اندر احوالات درب توالت:/پست یازدهم

سلامـ

ماجرا از اونجایی شروع شد که دیشب پدر واسه سر و سامون دادن به ریشش به دستشویی مراجعه کرد و حدودا یک ساعت ما رو دم در معطل کرد و مادر هم مشغول غر زدن بود که دستشویی رو به گند نکشی و کثیف نکنی و ....

بعد از ساعت های متمادی(با کمی اغراق)پدر بالاخره از توالت تشریف اوردن بیرون:/

من هم با خواهر سر یک موضوع مشغول موش و گربه بازی و دویدن در وسط خانه بودم که برای نجات از چنگالش:) به سمت دستشویی پناه بردم اما

اما هر چه تلاش کردم در باز نشد که نشد.در همان لحظه بود که با جیغ های فراوان به سمت پدر رفتیم و گفتیم بیا درو باز کن:/

از اینجا به بعد سبگ تعریف داستان رو عوض میکنم با اجازه همه:

پدر گرامی ر چه قد تلاش کرد تا درو باز کنه نتونست که نتونست و از اونجایی که من و خواهر گرامی سابقه درخشانی در خراب کاری و ... داریم حرفمونو باور نکرد و گفت حتما مادر توی دستشوییه و در رو فقل کرده ئر همون لحظه بود که مادر عزیزم از اشپزخونه داد زد نهههه من که اینجام.من و سیستر به حد مرگ ترسیده بودیم:(

خلاصه از ساعت حدودا 10 الی پاسی از شب همه اعضای خانواده به نوبت مشغول بار کردن در بودن.هر کس به طریقی یکی همه کلید های اتاق ها و .... رو روش امتحان میکرد دیگری با انبر دست و پیچ گوشتی و ....من هم با لگد و مشت و ....

اما در باز نشد که نشد.همه اعضای خانواده از جمله من و خواهر به مرض انفجار رسیدیم.مادر و پدر هم دست کمی نداشتند اما خودشون رو کنترل میکردن:/

شب رو با هزار مشقت صبح کردیم و پدر و خواهر زود تر از همیشه خونه رو ترک کردن و با خوشحالی رفتن تا پدر در محل کار و خواهر در مدرسه:/دستی به آب برسانند

اما من و مادر:(همچنان در خونه موندیم و این درد عظیم رو تحمل کردیم

به پیشنهاد مادر تصمیم گرفتیم به پارکی که در حوالی خونه قرار داره بریم اما چون خیلی دور بود:/منصرف شدیم

مادر با شوهر خاله که در امور باز کردن در و ... تبهر داره تماس گرفت و به اینجا اومد

شوهر خاله با 90 کیلو وزن و هیکل ماشالا تنومند بعد از امتحان کردن همه روش هایی که ما دیشب انجام دادیم به این نتیجه رسید که باید کلید رو از توی دستشویی بیرون بیاریم و با کلید خودش در رو باز کنیم و تصمیم گرفت از پنجره 20 در 20 حموم که حموم رو به توالت وصل میکنه وارد بشه و کلید رو برداره

در ابتدا این امر محال به نظر میرسید اما با تلاش فروان تونست نوک انگشتشو به کلید برسونه و کلید رو برداره

بعد با خوشحالی و ذوق فراوان به سمت در دستشویی رفت که با کلید خودش در رو باز کنه اما در باز نشد ک نشد

دوباره شوهر خاله تصمیم گرفت شخصا خودش از همون پنجره مذکور وارد بشه و در رو باز کنه

با هزار بد بختی و شکستن شیشه پنجره و استفاده از طناب و استفاده از سبک تارزان وارد شد و با ضربه های متعدد و ....اقدام به باز کرد در کرد

و خوشبختانه موفق شد و همون دو دقیقه پیش در باز شد

+با اجازه این حقیر برم و دستی ب اب برسونم که ناخونام و سفیدی چشمام کبود شد:/

++معذرت بابت طولانی شدن

+++گلاب به روتون:)

نمو
۰۵ مهر ۱۵:۱۷
سلووووووم :)
از گوشی می آیم :)
اوه چ کیکی!چ کوکویی ....چ کیک تولدی :)
به به :****

نمو
۰۵ مهر ۱۵:۱۸
کلاس زبانت شنبه بود دیگه؟
منم شنبه رفتم.......
ولی کلاس تشکیل نشُد :|
عین اوسکلا دوباره برگشتم خونه
خوب یعنی چی؟ی ساعت پیشش زنگ بزنین بگین دیگه :/
نمو
۰۵ مهر ۱۵:۱۹
موهام بلند شه زودتر اونجوری ببندمشون :D
نمو
۰۵ مهر ۱۵:۲۲
خخخخخخخ در دسشویی ست دیگر :|
دلش میخواهد باز نشود کثافت :|
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About Me
♥بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحیمْ♥
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ✿
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ ✿
💋💋💋💋❤💚💜💙💕💖💞😍😘
اینجا من مینویسمـ❤
روزانه هایمـ را❤
خستگی هایمـ را❤
شادی هایمـ را❤
اتفاقات را❤
مطالب جالبی که جایی میخوانمـ❤
همه و همه را مینویسمـ❤
تا زنده امـ مینویسمـ❤
+با ما همراه باشید❤
💋💋💋💋❤💚💜💙💕💖💞😍😘
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان