۱۱ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

اطلاعیه

سلام

اومد بگم از امروز دوازدهم دی ماه امتحانام شروع میشه و تا سی دی ماه هم پشت سر هم امتحان دارم

دیگه نمیرسم به وبلاگ داری و این حرفا

مخصوصا که توی فرجه ها خیلی کم کاری کردم

منو از لیست دنبال کنندهاتون خارج نکنید بعد امتحانا میام و سر میزنم و جبران میکنم

مواظب خودتون باشید

خوب درس بخونید

فعلا خدانگهدار

  • نظرات [ ۲۵ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • شنبه ۱۲ دی ۹۴

    00:01:10

    به تکرار یک فصل دائم رسیدم

    زمستان

    زمـسـتـان

    زمــســتـــان

    زمــــســــتــــان

  • نظرات [ ۹ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • جمعه ۱۱ دی ۹۴

    کــیـــمـــیـــآ

    از مسئولین محترم خواهشمندیم این قدر سریال کمیا را گریه دار نکنند.

    بنده الان دو شبه فقطط جلوی تلوزیون در حال گریه کردنم:(

    حتی امشب که حالم خیلی خوبه:|

  • نظرات [ ۱۳ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • پنجشنبه ۱۰ دی ۹۴

    تَصمــیـــمِ هُـــــــدی


    اینم از دسرِ پستِ قبل:)

    ریختمش توی قالب گذاشتمش توی یخچال تا ببنده:)

    خُب هدفم از گذاشتن این پست این بود که تصمیممو اعلام عمومی گنم:

    وقتی که ترم یک بودم لاین خیلی باب شده بود مثل الانه تلگرام:)منم به اصرار دوستام لاینمو نصب کردم تا توی گروه بچه های دانشگاه عضو بشم.البته فقط گروه دخترونه:)بعد ترا گروه مختلط هم زدن که من لاینمو پاک کرده بودم:|بعد دقیقا توی دی ماه بنده دچار تبِ لاین شدم در حدی که صبح تا شب و حتی شب تا صبح فقط سرم توی گوشی بود.تند تند پست میزاشتم پستامم صد تا دویستا لایک میخورد:)کلی دوست مجازی_ البته مونث ها _پیدا کرده بودم و واسه خودم توی لاین قلمروی داشتم:)

    اما درس رو بوسیده بودم گذاشته بودم کنار:|

    حتی شب امتحانم در حالی درس میخوندم که گوشی در دست راست و مداد در دست چپم بود(الان همه فهمیدین من چپ دستم یا واضح تر بگم)

    نتیجه اون ترم چی شد؟از 18 واحدی که ترم یک داشتم 9 واحد تخصصی بود و 9 واحد عمومی و من هم اون 9 واحد تخصصی که همشون پیشنیازه درس های ترم بعد بودن رو متاسفانه افتادم:(

    خدا رحم کرد که مشروط نشدم:|

    البته ترم دو فهمیدم چه غلطی کردم و 20 واحد برداشتم و همشو پاس شدم:) ترم تابستونی هم درسایی که افتاده بودم رو برداشتم و این ترم به دوستام رسیدم:)

    اما کم کاری و درس نخوندن توی یک ماه باعث شد سه ماه تابستون  صبح ساعت 8 تا 12 و عصر ها ساعت 4 تا 8 کلاس داشته باشم:( 

    اینم بگم که همون ترم یک بعد از دیدنِ نتیجه آخرین امتحانم لاینمو پاک کردم و دیگه هم سمت اون نرم افزار خانمان ســـوز نرفتم:)

    حالا چرا اینا رو گفتم؟چون الان هم دقیقا در همون دی ماهِ سرنوشت ساز به سر میبریم و من امسال نمیخوام مثل پارسال تابستونمو به گند بکشم:|پس باید همین الان درس بخونم و دوست ندارم بلایی که لاین سرم آورد و باعث شد تا واسه همیشه بببوسمش و بذارمش کنار بیان هم سرم بیاره:|

    حالا چه تصمیمی گرفتم؟تصمیم گرفتم از فردا(همون فردای معروف)فقط شب ها از ساعت 9 تا 11 (بسته به حجم درس ها شاید کمتر یا بیشتر بشه)آنلاین باشم و در همون ساعت ها پست بزارم و کامنتامو تایید کنم و به شما عزیزان سر بزنم

    چون احساس میکنم دارم خودمو وقف وبلاگم میکنم:|

    هر چند الانم احساس میکنم خیلی دیر شد و خیلی از دوستام عقب افتادم اما تلاشمو میکنم که نه تنها خودمو بهشون برسونم بلکه ازشون جلو هم بزنم

  • نظرات [ ۱۶ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • سه شنبه ۸ دی ۹۴

    آشپزی به روایت من:|


    سلام:)

    امروز نتیجه گرفتم که چه قدر زندگیم تحت الشعاع اون موضوعه که همتون میدونید:)قرار گرفته:|

    و طی یک اقدام انتهاری تصمیم گرفتم سرچی در نت بکنم و یه چیز آسون درست کنم تا یه کم روحیم عوض بشه:)

    آخه اشپزی حتی توی بد ترین شرایط هم حالمو خوب میکنه:)

    نتیجه رو توی پست بعد توضیح میدم:)

    +قاشق چرا رنگی رنگیه؟

    _آخه اون چند وقت پیشا که توی کرمان انفولانزا خیلی همه گیر شده بود و اینجا هم چندین نفر مبتلا شدن منم سرماخوردگی گرفتم بعد به خاطر اینکه قاشقم با قاشق بقیه اشتباه نشه رنگی رنگی کردمش:)البته الانا دیگ یه کم رنگش رفته:(

  • نظرات [ ۵ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • سه شنبه ۸ دی ۹۴

    آیا کسی نیست که مرا یاری کند:دی

    هدرمو دوست ندارم:|

    حوصله هم ندارمم:(

    سلیقمم ته کشیده

    ایا کسی نیست که مرا یاری کند در راه رضای خدا یه هدر برام درست کنه؟

    از خجالتش در میام:|

    ترجیحا سفید باشه:دی(چه قد پرروئم نه؟)

    +ثواب داره ها

    ++کره بادم زمینی درست کردم:)عالی شده:)))

  • نظرات [ ۷ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • شنبه ۵ دی ۹۴

    خوب نیستم:|همین:||

    عرضم به حضورتون که:|

    امروز مریضم:|

    حالت تهوع دارم:||

    فکر کنم مسموم شدم اما جرئت نمیکنم برم دکتر:|

    اتاقم کثیفه:|

    درسام مونده:|

    خونه نامرتبه(حالا الکی مثلا من خانومه خونم):|

    کلاس زبانم دارم:|

    اما با این شرایط فکر نکنم بتونم برم:|

    فردا هم ک از اون مهمونیا داریم که وجود من توش الزامیه:|

    +چه قدر بده منتظر یه ایمیل مهم از طرف یه گولاخی باشی ک دو روزه الافت کنه:|

    ++واسم دعا کنید تا فردا خوب بشم:|


  • نظرات [ ۳ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • شنبه ۵ دی ۹۴

    روایت هایی از یک جمعه ی فراتر از کاملا معمولی:)


    این عکسه این قدر بزرگ نیستا.نمیدونم چرا این قدر بزرگ شده:|(درستش کردم:دی)

    امروز روز خوبی بود:)

    ار همون اولش خوب شروع شد.ساعت هشت با مامان رفتیم خواهرو رسوندیم آزمون و توی راه برگشت نم نم بارون میومد

    بعدش مامان گفت میخواد ظهر آش درست کنه:)

    مامانِ من ان قدر اشاش خوشمزست که وقتی درست میکنه اصولا واسه همه میره

    ساعتای حدودا 11 همون خانومه زنگ زد و گفت گل پسرشون تهران ماموریت بوده و تازه امروز اومده الانم شوهرش مشهد ماموریته و فردا شب میاد و قرار شد یکشنبه شب بیان که من و پسرشون همدیگه رو ببینیم:|

    نمیدونم خوبه یا بد:|اما امیدوارم زود تر بیان و برن تا منم با خیال راحت برسم به درسام:)

    همین پست قبل داشتم در مورد مضرات ازدواج حرف میدم خدا انداخت تو کاسم:دی


    بفرمایید آش:)

    خلاصه بعدش من با پدر رفتیم و آشا رو بین فامیل پخش کردیم و اومدیم خونه و خودمون آش خوردیم

    پس از آن با مادر رفتیم پیاده روی که توی نم نم بارون کلی چسبید

    بعدش دیدیم همه ماشینا دارن میرن بند دره(یه جای دیدنیه!البته فکر کنم)و اونجا چایی خوردیم و هوا خوب خوب بود کلی خوش گذشت:)

    عکس اول پست هم متعلق به همونجاست:)

    الانم که خونه ایم

    صرف نظر از تماس اون خانوم امروز پر از اتفاقای کوچولوی خوب بود که وقتی کنار هم قرار میگیرن یه روز عالی رو به وجود میاره:)

    +روزاتون پر از خیر و خوشی و شادی:)

    ++امروز اصلا درس نخوندم:(

    +++واسم دعا کنید:)

    پ.ن:راستی لطفا روی عکس آش کلیک نکنید که دانلود میشه:| از من گفتن بود.الانم حوصله ندارم درستش کنم:|حجمشم زیاده.دیگه خود دانید:دی

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • جمعه ۴ دی ۹۴

    انـــدر مـــکـــالـمــات:|


    شنبه 28 آذر:

    +سلام

    _سلام هدی جان یه زحمتی برات دارم

    +چه زحمتی عزیزم؟

    _من شوهرم تازه از مشهد اومده خونه مادر شوهرم دعوتم میشه بری با استاد مدار منطقی صحبت کنی بگی مامانش مریضه نمیتونه بیاد؟

    +یعنی دروغ بگم؟

    _تو رو خدا خواهش میکنم.یه بار که چیزی نمیشه به خدا نمیتونم بیام.خواهش میکنم برو باهاش حرف بزن.تو رو خدا

    +باشه ببینم چیکار میتونم بکنم

    شنبه 28 آذر

    +سلام استاد ببخشید خانوم فلانی مامانشون مریضه نتونستن بیان گفتن بهتون بگم براشون غیبت نزنید

    _کاش خودشون میومدن باهام صحبت میکردن حالا این یه بار اشکال نداره.غیبن تمیزنم.

    +ممنون


    دوشنبه 30 آذر:

    +سلام هدی جان خوبی؟

    _سلام ممنون تو خوبی؟

    +ببین عزیزم شرمندتم امشب شبِ یلداییمه مهمون داریم نمیتونم کلاس مدار منطقی رو بیام میشه بری با استاد صحبت کنی بگی سرما خورده؟

    _ای بابا من که پریروز باهاش حرف زدم

    +"کلی خواهش و التماس که دیگه حوصله ندارم بنویسم"

    _باش ببیینم چی میشه

    +مرسی عزیزم ایشالا بتونم جبران کتم

    دوشنبه 30 آذر:

    من با کلی خجالت رو به استاد:

    +ببخشید استاد خانوم فلانی گفتن بهتون بگم

    استاد به محض شنیدن فامیل فلانی با قیافه نگران پرید وسط حرفم:

    _وای حال مامانشون بهتر نشد؟اشکالی نداره پیش میاد.بگید نگران نباشن.اگه توی این مطلبایی ک درس دادم اشکالی داشتن بگید ایمیل بزنن

    +خیلی ممنون


    چهارشنبه 2 دی:

    +سلام هدی جان شوهرم امروز میخواد بره مشهد نمیتونم کلاس زبان تخصصی رو بیام

    _خُب؟

    +خب دیگه بری به استاد بگی مامانم عمل کرده حالش بده نمیتونم بیام

    _ای بابا:|

    +تو رو خدا به خدا امشب دیگه میره

    _باشه ببینم چی میشه


    چهارشنبه 2 دی:

    (استاد زبان تخصصی بسیار خوف ناکه در حدی که هیچ دانشجویی جرئت نداره باهاش حرف بزنه)

    _سلام استاد ببخشید من کلاس زبان دارم میشه ساعت 6:30 برم؟

    +عیبی نداره بمونید اول حضور غیاب میکنم برید

    _ممنون.راستی خانوم فلانی یه مشکلی داشتن گفتن بهتون بگم....

    +بهشون بگید وقتی این قدر واسه استادشون ارزش قائل نیستن که بیان باهام حرف بزنن توقع نداشته باشن که حاضری بخورن

    _باشه چشم

    +غیبتاشونم زیاد شده.بگید درسو حذف کنن

    _حذف؟نمیشه یه ارفاقی بکنید؟

    +نه خانوم فلانی بهشون بگید احترام کلاس بیشتر از این حرفاس که پیغام و پسغام بفرستن

    _چشم.ممنون


    بعد از اینکه حرفای استادو بهش منتقل کردم و گفتم من دیگه نمیرم با این استاد و اون استاد حرف بزنم دیرو به اون یکی دوستم بهم میگه فلانی بهم زنگ و گفت برم با استاد مدار منطقی صحبت کنم.من که رو نمیشه نمیرم بگم.میخواست خودش میومد

    و این داستان ادامه دارد

    هی میگم شوهر نکنید از درساتون میمونید کیه که حرف گوش کنه

    در مورد اون مکالمات هیچ حرفی نمیزنم.خودتون قضاوت کنید:|

    +عکس بالا:

    یک عدد ام پی تری پلیر میباشد که دو سال پیش خریداری شده

    دیروز خواهری رفت اوردش گفت میخوام اهنگ گوش بدم رَم گوشیتو بهم بده

    منم بعد از کلی مقاومت رمِ عزیزمو دادم دستش که اشتباهی به جای اینکه بزاره بالای اون شیار گذاشته پایین و رَم توش گیر کرده:(هیچ جوره هم در نمیاد:(

    نمیدونم باید چیکار کنم:||

    {کلیک}با این وضعیت کسی میدونه باید چیکار کنم؟؟؟؟


  • نظرات [ ۱۴ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • جمعه ۴ دی ۹۴

    هــوا بـس نــا جــوان مــردانــه ســـرد اســت:|

    سلام:)

    سگ لرز کسی میدونی چیه؟من امروز از ساعت 7 تا 8:45 دقیقه کلاس زبان داشتم.با استاد خراشادی:) تا حالا باهاش کلاس نداشتم اما خیلی به نظر استاد خوبی میومد.حالا این که جلسه اول بود امیدوارم تا اخر همینطور خوب بمونه

    همونطور که همه درجریانید بنده ترم پیش FAIL شدم و مجبورم این ترم دوباره همون LEVELرو بخونم:(

    اولش که فکر میکردم من تنهام اما وقتی وارد کلاس شدم دیدم ماشااالله جمعمون جمعه و از 15 نفر ترم پیشمون 9 نفر افتادن و الانم 6 نفر بودیم:)اوناهای دیگ هم نمیخوان ادامه بدن و دیگه این ترم ثبت نام نکردن.

    کلی ادمای جدید و  جالب توی کلاسمون بودن که در جلسات بعد سعی میکنم بیشتر کشفشون کنم.

    دوستِ مزموزم نبود و نمیدونم رفته ترم بعد یا مثل بقیه اونم دیگه نمیخواد بیاد

    بعد از کلاس زبان ساعت 8:45 دقیقه پدر زنگ زد و گفت تا فلان جا پیاده بیا میام دنبالت یا هم همونجا دمِ در وایسا

    منم که عشق ددر گفتم نه میام تا اونجا.

    چشمتون روز بد نبینه این قدر سرد بود

    این قدر سرد بود که تمام تن و بدنم میلرزید

    خیر سرم پالتو هم تنم بود اما چه سود:|

    دندونام به اندازه ای به هم میخورد که هر لحظه احساس میکردم الان خورد میشن تو دهنم

    گاهی با انگشتای بی حسم فکمو میگرفتم تا وقتی دارم از کنار مردم رد میشم زیاد صدا نده

    اما در کمال تعجب بعد از حدود بیست دقیقه دیگه سرما رو حس نمیکردم.

    لب و ناخونام کبود شده بود و کاملا بی حس به حدی که در مقابل سرما هیچ واکنشی نشون نمیداد.

    خدا رو شکر وسط راه پدر رو دیدم  مثل فشنگ خودمو انداختم تو ماشین و راهی منزل شدیم:)

    خدایا تو این سرما هیچ کسی بی خونه نباشه

    هیچ کسی بی سر پناه نباشه

    واقعا خیلی سخته.من نیم ساعت نتونستم این سرما رو تحمل کنم اونوقت اون بنده خدایی که جایی نداره که شب بمونه چی میکشه:(

    +خوشحالی نوشت:{کلیک} و {کلیک} خوشحالی یعنی رمز وبلاگ یکی از بهترین و قدیمی ترین و باحال ترین دوستای نتی رو به چنگ بیاری و بری وبلاگش و پست بزاری و خُل بازی در بیاری.

    ++الانم یه حسی قلقلکم میده که برم دوباره واسه ریحان پست بزارم اما خوشبختانه در مقابل هواهای نفسانی خیلی قوی ام:)

    +++زمستونتون به اندازه دلاتون گرم:)

    ++++پستای بدون عکسمو دوست ندارم:(اما خیلی سردمه حال ندارم از جام پاشم برم بگردم دنبال سوژه واسه عکاسی:|تنبلم خودتونید^__^

  • نظرات [ ۷ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • چهارشنبه ۲ دی ۹۴

    ^_^آنچه شب یلدا بر ما گذشت:)

    سلام:)

    باز ترسیدم مثل هزاران عکس دیگه یادم بره بزارمشون پس به این نتیجه رسیدم ک عکسای شب یلدا رو همین الان بزارم:)

    عکسی که در بالا مشاهده میکنید کَف میباشد.نمیدونم بقیه شهرا هم شب یلدا کف میزنن یا نه؟کف میزنید یا نه؟اصلن میدونید کف چیه؟

    اگه نمیدونید میگم بهتون:تا جایی که اطلاعات ناقص من میدونه یه چوب هایی هست به اسم چوب بیخ که این چوبارو باید توی آب بجوشونن و بعد از توی آب بردارن.آبی که میمونه رو با یه چوب دیگه به اسم چوب گز یا همون همزن دستی معمولی توی یه محیط خیلی سرد(ما معمولا میریم توی حیاط و کلی خُل بازی در میاریم)این قدر میزنن تا کف کنه.خیلی جالبه سفیده مثل برف و بعد میخورنش

    شکر هم فک کنم باید بریزن توش یادم نیس:)خب در زمینه کف همینقدر اطلاعات داشتم:)آها راستی این مهمه که چوب چه قدر توی آب باشه یا چه قدر قُل بخوره.چون اگه نکاتشو رعایت نکنید کف تیز میشه

    بگم از ژله هندوانه که فاجعه شده بود.افتضاح هر چی بگم خراب:(

    ملاحضه فرمودید:(اما خب مهم مزش بود که مهمونا کلی استقبال کردن و گذاشتن کنار کف ها و نوش جون کردن.در کسری از ثانیه هم تموم شد و همه از ایده ام خوششون اومده بود:)

    اینم هندوونه که بابام گرفته بود و من تصمیم گرفتم قبل از اینکه بریم قاچش کنم و اونجوری ببریم.و خوب شد اینکارو کرده بودم اخه عمو هام هر کدومشون دو سه تا هندونه آورده بودن اما هیشکدوم برش نزده بودن و بازم کلی از این ایده من خوششون اومد که هندوانه رو با پوست سرو کردم:)

    +درسته که زیاد قرمز نیست اما شیرینه:)

    ++خخخ دیگه لازم نیست بگم چی پوشیدم چون توی عکس نیمی از شخص شخیص بنده را مشاهده میفرمایید:)

    اینم یه عکس از نمای کلی میز که از سمت راست به ترتیب شامل:تخمه آفتابگردون-آجیل محلی شامل:عناب،توت خشک،کِشته زرد آلو،انجیر خشک -آجیل غیر محلی شامل:خودتون میدونید دیگه اینا که چیز عجییبی نیست._انارهای باغ پدر بزرگ:) و میوه میباشد:)

    ببخشید که پاهای ادما توی عکسا معلومه:(آخه نمیتونستم به مهمونا بگم از جاشون بلند شن تا من عکس بگیرم.کلی عکس دیگه از چیزمیزای دیگه هم هست که توی هر کدومشون یا دست یه نفر افتاده یا پای یه نفر یا یکی رد شده یا .... که نمیشه بزارم

    یه عکس هم از نمای کلی بشقاب پسر عموم گرفته بودم که توی گوشی ددی میباشد:)شب که اومد آپلود میکنم

    ایام به کام


  • نظرات [ ۱۵ ]
    • تُــربــچِــه :)
    • سه شنبه ۱ دی ۹۴
    ♥بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحیمْ♥
    وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ✿
    وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ ✿
    💋💋💋💋❤💚💜💙💕💖💞😍😘
    اینجا من مینویسمـ❤
    روزانه هایمـ را❤
    خستگی هایمـ را❤
    شادی هایمـ را❤
    اتفاقات را❤
    مطالب جالبی که جایی میخوانمـ❤
    همه و همه را مینویسمـ❤
    تا زنده امـ مینویسمـ❤
    +با ما همراه باشید❤
    💋💋💋💋❤💚💜💙💕💖💞😍😘
    پیوندهای روزانه