سلام
مرسی از همه اونایی که پست قبل اعلام حضور کردن و مایه دلگرمی من برای ادامه دادن شدن
ماجرا از حدود 8 ماه پیش شروع شده بود که ما متوجه شدیم زانوی آبجی کوچیکه به طرز عجیبی باد کرده و متورم شده
پیگیر شدیم و تقریبا همه دکتر های بیرجندو رفتیم تا مشخص بشه علتش چیه و بعد از عکس و سونوگرافی همه روی یک کلمه متفق بودن و اون کلمه MRI بود
خلاصه به هر دری که زدیم تا نوبت ام ار ای بگیریم نشد که نشد
و واسه خرداد ماه نوبت دادن حدودا ی هفته قبل اینکه نوبتش بشه از بیمارستان تماس گرفتند و گفتن که دستگاه خرابه و باید برید یه بیمارستان دیگه نوبت بگیرید
ما هم دست از پا دراز تر رفتیم همون بیمارستانی که گفته بودن و واسه اواسط مرداد بمون نوبت دادن
این شد ک به پیشنهاد یه دکتر از یکی از شهرهای اطراف که دستگاه MRIسالم داره(گناباد)نوبت MRI گرفتیم
قصدم از گفتن این قضیه تاسف خوردن نبود و این نبود که بگم واقعا شهرستان ما چه قدر در فقر امکانات به سر میبره و ما چه قد مظلومیم هم نبود حتی قصدم این نبود که بگم مطمئنا ما اگه پارتی میداشتیم همون 8 ماه پیش نوبتمون میشد
اینا رو گفتم تا بگم که امروز ساعت 4 نوبت MRIابجی کوچیکست و مامانم اینا دارن اماده میشن تا برن
به خاطر همین موضوع صبح ساعت 6 با یه خواب وحشتناک در مورد تصادف و جاده و ..... همون کابوس های میشگی که موقع سفر عزیزامون داریم از خواب پرید و با همون چشم ای بسته یه پیام صبح به خیر واسه جناب یار نوشتم و ارسال کردم و با یه لبخند خبیث که اخ جون من اول صبح به خیر گفتم دوباره در خواب عمیق فرو رفتم
آخه توی این حدود 4 و خورده ای ماهی که عقد کردیم جناب یار از اونجایی که هر روز صبح ساعت 7 و نیم تشریف میبرن اداره قبل من بیدارن و همون ساعتای شیش و نیم هفت پیام صبح به خیر میده و ارزوی یه بار اول صبح به خیر گفتن واسه من عقده شده بود
خلاصه جاتون خالی همین ساعت 10 و نیم با 11 تا میس کال از خواب بیدار شدم
راستی واسه تابستونتون چه برنامه ایی دارید؟
امشب افطار دعوتیم و به احتمال غریب به یقین مامانم ینا تا افطار نمیرسن و من و نیمه مجبوریم تنها بریم مهمونی
آدم حس مستقل شدن بهش دست میده:دی
ماه رمضون امسال با همه ماه رمضون ها فرق داشت.از شب های احیاش بگیر تا مهمونی های افطاری که ما رو با هم دعوت میکردن و من بیشتر به این باور میرسیدم که من واقعا متاهل شدم 
حس جالبیه
حوصله دارید از دیروز براتون بگم یه نه؟
خوب میبینم ک یه صدا دارید داد میزنید بگو بگو....
کاری به اون چند نفری که گفتن بسه مزخرف گفتی تا همینجاشم به زور خوندم ندارم:)
خیلی مختصر میگم
ساعت 13:30 از خواب بیدار شدم
بعد با مرباهای البایی که مامانِ عشق جان شبش فرستاده بود تارت آلبالو درست کردم که یادم رفت عکس بگیرم
و ساعت 4:30 کار نیمه تموم شد و اومد خونه ما و با هم اسم فامیل بازی کردیم
و کلی خندیدم
اخه تازه براش اکانت ساختم و داشتم بازی کردن رو یادش میداد که چند تا دور اول همش آخر میشد و من اول دوم میشدم و زود استپ میکردم
ولی بعدش دستش راه افتاد و همش دوم سوم میشد
از اول ماه رمضون این سرگرمی رو پیدا کردیم و تقریبا اکثر ساعت های روز رو با ابجی کوچیکه مشغول بازی هستیم
شما هم امتحانش کنید.به امتحانش می ارزه
بعدش حاضر شدم تا برم کلاس زبان چون ساعت 6 کلاس داشتم
و ساعت 7.45 شوهی اومد دنبالم و افطار رفتیم خونه مامی شوهی
بعدش ولیبال دیدیم 
و ساعت 11 هم چون شوهی میخواست بره سالن من اومدم خونه
و یه کم اسم فامیل بازی کردم و پادری دیدم
و قرار بود بعد سالن اگه حاش خوب بود بیاد اینجا که چون حالش خوب نبود نیومد.البته این خوب نبودن حال نیمه گم شده(که البته چند ماهیه پیدا شده) خودش یه پست مفصله که براتون مسگم بعدا.تا اینجا علی الحساب داشته باشید که یه مدته گردن و کمرش خیلی درد داره و با ورزش دردش بیشتر هم میشه ولی پسرک لجبار دست بردار نیست و همیشه باید کار خودشو بکنه
و بعدش برای سحر پاستای ایتالیایی درست کردم و ساعت 2 خوابیدم
ایام به کام