و.... لباسشویی و جارو برقی و پتو و حتی دمپایی

     ساعت و گردنبد و ادکلن و.....

    مدادرنگی(قلب)دفتر و کاغذ رنگی و مداد شمعی و دفتر نقاشیو....کفش اسپرت و گرمکن و حتی مسواک و توپ و کلی اسباب بازی ناز

    و صد البته انواع و اقسام موبایل و گوشی و تبلت و لپ تاپ و دوربین های مختلف(بازم قلب اینبار دو تا) .....

    من که خیلی ازش راضیم و دوسش دارم.خیلی مفید و صد البته سرگرم کنندست

    فکر کنم همتون فهمیده باشید کجا قراره برید

    اما واسه اون دسته از دوستایی که هنوز نفهمیدن[کلیک]

  • نظرات [ ۲ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • سه شنبه ۷ مهر ۹۴

    پست سیزدهم

    امروز ناهار ته چین مرغ داشتیم

    عکسشو بعدا که حال داشتم آپلود میکنم:)

    سفید های تخم مرغ موند بود نمیدونستم باهاش چیکار کنم:/

    دست به کار شدم و خواستم کیک درست کنم که پفش کاملا خوابیداما من نا امید نشدم و کیک پف نکرده رو به رولت کاکائویی تبدیل کردم

    دستورشم همراه با عکسایی که گرفتم توی سایت آشپزی مورد علاقم نوشتم.اولین دستوری بود که میزارم.خیلی خوشحالم:*

    +خدایا این خوشحالی ها رو از ما نگیر

    ++اونجا صداشو در نیاوردم که پف نکرد و .....

    +++دانشگاه عالی بود عالی.حسابی رفع دلتنگی شد

    ++++اینم شاهکار هدی خانوم:[کلیک]حتما درست کنید

  • نظرات [ ۵ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • دوشنبه ۶ مهر ۹۴

    پست دوازدهم

    زودتر به تکلم می افتد ، زودتر راه می رود ، زود تر به سن تکلیف میرسد... 

    اصلا انگار دختر ازهمان اول عجله دارد... 
    گویی که اصلا برای خودش وقت ندارد ؛ که حتی بازی هایش رنگ و بوی "جان بخشیدن " دارد ؛ رنگ و بوی ابراز عشق و محبت به" دیگری "... 
    نگاه کن چه معصومانه عروسکش را در آغوش می فشارد ؛ گویی 
    سالهاست طعم شیرین "مادری " را چشیده است... 
    آری... " دختر بودن " یعنی همیشه "عجله " داشته باشی ، برای رساندن مهر به دستان دیگران... 
    " دختر بودن " یعنی وقف بند بند ساقه ی وجود تو برای رشد نهال عاطفه... 
    " دختر بودن " یعنی از مقام ریحانه ی بهشتی بودن به " لتسکنوا الیها " رسیدن..... 


  • نظرات [ ۱ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • دوشنبه ۶ مهر ۹۴

    اندر احوالات درب توالت:/پست یازدهم

    سلامـ

    ماجرا از اونجایی شروع شد که دیشب پدر واسه سر و سامون دادن به ریشش به دستشویی مراجعه کرد و حدودا یک ساعت ما رو دم در معطل کرد و مادر هم مشغول غر زدن بود که دستشویی رو به گند نکشی و کثیف نکنی و ....

    بعد از ساعت های متمادی(با کمی اغراق)پدر بالاخره از توالت تشریف اوردن بیرون:/

    من هم با خواهر سر یک موضوع مشغول موش و گربه بازی و دویدن در وسط خانه بودم که برای نجات از چنگالش:) به سمت دستشویی پناه بردم اما

    اما هر چه تلاش کردم در باز نشد که نشد.در همان لحظه بود که با جیغ های فراوان به سمت پدر رفتیم و گفتیم بیا درو باز کن:/

    از اینجا به بعد سبگ تعریف داستان رو عوض میکنم با اجازه همه:

    پدر گرامی ر چه قد تلاش کرد تا درو باز کنه نتونست که نتونست و از اونجایی که من و خواهر گرامی سابقه درخشانی در خراب کاری و ... داریم حرفمونو باور نکرد و گفت حتما مادر توی دستشوییه و در رو فقل کرده ئر همون لحظه بود که مادر عزیزم از اشپزخونه داد زد نهههه من که اینجام.من و سیستر به حد مرگ ترسیده بودیم:(

    خلاصه از ساعت حدودا 10 الی پاسی از شب همه اعضای خانواده به نوبت مشغول بار کردن در بودن.هر کس به طریقی یکی همه کلید های اتاق ها و .... رو روش امتحان میکرد دیگری با انبر دست و پیچ گوشتی و ....من هم با لگد و مشت و ....

    اما در باز نشد که نشد.همه اعضای خانواده از جمله من و خواهر به مرض انفجار رسیدیم.مادر و پدر هم دست کمی نداشتند اما خودشون رو کنترل میکردن:/

    شب رو با هزار مشقت صبح کردیم و پدر و خواهر زود تر از همیشه خونه رو ترک کردن و با خوشحالی رفتن تا پدر در محل کار و خواهر در مدرسه:/دستی به آب برسانند

    اما من و مادر:(همچنان در خونه موندیم و این درد عظیم رو تحمل کردیم

    به پیشنهاد مادر تصمیم گرفتیم به پارکی که در حوالی خونه قرار داره بریم اما چون خیلی دور بود:/منصرف شدیم

    مادر با شوهر خاله که در امور باز کردن در و ... تبهر داره تماس گرفت و به اینجا اومد

    شوهر خاله با 90 کیلو وزن و هیکل ماشالا تنومند بعد از امتحان کردن همه روش هایی که ما دیشب انجام دادیم به این نتیجه رسید که باید کلید رو از توی دستشویی بیرون بیاریم و با کلید خودش در رو باز کنیم و تصمیم گرفت از پنجره 20 در 20 حموم که حموم رو به توالت وصل میکنه وارد بشه و کلید رو برداره

    در ابتدا این امر محال به نظر میرسید اما با تلاش فروان تونست نوک انگشتشو به کلید برسونه و کلید رو برداره

    بعد با خوشحالی و ذوق فراوان به سمت در دستشویی رفت که با کلید خودش در رو باز کنه اما در باز نشد ک نشد

    دوباره شوهر خاله تصمیم گرفت شخصا خودش از همون پنجره مذکور وارد بشه و در رو باز کنه

    با هزار بد بختی و شکستن شیشه پنجره و استفاده از طناب و استفاده از سبک تارزان وارد شد و با ضربه های متعدد و ....اقدام به باز کرد در کرد

    و خوشبختانه موفق شد و همون دو دقیقه پیش در باز شد

    +با اجازه این حقیر برم و دستی ب اب برسونم که ناخونام و سفیدی چشمام کبود شد:/

    ++معذرت بابت طولانی شدن

    +++گلاب به روتون:)

  • نظرات [ ۴ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • يكشنبه ۵ مهر ۹۴

    پست دهم:(((

    لعنتی
    چرا وقتی موهام بلند بود اینا رو ندیدم؟
    [کلیک]
  • نظرات [ ۲ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • شنبه ۴ مهر ۹۴

    پست نُهُمـ:-/

    امروز کلاس زبان دارم.امیدوارم استاد ترم پیشم استاد این ترمم نباشه

    دلم میخواد استاد این ترمم آقا باشه:/چون هم بهتر درس میدنن هم بهتر میفهمم از زبونشون:)نمیدونم شایدم من مشکل دارم:دی

    +مثل برنامه این ترم که دست خودم بود و فقط تربیت بدنی رو با استاد خانوم برداشتم بقیه همه از دم آقا

    ++البته استاد خانوم خوب هم زیاد داریم.خود من ترم های پیش دو تا استاد گل خانوم داشتم:)

    از انجایی که حوصلیمان بسیار سر رفته بعد از گذاشتن این پست آماده شده و به موسسه رفته و کتاب های کلاس زبان را گرفتندی چون عصر که کلاس دارم خیلی شلوغ میشه کتاب فروشیش و من خوشم نمیاد زیر دست و پا له بشم....

    +++کلاس های دانشگاه از دو شنبه شروع میشود.هم خوشحالم هم نارحت

  • نظرات [ ۰ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • شنبه ۴ مهر ۹۴

    من آشپز میشوم:)پست هشتم

    سلام

    با یه پست عکسی در خدمتتون هستم:)

    امروز جمعه بود و هدی خانوم هم کاملا بیکار بودن

    دیشب هم از ساعت سه به دلیل خواب های وحشتناک تحت تاثیر اتفاقات عربستان و منا از خواب پریدم و دیگه نتونستم بخوابم و همونطور که به دلیل بی خوابی مشغول بالا و پایین کردن تلگرامم بودم با دستور کیک جادویی برخورد کردم:/

    گفتم چرا که نه.بیا امتحانش کنیم.بعد هم از اونجایی که دستورش زیاد سخت بود با کمک مادر درست کردیم:)

    این هم حاصل کار:*کلیک* و از نمایی دیگر:*کلیک*

    این فلفل های خوشکل هم محصول باغچه کوچک ماست که با دیدنش کلی ذوق کردم:*کلیک*

    و در مقابلش این فلفل شیرین قول آسا که از خونه مادر بزرگ اوردم:*کلیک*

    این هم کیک تولد پدر که قولشو داده بودم:*کلیک* و با شمع های خوشگله تولد:*کلیک*

    و در آخر:این هم کوکو هایی که واسه شام پختم اسمشم کوکویه جایزه داره:)*کلیک*


    +اگر با دیدن عکس ها دهنتان آب افتاد اینجانب فقط یک عمه دارم.لطفا رحم کنید:/

    بدرود

    پ.ن:بهتر است عکس ها سیو کنید بعد نگاه کنید.چون ابعاد نمایش کنونی اصلا دلچسب نیست و به دلیل مبتدی بودن یاد ندارم تغییرش بدم:/

  • نظرات [ ۱ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • جمعه ۳ مهر ۹۴

    پست هفتم:/

    بیخوابی که از ساعت 3 باهاش دست در گریبانم منجر به گذاشتن این پست شد:/

    +فقط همین

  • نظرات [ ۰ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • جمعه ۳ مهر ۹۴

    پست ششم:(

    سـلام

    اینجانب یادم اومد که صبح یادم رفته عید قربان رو تبریک بگم اومدم تا الان تبریک بگم

    اما دیدم سه روز عزای عمومی اعلام کردن به خاطر کشته شدن هموطنان عزیزم در مــنا

    ترجیح دادم تسلیت بگم:(

    واقعا متاسفم

    اون از قضیه بالابر و کشته شدن اون عزیزان

    اینم از این

    از صمیم قلبم تسلیت میگم

    +یه صلوات هم عنایت بفرمایید

    پ.ن:دوستان چه جوری واسه وبلاگم آهنگ بزارم؟بلد نیسم:(لطفا راهنمایی کنید

  • نظرات [ ۶ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • پنجشنبه ۲ مهر ۹۴

    پست پنجم:))

    دیشب طی یک اقدام انتحاری ؟ یا انتهاری؟ در جهت تقویت زبان همه 250 اهنگ فارسی و صد البته قشنگ و دوست داشتنی:(مو پاک کردم

    و حدود 30 تا اهنگ خارجکی(انگلیش)جایگزینشون کردم

    امید است که به زودی قادر به حفظ کردن و ترجمه ان ها باشیم

    پ.ن:تولد پدر بسیار بسیار عالی بود.یک تولد چهار نفره مختصر با یک کیک کاکائویی عالی که عاشقش بودم.عکسش را سر فرصت آپلود خواهم کردم.

    پ.ن2:خبری مبنی بر تصمیم بنیامین بهادری عزیز بر ازدواج مجدد شنیده ایم.کمی تا نسبتی شوکه شدم:(

  • نظرات [ ۴ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • پنجشنبه ۲ مهر ۹۴

    پست چهارم:)

    امروز اول مهر است:)

    خوشحالم از این بابت که به مدرسه نمیروم

    +امروز روزه هم هستم(ریا نباشد)

    +اتفاق مهم دیگر تولد پدر است

    از انجایی که صبح زود به محل کارش رفته است بر آن شدیم تا تولدش را زود تر از همراه اول تبریک بگویید:(

    این همراه اول هر سال نقش هایمان را برای سورپرایز :) کردن نقش بر اب میکد:(

    و مهم تر از همه

    امروز اول پاییز است

    این همه اتفاق مهم آن هم در یک روز دلایلی کمی برای خوشحال بودن نیست؟

  • نظرات [ ۱۰ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • چهارشنبه ۱ مهر ۹۴

    پست سوم:)

    وقتی پست قبل رو گذاشتم هنوز دو دل بودم که برم یا بمونم
    ایا میشه باز هم به بلاگفا اعتماد کرد یا باید اینجا موند؟
    راستش نوز با اینجا احساس راحتی نمیکنم
    احساس میکنم بهش متعلق نیستم:(
    اما
    اما امروز یک تصمیم مهم گرفتم
    دیگه نمیتونم به بلاگفا اعتماد کنم
    نوشته هام واسم مهمه و باید این کشمکش درونی رو هر چه زود تر تموم میکردم و برای خالی شدن روحم از پوچی و بیهودگی دست به قلم میشد:دی
    پس با کمال افتخار اعلام میکنم که موندنی شدم:)
    امیدوارم دوستان کمکم کنن چون چیز زیادی از تنظیمات و ... سر در نمیارم
    یا علی:)
  • نظرات [ ۵ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • سه شنبه ۳۱ شهریور ۹۴

    پست دوم

    دیگر نمیشود به بلاگفا اعتماد کرد:(

    باز دوباره همان درد قدیمی

    درست زمانی که عادت کرده بودم به نوشتن لحظه به لحظه ساعت به ساعت و ثانیه به ثانیه زندگی ام

    این بار حتی اگر درست هم شود برنمیگردم

    نمیدانم شاید هم برگردم:)

    فعلا برای خفه نشدن کوچ کرده ام به مکانی امن تر

  • نظرات [ ۱ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • جمعه ۲۷ شهریور ۹۴
    ♥بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحیمْ♥
    وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ✿
    وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ ✿
    💋💋💋💋❤💚💜💙💕💖💞😍😘
    اینجا من مینویسمـ❤
    روزانه هایمـ را❤
    خستگی هایمـ را❤
    شادی هایمـ را❤
    اتفاقات را❤
    مطالب جالبی که جایی میخوانمـ❤
    همه و همه را مینویسمـ❤
    تا زنده امـ مینویسمـ❤
    +با ما همراه باشید❤
    💋💋💋💋❤💚💜💙💕💖💞😍😘
    پیوندهای روزانه