۲ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

عکس های شب یلدا

شب یلدای امسال با پارسال که عکس هاس تو همین وبلاگ موجوده و با یه سرچ ساده تو تاریخ ها میتونید به راحتی بهش برسید یه تفاوت بزرگ داشت و اون نبودن بابابزرگ عزیزم بود.

و یه تفاوت دیگه هم این بود که من امسال نو عروس بودم شب چلم با بقبه فرق داشت ولی به خاطر بابابزرگ مراسم رو ساده برگذار کردبم و من سعی کردم لباسم سنگین باشه و مراسم خیلی معمولی و با احترام برگذار بشه.

به شدت خوش گذشت و خاطره خوبی بود.

اینم عکسامون که کلاژ کردم که تعداد و حجمشون کمتر بشه

پیشاپیش میگم از اب افتادن دهنتون معذورم



همه دسر ها و ژله ها که تو عکس اول میبینید کار خودم هست

به جز کیک چون واقعا وقت کیک درست کردن نداشتم مجبور شدیم سفارش بدیم از بیرون.

ولی بقبه خوراکی ها کار خودمه❤

  • نظرات [ ۱۱ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • چهارشنبه ۸ دی ۹۵

    از این پستای نصفه شبی

    #روز_نوشت

    به یاد اون قدیما

    سلام

    اول ممنونم از چشمای قشنگتون که داره این نوشته رو میخونه

    جمعه

    3/10/1395

    صبح ساعت 10 در حالی که داشتم از شدت wcمنفجر میشدم از خواب بیدار شدم و با چهره خوابالوی اقای شوهر که توی خواب و بیداری داشت به من لبخند میزد مواجه شدم.دلم میخواست یه کم دیگه هم بخوابم ولی چون خیلی اون مورد بالا شدید شده بود لباس پوشیدم و رفتم توی حال و به محمد که وسط حال داشت هم تلویزیون میدید و هم مشقاشو مینوشت سلام کردم.اقای شوهرم هم توی این فاصله بیدار شده بود و رفته بود تو اشپزخونه تا صبحونه رو اماده کنه.منم رفتم و دست و صورتمو شستم و خوشحال و شاد و خندوان اومدم سر میز صبحونه.و از ساعت 10 و 40 تا ساعت 11 و 20 دقیقه صبحونه خوردیم و گپ زدیم.توی این فاصله مامی شوهی هم اومد و همش اصرار که تخم مرغ محلی واستون بپزم بخورید منم چون از تخم مرغ محلی خوشم نمیاد از اون طرف روم نمیشد یگم نمیخوام همش میگفتم نه نه.اون بنده خدا هم همش کره میاورد گردو و پسته و بادوم و ...

    خلاصه بعد از صبحونه اقای شوهر رفت پایین تا حاضر بشه منم رعتم وسایلامو از تو اتاق جمع و جور کنم تا بریم.

    بعدش دم رفتن رفتم اتاق بابی شوهی و سلام و خدافظی رو یکی کردم🙈

    سوار ماشین شدیم و ایشون پرسید کجا بریم

    منم گفتم بریم خونه ما🙈و به سمت منزل روانه شدیم اما یهو ماشین دور خورد و برنامه کلا عوض شد و این زوج جوان سر از کوه در اوردن🙈جای شما خالی رفتیم تا نوک قله و کلی سلفی گرفیم و ادام و مارشمالو خوردیم.ذخیره غذاییمون کم بود دیگه.بدون امادگی اومده بودیم

    بعدش اومد خونه ما و آش و لاش افتادیم.بس که خسته بودیم.یه کم عکس ها رو  نگاه کردیم و بعد رفتیم ناهار.که خیلی بهم چسبید و بعد ناهار هم یکی دو ساعتی همون سریال کره ای که با هم میبینیم trot lovers رو دیدیم و بعد من بفتم پفیلا درست کردم و یه کم پفیلا خوردیم و انار و موز و اناناس.

    مهلا هم میتو رو از قفس اورده بود بیرون یه کم هم با اون سرگرم بودیم.

    ساعت 5 هم ایشون رفت گفت میره اداره کار داره.

    بعدش من یه کم دراز کشیدم و با مامان تعریف کردیم و دم غروی دلم خیلی گرفت

    به مامان گفتم بریم پیاده روی گفت کار دارم

    بزار نمازمو بخونم بعدش میام.که منم به ایشون اس دادم گفت خودم میام الان.گفتم مگه کار ندازی؟گفت اخراشه.زود اماده شو اومدم.منم ذوق مرگ یه مشت اجیل و شکلات ریختم تو جسبم و پالتو و کفش و شلوار اسپرت پوشیدم و با اولین زنگ رفتم در حیاط.دلتونو اب نکنم رفتیم پیاده روی و توی راه کلی تعریف کردیم و موقع برگشت یه گربه وحشت ناک دیدیم که هر چی پیش پیش میکردیمنمیرفت.من که داشتم سکته میکردم.کلی جیغ و داد کردم.ایشونم عوض دلداری فقط فیلم میگرفت و میخندید.گاهی هم گربه رو از من دور میکرد.یه عالمه راه دنبامون اومد نه اخرش بالاخره گم و گور شد.اومدیم خونه و یه کم چایی خوردیم و کلیپ دیدیدم و بعد چون گرسنمون بود من رفتم سیب زمینی مخصوص درست کردم و جاتون خالی سیب زمینی خوردیم.

    و ساعت 7 و نیم ایشون رفت سالن والیبال و منم عکس های شب یلدا رو ریختم تو لپ تاپ و با مامان عکسا رو دیدیم.و یه کم تی وی نگاه کردیم و بابا نون داغ گرفته بود ساعتای 9 و نیم نون و پنیر و گوجه خوردیم و یه کم نسیم دیدم و موقع دور همی هم اینقدر خسته بودم که جلوی تی وی خوابم برد و نصفه شب پا شدم برم تو اتاق بخوابم.



    شنبه

    4/10/1395

    صبح ساعت 10 بیدار شدم و اینقدر که اجیل و تخمه خوردم این مدت زبونم بی حس بود و میسوخت.حس صبحونه نداشتم یه کافی میکس درست کردم و یه کم تی وی دیدم.یهو دلم سوپ خواست.چند تا دستور سوپ خوندم و رفتم تو اشپزخونه دست به کار شدم و همه چیزو ریختم تو قابلمه و رفتم حموم و وقتی برگشتم یه سوپ خوشمزه و جا افتاده نوش جان کردم.

    بعدش ناهار خوردیم و من یه کم سریال کره ای مرد زیبا دیدم و خیلی خوابم میومد خوابیدم تا ساتای 5 و نیم که اقای سوهر هم از خواب لودن من استفاده کرده بودن گویا و تا 6 خواب بودن.بعد نماز خوندم و اماده شدم و اقای شوهر اومد و ما دو تا رفتیم یه مغازه مامان سفارش کرده بود چیزی بگیریم و اونو خریدبم و بعد رفتیم خونه خاله کنیز چون شام دعوت بودیم و همه بودن و ما اخر رسیدیم.و شام خوردیم و بعد از شام قرعه کشی وام توسط عموی مامانم صورت گرفت و این ماه وام افتاد به عالیه خانوم که همتون میشناسیدش چون پست ازدواج شتری نا به هنگاه در مورد ایشون میباشد🙈🙈🙈🙈

    بعد هم که مهمونی تموم سد ساعتای 10 و نیم یه کم دور زدیم و اومدیم خونه چون دور همی تکراری بود یه قسمت trot lovers دیدبم و من چون زبونم خیلی میسوخت اقای شوهر رفت از داروخونه واسم قرص مولتی ویتامین و اسپری بی حسی گرفت و ساعت 12 هم رفت خونشون.منم همون موقع ها دراز کشیدم که بخوابم که تا الان که ساعت 2 میباشد سرحال و بیدار در خدمت شما هستم.








    این بود روزنوشت این دو روز

    عکسای شب یلدا و مراسم خیلی باحالی که داشتیم رو هر وقت نت قوی داستم اپلود میکنم.

    شب یلدا رو هم با تاخیر تبریک میگم

    ما که این روزا خدا رو شکر خوب و خوشحالیم❤💜

    شما چه طورید؟!


  • نظرات [ ۳ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • يكشنبه ۵ دی ۹۵
    ♥بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحیمْ♥
    وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ✿
    وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ ✿
    💋💋💋💋❤💚💜💙💕💖💞😍😘
    اینجا من مینویسمـ❤
    روزانه هایمـ را❤
    خستگی هایمـ را❤
    شادی هایمـ را❤
    اتفاقات را❤
    مطالب جالبی که جایی میخوانمـ❤
    همه و همه را مینویسمـ❤
    تا زنده امـ مینویسمـ❤
    +با ما همراه باشید❤
    💋💋💋💋❤💚💜💙💕💖💞😍😘
    پیوندهای روزانه