۲ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

روزی به رنگ گیلاس:)

سلامhttp://up.vbiran.ir/uploads/6393141098169927263_27.png

مرسی از همه اونایی که پست قبل اعلام حضور کردن و مایه دلگرمی من برای ادامه دادن شدنhttp://up.vbiran.ir/uploads/17307141098170040470_33.png

ماجرا از حدود 8 ماه پیش شروع شده بود که ما متوجه شدیم زانوی آبجی کوچیکه به طرز عجیبی باد کرده و متورم شده

پیگیر شدیم و تقریبا همه دکتر های بیرجندو رفتیم تا مشخص بشه علتش چیه و بعد از عکس و سونوگرافی همه روی یک کلمه متفق بودن و اون کلمه MRI بودhttp://up.vbiran.ir/uploads/21732142084130020314_43199141098169610749_16.png

خلاصه به هر دری که زدیم تا نوبت ام ار ای بگیریم نشد که نشد

و واسه خرداد ماه نوبت دادن حدودا ی هفته قبل اینکه نوبتش بشه از بیمارستان تماس گرفتند و گفتن که دستگاه خرابه و باید برید یه بیمارستان دیگه نوبت بگیریدhttp://up.vbiran.ir/uploads/6060143480345411605_1.png

ما هم دست از پا دراز تر رفتیم همون بیمارستانی که گفته بودن و واسه اواسط مرداد بمون نوبت دادنhttp://up.vbiran.ir/uploads/23190141098169943293_29.png

این شد ک به پیشنهاد یه دکتر از یکی از شهرهای اطراف که دستگاه MRIسالم داره(گناباد)نوبت MRI گرفتیمhttp://up.vbiran.ir/uploads/21764141098169737466_19.png

قصدم از گفتن این قضیه تاسف خوردن نبود و این نبود که بگم واقعا شهرستان ما چه قدر در فقر امکانات به سر میبره و ما چه قد مظلومیم هم نبود حتی قصدم این نبود که بگم مطمئنا ما اگه پارتی میداشتیم همون 8 ماه پیش نوبتمون میشدhttp://up.vbiran.ir/uploads/39179145211153041840_2.png

اینا رو گفتم تا بگم که امروز ساعت 4 نوبت MRIابجی کوچیکست و مامانم اینا دارن اماده میشن تا برنhttp://up.vbiran.ir/uploads/17307141098170040470_33.png

به خاطر همین موضوع صبح ساعت 6 با یه خواب وحشتناک در مورد تصادف و جاده و ..... همون کابوس های میشگی که موقع سفر عزیزامون داریم از خواب پرید و با همون چشم ای بسته یه پیام صبح به خیر واسه جناب یار نوشتم و ارسال کردم و با یه لبخند خبیث که اخ جون من اول صبح به خیر گفتم دوباره در خواب عمیق فرو رفتمhttp://up.vbiran.ir/uploads/8351141098169937297_25.png

آخه توی این حدود 4 و خورده ای ماهی که عقد کردیم جناب یار از اونجایی که هر روز صبح ساعت 7 و نیم تشریف میبرن اداره قبل من بیدارن و همون ساعتای شیش و نیم هفت پیام صبح به خیر میده و ارزوی یه بار اول صبح به خیر گفتن واسه من عقده شده بودhttp://up.vbiran.ir/uploads/13137145230117735778_7.png

خلاصه جاتون خالی همین ساعت 10 و نیم با 11 تا میس کال از خواب بیدار شدمhttp://up.vbiran.ir/uploads/19511141098169633756_17.png

راستی واسه تابستونتون چه برنامه ایی دارید؟

امشب افطار دعوتیم و به احتمال غریب به یقین مامانم ینا تا افطار نمیرسن و من و نیمه مجبوریم تنها بریم مهمونیhttp://up.vbiran.ir/uploads/38489143480345435484_3.pngآدم حس مستقل شدن بهش دست میده:دی

ماه رمضون امسال با همه ماه رمضون ها فرق داشت.از شب های احیاش بگیر تا مهمونی های افطاری که ما رو با هم دعوت میکردن و من بیشتر به این باور میرسیدم که من واقعا متاهل شدم http://up.vbiran.ir/uploads/3548214523844219781_8.png

حس جالبیه

حوصله دارید از دیروز براتون بگم یه نه؟

خوب میبینم ک یه صدا دارید داد میزنید بگو بگو....

کاری به اون چند نفری که گفتن بسه مزخرف گفتی تا همینجاشم به زور خوندم ندارم:)

خیلی مختصر میگمhttp://up.vbiran.ir/uploads/38317141098170216210_39.png

ساعت 13:30 از خواب بیدار شدمhttp://up.vbiran.ir/uploads/40740141098170220440_47.png

بعد با مرباهای البایی که مامانِ عشق جان شبش فرستاده بود تارت آلبالو درست کردم که یادم رفت عکس بگیرمhttp://up.vbiran.ir/uploads/21764141098169737466_19.png

و ساعت 4:30 کار نیمه تموم شد و اومد خونه ما و با هم اسم فامیل بازی کردیمhttp://up.vbiran.ir/uploads/12824145211153228563_3.png

و کلی خندیدمhttp://up.vbiran.ir/uploads/8351141098169937297_25.png

اخه تازه براش اکانت ساختم و داشتم بازی کردن رو یادش میداد که چند تا دور اول همش آخر میشد و من اول دوم میشدم و زود استپ میکردم

ولی بعدش دستش راه افتاد و همش دوم سوم میشدhttp://up.vbiran.ir/uploads/43199141098169610749_16.png

از اول ماه رمضون این سرگرمی رو پیدا کردیم و تقریبا اکثر ساعت های روز رو با ابجی کوچیکه مشغول بازی هستیم

شما هم امتحانش کنید.به امتحانش می ارزه

بعدش حاضر شدم تا برم کلاس زبان چون ساعت 6 کلاس داشتمhttp://up.vbiran.ir/uploads/644114521118235319_1.png

و ساعت 7.45 شوهی اومد دنبالم و افطار رفتیم خونه مامی شوهیhttp://up.vbiran.ir/uploads/34974141098170231724_43.png

بعدش ولیبال دیدیم http://up.vbiran.ir/uploads/1746714109816951004_12.png

و ساعت 11 هم چون شوهی میخواست بره سالن من اومدم خونهhttp://up.vbiran.ir/uploads/21732142084130020314_43199141098169610749_16.png

و یه کم اسم فامیل بازی کردم و پادری دیدم

و قرار بود بعد سالن اگه حاش خوب بود بیاد اینجا که چون حالش خوب نبود نیومد.البته این خوب نبودن حال نیمه گم شده(که البته چند ماهیه پیدا شده) خودش یه پست مفصله که براتون مسگم بعدا.تا اینجا علی الحساب داشته باشید که یه مدته گردن و کمرش خیلی درد داره و با ورزش دردش بیشتر هم میشه ولی پسرک لجبار دست بردار نیست و همیشه باید کار خودشو بکنه

و بعدش برای سحر پاستای ایتالیایی درست کردم و ساعت 2 خوابیدمhttp://up.vbiran.ir/uploads/21764141098169737466_19.png

ایام به کام

  • نظرات [ ۱۶ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • يكشنبه ۱۳ تیر ۹۵

    تربچه باز میگردد

    سلام

    تابستون رنگی رنگیتون به خیر:)

    حال و احوال چه طوره؟

    یه مدت طولانی نبودم که شدیدا درگیر درس و دانشگاه و امتحانات و هسر داری:) و بچه داری بودم_مورد اخر رو اغراق کردم_

    من خوبم

    همسرمم خوبه

    زندگی جریان دار و ما شاد تر از همیشه داریم با مشکلات دست و پنجه نرم میکنیم:)

    از این به بعد هر روز یا هر هفته روزانه هامو مینویسم.

    کسایی که هنوز هستن اعلام حضور کنن ببینم چند چندیم:)

    #شادی_های_دو_نفره

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • جمعه ۱۱ تیر ۹۵
    ♥بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحیمْ♥
    وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ✿
    وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ ✿
    💋💋💋💋❤💚💜💙💕💖💞😍😘
    اینجا من مینویسمـ❤
    روزانه هایمـ را❤
    خستگی هایمـ را❤
    شادی هایمـ را❤
    اتفاقات را❤
    مطالب جالبی که جایی میخوانمـ❤
    همه و همه را مینویسمـ❤
    تا زنده امـ مینویسمـ❤
    +با ما همراه باشید❤
    💋💋💋💋❤💚💜💙💕💖💞😍😘
    پیوندهای روزانه