۶ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

اسکرین شـــاتــــز

  • نظرات [ ۴ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • يكشنبه ۲۵ مهر ۹۵

    ببین نبودنت حالمو بد کرد...برگرد



    بابابزرگم این اخریا خیلی خوب غذا نمیخورد
    تموم معدش به خاطر سرطان از بین رفته بود
    و هیچ میلی به غذا خوردن نداشت
    یادمه اخرین باری که اومده بودن خونمون ماهی و قرمه سبزی داشتیم که بابابزرگم به زور دو سه قاشق خورد
    و شبش گفت که هوس پیراشکی کرده و ازم خواست که واسش پیراشکی درست کنم.
    منم ذوق زده رفتم توی آشپزخونه و وسط پیراشکی درست کردنم عموم اومد دنبال بابابزرگم ک با اصرار بردشون خونه.
    منم شب پیراشکی ها رو فرستادم خونشون و به بابام تاکید کردم که بابابزرگ حتما بخوره
    و وقتی برگشت ازش سوال کردم و گفت آره خورد و ازت تشکر کرد
    دو هفته پیش مامان بزرگم اومده بود خونمون چون بابابزرگم حالش خوب نبود و بیمارستان بستری بود.مامانم گفت پیراشکی هم درست کنم
    و سر سفره اینقدر جو سنگین شده بود که هر کدوممون بغضمون رو هم با هر لقمه پیراشکی قورت میدادیم.
    اخرش مامان بزرگم دعا کرد که ان شاالله دفعه بعد که میاد اینجا حال بابابزرگ بهتر بشه و من براش پیراشکی درست کنم.میگفت نمیتونم با اشتها بخورم چون بابابزرگ عاشق پیراشکی هایی بود که تو درست میکردی
    منم گفتم غصه نداره.یه روز درست میکنم و نشونشون میدم و بعد جلوی خودشون میریزیم تو میکسر و بهشون تزریق میکنیم.
    افسوس که اون روز هیچ وقت نرسید
    افسوس که حالت بهتر نشد و دیگه نمیتونم برات پیراشکی درست کنم
    لعنت به این مریضی مزخرف اعصاب خورد کن که ذره ذره آبت کرد و این قدر زجرت داد که اخرش خودت تصمیم گرفتی که بری
    هیچ وقت اون نصیحت هایی که اون شب کردی رو فراموش نمیکنم و تا اخر عمرم آوریزه گوشم میمونه
    دوستت دارم پدر بزرگ مهربونم
    جات خیلی خالیه
    #جای_خالی_اش
    پ.ن:بیماری بابابزرگم اواخر این قدر پیشرفت کرده بود که معدشون رو برداشتن و ما با سرنگ به روده غذا تزریق میکردیم
    شادی روحش #صلوات

    پ.ن تر:امروز دقیقا یک هفته میشه که پدر بزرگ خوبم از پیشمون رفت


  • نظرات [ ۷ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • پنجشنبه ۲۲ مهر ۹۵

    چالش کپی پیست کن

    چالش کپی پیست داریم

    همه هم دعوتن

    مکان چالش هم کامنت های همین پسته

    اولین نفرم خودمم

    کاری هم نداره

    کلیک راست میکنید و پیست رو میزنسد و هر چی بود ارسال میکنید.

    جر زنی هم ممنوعه

    میدونم هیچکس شرکت نمیکنه ولی دلم خواست....

  • نظرات [ ۱۰ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • دوشنبه ۱۲ مهر ۹۵

    چهــارصد و چهـل و چـهــار

    تولد یکسالگی وبلاگم نت نداشتم:(

    الان 444 روزگیتو تبریک میگم دخترم:)

    +همچنان استرس ورود به دانشگاه جدید و اشنایی با همکلاسی های جدید رو دارم

    البته روز ثبت نام با یکیشون آشنا شدم ولی ....

    ایشون کاکتوس جانم میباشن:)

    اولش اینقدری نبودا تازه قد کشیده:)

    وای این جوونه کناری چند وقته دلمو برده

    ایشون قهرمان من هستن

    اخه یه بار از همین نقطه یه جوونه کوچیک زد که قبلا جاش روی قفسه کتابام کنار پنجره اتاقم بود باد اومد افتاد و جوونش شکست....کلی غصه خوردم چند روز بعدش دوباره از همین نقطه جوانه زد و به این سرعت هم رشد کرد:)

    اون هاپوی سبز پشت سریش رو هم تابستون که رفته بودیم مشهد با اقای شوور رفتیم شهر بازی از این بازی شانسی ها کردیم که ایشون از 15 امتیاز 15 گرفتن و ما هم چی میخواستیم انتخاب کردیم:)

    که من این هاپوی شبز رو انتخاب کردم:)

    به جای اتو و سشوار و سینی و ظرف و عروسکای زشت دیگه....

  • نظرات [ ۳ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • شنبه ۱۰ مهر ۹۵

    مثلا یهویی بگو دوستم داری

    یه حس خستگی مونده تو تنم

    مال خیلی وقت پیشه

    هیچ جوره هم از تنم بیرون نمیره

    حتی با 24 ساعت خوابیدن در شبانه روز

    بیا شانستو امتحان

    مثلا یهویی بگو دوستت دارم

    اون موقعست که یا از فرط خستگی میمیرم

    یا یه جون تازه میگیرم

  • نظرات [ ۳ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • چهارشنبه ۷ مهر ۹۵

    پاییزِ جان جانان مبارک




    رمز وبلاگم رو فراموش کرده بودم
    و دختر خاله خل و چلم نیز با دو پای مبارکش رفته بود روی لپ تاپ و لپ تاپ طفلی از وسط به دو نیم تقسیم شد
    و پدر گرامم لج کرد و گفت تا زمانی که شما دو تن(منظورش من و خواهر کوچیکه هستیم)آدم نشوید و وسایلتان را این سو و آن سو نیندازید تا هر طفل بی عقلی که از راه رسید جفت پا بره روش منم نمیبرم درستش کنم:/
    که دیروز با هزاران ترس و لرز رفتم و در لپ تاپ رو با کلی تلق تولوق باز کردم و چون رمز توش سیو بود وارد شدم و رمز عبورم رو عوض کردم:) و امروز با پی سی وارد شدم:*
    زندگب متهلی هم بعد از چندین و چند گره کور کم کم داره به ارامش میرسه
    فقط این وسط توسط موجودی به نام مادرشوهر خیلی اذییت میشم:(
    حالا مفصله بعدا براتون تعریف میکنم
    الان نمیخوام زیاد پر حرفی کنم
    نکته مهم:من از دانشگاه انصراف دادم و امروز رفتم در دانشگاه جدید رشته مورد علاقمو ثبت نام کردم:)
    نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت از اینکه دو سال از عمرم رو بی دلیل و بی هدف سپری کردم .عوضش برنامه نویسی یاد گرفتم:)یه کوچولو هم طراحی وب
    خدا کنه درسام تطبیق بخوره تا نگرانیم از این بابت هم رفع بشه:)
    همینا دیگه
    شما ها چه خبر؟
    خوبید؟
    ایام به کامه؟
    میگما این پاییز فقط حال میده یه لیوان دچایی بریزی لم بدی روی تخت بخزی زیر پتو چاییتو بخوری و صدای بارون گوش بدی:)
    هرچند توی کویر ما که هنوز تابستونه ولی ریختن برگ درختا حس خوبی بهم میده
    پاییزتون مبارک:")))
    پ.ن:عکسدونی اپدیت شد:*
  • نظرات [ ۳ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • يكشنبه ۴ مهر ۹۵
    ♥بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحیمْ♥
    وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ✿
    وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ ✿
    💋💋💋💋❤💚💜💙💕💖💞😍😘
    اینجا من مینویسمـ❤
    روزانه هایمـ را❤
    خستگی هایمـ را❤
    شادی هایمـ را❤
    اتفاقات را❤
    مطالب جالبی که جایی میخوانمـ❤
    همه و همه را مینویسمـ❤
    تا زنده امـ مینویسمـ❤
    +با ما همراه باشید❤
    💋💋💋💋❤💚💜💙💕💖💞😍😘
    پیوندهای روزانه